امسال سال تحويل متفاوتي داشتيم . يك خونه آروم با مديريت من . سال كه تحويل شد عين همه بزرگترهاي فاميل بدون هيچ غصه اي منتظر حضور رضا برادرم و خونوادش و مهلا دختر برادرم وشوهرش شديم . نهار هم دور هم بوديم . يك نوروز آروم و ايده آل . بدون حضور داداش و غصه هاش و بد قلقي هاش و ......
ديروز روز خوبي بود . تنهايي رفتم واسه خودم خريد . دلم از صبح واسه داداش محمد تنگ شده بود . شب نزديك ساعت 8 بود كه سعيد زنگ زد . سعيد پسره محمد . مدتيه خودش و برادرش دارن تنها زندگي ميكنن و پدر و مادرشون و رها كردن . ازش پرسيدم از بابا خبر داري . بغض داشت گلوش . گفت آره ديدمش . عمه خيلي داغون شده . ببنيش باورت نميشه . كارتون خوابه كارتون خواب . موهاي سرش همش سفيد شده . قد بلند كشيده اش خميده شده . چشمهاي قشنگش ديگه ناي ديدن نداره . اون ميگفت و من گريه ميكردم . دستم و محكم جلوي دهنم گرفتم تا مامان متوجه گريه من نشه . وووووواي اگه مامان بفهمه سر عزيز دردونه اش چي اومده .
چند ماه قبل بود كه اذيت و ازارهاي محمد به اوج رسيد . خودش يك طرف خانمش كه 5 سال پيش ازش جدا شده بود يك طرفه ديگه . امان همه ما رو بريده بودند . خونه پدري و بعد از هزارتا مصيبت فروختيم سهم محمد و براش يك خونه خريديم . خودمون هم ازدست اون و خانم سابقش رفتيم يك شهرستان . ارمغان محمد براي خونواده مادريش و سه تابچه هاش رنج بود و سختي و بدبختي و در به دري و اذيت و آزار . ارمغان محمد واسه من كه عاشقانه دوستش داشتم و دارم شد به دوش كشيدن مسئوليت هاي پدرانه اون براي دخترش كه حالا هم مادرش شدم هم پدرش ، رفت و آمد 4 ساعته هر روز از شهري به شهري براي اومدن به سركار و از همه مهمتر يك قلب خسته كه عشقش و از دست داده و.......
ديشب برگشتم به اون قديما . عكس محمد و توي بغلم گرفته بودم و ريز ريز اشك مي ريختم . واي يادش به خير . 5 ساله بودم محمد مرد غصه هاي بچگي هاي من بود . يادمه جنگ بود و محمد هم عين همه بچه هاي با غيرت اون زمان كه الان اكثرشون روزگار خوشي ندارند لباس رزم پوشيد و رفت جبهه . هيچ وقت يادمه نميره . برف از زمين و زمان مي باريد . هوا سرد بود . دلم واسه محمدم يك ذره شده بود . خوابم نمي برد . از صبح دلم گواهي ميدادكه امشب مياد . چادر سفيد گل گلي مو سرم كرده بودم و توي رختخوابم نشسته بودم . بابا چند بار چشمهاش و باز كرد ديد بيدارم . گفت بگير بخواب . گفتم خوابم نمياد دلم واسه داداشم تنگ شده . مثل هميشه سرد و بي روح گفت خوش داداش باشي . گلوم و بغض گرفت . ميدونستم مامان و رضا و زري هم دلشون واسه داداش خيلي تنگ شده . ساعت و دقيق يادم نيست ولي يادمه نزديك اذان بود ديدم يكي پريد توي حياط . از پشت پنجره بيرون و نگاه كردم . ديدم يك مرد قد بلند داره مياد سمت پنجره .ترسيده بودم . ولي كنجكاوي من و از پنجره دور نكرد . نزديك كه شد ديدم چراغ قوه انداخت نورش خورد توي چشمم و سريع چشمام و بستم . هنوز زنگ صداش توي گوشمه گفت
دخمل سياه داداش تو بيداري ؟؟؟؟؟؟؟؟ صداي محمد و كه شنيدم سريع چشمام و باز كردم چنان جيغي كشيدم كه همه سرا سيمه بيدار شدن . داد ميزدم به خدا داداشم اومده منتظر نموندم در ورودي رو كه مامان هر شب بعد از رفتن محمد به جهبه قفل ميكرد و باز كنه پنجره رو باز كردم و پريدم توي بغلش .يادم نيست چقدر ولي ميدونم تا صبح يك لحظه از بغلش نيومدم بيرون . يك بغلش من بودم يك بغلش رضا و.......
ديشب وقتي ياد بچگي هامون افتادم گفتم كاش ميمونديم تو بچگي . ديشب مدام چهره محمد با حرفهايي كه سعيد زده بود تصور ميكردم . نميدونم اصلا دوباره مي بينمش يا نه چون مي ترسم از ديدن دوباره اش ، اذيت و آزارهاش و...... . ولي فكر كنم اگه روزي ببينمش از غصه بميرم .
خدايا دلم واسه داداش محمد خودم تنگ شده . نه اون محمدي كه مدام يا خمار بود يا نئشه . واسه محمدي كه توي لباس نيروي انتظامي مثل يك رستم مي موند .قد بلند و خوش هيكل .
خدايا دلم واسه داداش محمدم تنگ شده . واسه اوني كه از بچگي كار ميكرد تا خرج خونه رو بده و تنبلي هاي بابا رو جبران كنه نه اون داداش محمدي كه ميدونست يك نفري دارم خرج خونه رو ميدم و دوا و دكتر عاطفه هم هست ولي بازم از توي كيفم يواشكي پول بر مي داشت .
خدايا دلم واسه داداش محمدم تنگ شده . اون داداش محمدي كه خرج دو سه تا از هم محلي هامون و ميداد كه مرد روي سرشون نبود نه اون داداش محمدي كه بچه هاي نازنينش و دست مادر معتادشون سپرد تا هر بلايي كه دلش ميخواد سرشون بياره .
خدايا دلم واسه داداش محمدم تنگ شده . اون محمدي كه وقتي مي ديد رضا توي كوچه تيله بازي ميكنه يك كتك حسابي زد و بهش گفت ميخواي بري بازي برو فوتبال بازي كن نه تيله بازي نه اون محمدي كه وقتي فهميد وحيد پسر كوچيكش توسط مادرش معتاد شده جواب گريه هاي من و رضا و سعيد و عاطفه رو داد كه بابا دو تا دود كريستال ميكشه مهم نيست كه ....
خدايا دلم براي محمد خودم تنگ شده . خدايا كجاي زندگي دستش و از دستهاي مهربون تو بيرون كشيد كه اينطوري گم شد . طوري كه ديگه هيچ كسي نتونست پيداش كنه . خدايا ما هر كاري كرديم نتونستيم پيداش كنيم . تو رو به بزرگيت پيداش كن . نذار توي اين زباله دوني ها بمونه . يا ببرش پيش خودش تا از سرما و گرما و خماري راحت بشه يا برش گردون به ما همون محمد قديمي مون .