سال 94

درود دوستان خوبم

خیلی وقته نیومدم اینجا و چیزی ننوشتم . نمیدونم چرا ؟ شاید مهم ترین دلیلش بی حوصله گی این روزهای من بوده باشه . میدونید وقتی شما تمام تلاش تون رو برای بهتر شدن زندگی انجام میدین اما همیشه نتیجه خلاف تلاش های شما هست احساس میکنید چرا ؟

سال 94 برای من با یک تلخی شروع شد در حقیقت وقتی سال 93 داشت میرفت عیدی به من ، یک واقعه تلخ داد . امیدوار بودم سال 94 این تلخی رو برای من تبدیل به شیرینی کنه اما اینگاری خیلی انتظار زیادی بود . سال 94 تلخی رو بیشتر کرد . اینقدر تلخ که طعم یک خیانت رو چشیدم .

سال 94 سه تا عروسی داشتم . سه تا از عزیزانم لباس قشنگ عروسی رو به تن کردن و رفتن خونه بخت .

سال 94 دو تا کوچولوی خوشگل خدا به خونواده من داد ...

ولی سال 94 هم معنی فراق از یک عزیز تر از جان و تجربه کردم .

 طعم اون تلخی و فراق  بیشتر از این بود که این اتفاق های خوب بتونه روحیه مو عوض کنه .

گاهی اوقات اینقدر یک نفر و دوست داری که باور بد بودنش رو نداری . وقتی تمام قد جلوی جماعتی می ایستی و از مظلومیت یک زن دفاع میکنی . نجابت یک زن و فریاد میزنی وقتی که بهت ثابت میشه همه اون ایستادگی ها بیهوده بوده میشکنی  .من توی سال 94 شکستم وقتی فهمیدم وکیل مدافع زنی بودم که به راحتی همه باورهای من و عزیزان منو خدشه دار کرده .

سال 94 برای من و خونواده ام سال فراق بود . سال دلتنگی و دوری . سال ندیدن خنده های یک عزیز تر از جان . سال دیدن سکوت برادر نازنینم و لبخند های تلخش .

اما باز با اومدن بهاری جدید من روزنه های امید توی دلم باز شده . امید به آینده . امید به اومدن روزهای خوش . امید به دیدن خنده های دوباره عزیزانم . من هنوز هم امیدوارم .

از خدای مهربون میخوام سال 95 سالی باشه که خدا فراق های ما رو تموم کنه . سالی باشه پر از خیر و برگت . پر از رزوق و روزی حلال . امیدوارم سال 95 برای همه دوستان خوبم سال خوبی باشه . سر سال تحویل منو هم دعا کنید .

خستگی این روزهای من ....

یک پاییز دیگه .... مثل همیشه .... برگها به رنگهای مختلف می ریزن روی زمین و ادمها هم از روشون رد میشن مثل همیشه .... هوا ابری میشه و گاهی بارون می باره مثل همیشه ... سرمای هوا وارد تنمون میشه و نفوذ میکنه توی سلولهای بیچاره و باعث سرما زدگیشون میشه مثل همیشه .....

اصلا همه چی مثل همیشه است ... اما من تغییر کردم . هر چی یک سال به رقم سن شناسنامه ای من اضافه میشه اینگاری دلتنگی های منم بیشتر و بیشتر میشه ، دلم میخواد می تونستم با خیال راحت می رفتم یک جای دور و برای خودم زندگی میکردم احساس میکنم چقدر به سکوت و تنهایی و خلوت با خدا نیاز دارم این روزها .......

خسته ام ، نای راه رفتن ندارم ، دلم میخواد یکی باشه که بتونم کنارش بشینم و بدون هیچ خجالتی باهاش درد دل کنم ، دلم میخواد یکی باشه که بتونم به جای نقش بازی کردن راحت بهش بگم دیگه خسته شدم و بعد آروم و بی دغدغه اشک بریزیم ... اما میدونم هیچ وقت برای من یکی نخواهد بود چون همه میخوان من یکی باشم . من اون یک نفر باشم که حرفهاشون گوش میکنم ، من اون یک نفر باشم که بهش تکیه میکنند و من ..........

خیلی خسته ام خیلی زیاد ، دلم یک خواب راحت میخواد ، یک آرامش عجیب و یک سکوت .... اصلا فکر میکنم دلم یک مرگ میخواد . یک مرگ راحت . رفتنی به انتها و بدون بازگشت .... فقط میدونم الان وقتش نیست چون هنوزم باید یک تکیه گاه باشم ....

کاش زودتر همه چی تموم بشه و خدا من و راحت راحت بتونه ببره اونم  به یک راه بدون برگشت .....

من و پاییز ....

امروز یک حال عجیبی دارم . همیشه اتفاقهایی میوفته که باعث میشه من سر در گم بشم . هوا سرد شده . پاییز خودش و حسابی داره به رخ میکشه . لباس می پوشم و از خونه میزنم بیرون . دل آسمون هم مثل دل من گرفته است . داره نم نم می باره . بارونهای پاییزی برگهای ریخته شده توی خیابون و خیس خیس میکنن . وقتی زیر بارون قدم میزنم دیگه صدای خش خش برگها گوشمو نوازش نمیده . قطره های بارون روی صورتم تند تند میان . غرقم . غرق توی افکارم . اصلا نمیدونم به چی دارم فکر میکنم . همه چی میاد جلوی چشمم یک خودی نشون میدن و بعدش تند و تند از من دور میشن دور دور . اینگاری سرنوشت و تقدیر خوشش میاد با من بازی کنه . هر روز یک صحنه جدید . دلم به درد میاد . احساس میکنم قلبم میخواد از توی سینه در بیاد و بیوفته جلو پام و کم کم جون بده و من با چشمهام جون کندن شو تماشا کنم . اصلا حال خوبی ندارم . مشکلات و دغدغه های زندگی اینگاری نمیخوان دست از سر من بردارن . این روزا همه فکرم پر شده از رضا و عاطفه . رضا درگیر یک سری مشکلات شده که نمیدونم چطوری باید کمکش کنم تا حل بشه . عجیب سردر گمم .....

عاطفه یک خواستگار پر و پا قرص داره. همه مخالفن من از همه بیشتر نه به خاطر یاد گذشته . برای من خوشبختی خواهرم از هر چیزی مهم تره اما میدونم اون شایسته نازنین خواهر من نیست .خیلی می ترسم ترس از اینکه اصرار های احمقانه خودش و خونوادش همه ما رو وادار کنند بگیم بله ..

روزهای تلخی رو میگذرونم . خودمم بین رفتن موندن گیر کردم . دیگه مثل قدیما عاشق نیستم که بخوام بمونم ترس از تنهایی من و وادار میکنه به این شرایط فکر کنم . نمیدونم برم یا بمونم ؟؟؟؟؟؟؟؟

نمیدونم چند ساعته که دارم قدم میزنم . دیگه بارون من و حسابی خیس خیس کرده . اینگاری افتادم توی یک استخر پراز آب . یک کمی سردم شده باید برگردم خونه . نمیدونم آروم شدم یا نه هنوز هم بی تابم . اما ..... اما بی تابی این روزهای من فقط با حل شدن همه مسائل رفع میشه . نمیدونم حل میشه یا نه ؟ منتظر بازی جدید سرنوشتم !!!!!!!!!!!!

داداش نازنینم ......

از رضا خیلی حرف زدم . از روزای خوبی که باهم داشتیم . از تصادفش و روزای تلخ ... داداش کوچیکه همیشه برای من یک حس غریب بوده . دوست داشتنش خیلی زیاده توی وجودم . وقتی میخنده قند توی دلم آب میشه ... وقتی خسته است و خوابش میاد دلم میخواد بمیرم برای اون همه خستگی ... وقتی هم که ناراحته حاضرم دنیا رو زیر و رو کنم و از بین ببرم اونایی که باعث ناراحتیش شدن .

رضا این روزا آرش نازنینش و توی بغل میگیره اما برای من هنوزم همون داداش کوچیکه است . یک مدتیه خیلی از ش دور شدم . هر دوتامون درگیر زندگی و مشکلاتش شدیم . دلم واسه اون روزایی که کنارم بشینه و باهاش  درد دل کنم حسابی تنگه . رضای من این روزا درگیر مسائل اقتصادی شده شدید کاری هم از دست من بر نمیاد جز دلگرمی و امید ....

دلم  میخواد زودتر همه مشکلات حل بشه و مثل قدیم  با هم بریم بیرون و یک کم قدم بزنیم . دلم میخواد مثل قدیم واسه لج در آوردن منم که شده اذیتم کنه و بعدش بلند بلند بخنده ... دلم واسه خنده های از ته دلش تنگ شده ... همه زندگی من همین یک برادره ......

خدایا مثل همیشه خیلی خیلی هواش و داشته باش . سهم منم بذار برای رضا . داداش خوشکل و مهربونم شاد باشه برای من کافیه . فقط میخوام بخنده و موفق باشه همین ....

دلم میخواد حرف بزنم ....

یک وقتایی توی زندگی هست که فکر میکنی هر چی تلاش میکنی به نتیجه دلخواه نمی رسی . یک وقتایی خسته میشی از راه روفتن . خسته میشی از مبارزه کردن . اون وقته که دلت میخواد زیر سایه یک درخت بشینی ... یک نفرم باشه کنارت که گوش شنوا داشته باشه . توی هی حرف بزنی و اونم هی گوش کنه . اون موقع است که دلت میخواد تاییدت کنه و مدام به تو حق بده هر چند که شاید حق با تو نباشه ..... اما خوب یک حسه که همه میتونن داشته باشن . چه اشکالی داره یک وقتایی یک نفر فقط به حرفات گوش کنه و بدون توجه به دیگران همه حق و به تو بده لااقل برای چند ثانیه ...  اینجوریه که تخلیه میشی و آروم میگیری .....

دوستی یعنی چی ؟؟؟؟

سلام . یک سلام به لطافت بهار از جنس عشق و محبت ودوستی ....

دوستی چیه ؟؟؟؟؟؟ کسی میتونه یک تعریف مناسب از یک دوست داشته باشه . همیشه فکر میکردم یک دوست یعنی اینکه باهاش ندار باشی . یعنی اینکه بتونی بهش اعتماد کنی و وقتی دلت پر از حرفه بشینی کنارش و باهاش حرف بزنی بدون هیچ ترسی از افشاء حرفهای گفته شده ......

به یک دوست می تونی اعتماد کنی . اونم خیلی زیاد . اونقدر که حتی ادرس حیاط خلو.ت ذهنی تو بهش بدی و ازش بخوای گاهی بیاد و حرفهای دلت و بخونه . دقت کنید حرفهای دلت و بخونه . اونم کی ؟؟؟؟؟ نه همه فقط یک عده . اونم خیلی عده کم .....

اما وای از روزی که بفهمی اونی که بهش میگفتی دوسته، دوستت نبوده . جالبه مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟ یک نفر بیاد اعتماد تو رو جلب کنه و بشه راز دارت اما یک هو ببینی واویلا همه حرفهات جای دیگه هم گفته شده . وحشتناک تر اینکه گفته ها و دل نوشته های تو رو توی حیاط خلوت ذهنیت کپی کنه و به دیگران نشون بده !!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی عجیبه مگه نه !!!!!!!!!! حرفها و اسرار و دل نوشته ها هر چی که باشن کاملا شخصیه البته از نظر من . از اینکه دوستان خوبم بخونن لذت می برم گاهی نظراتشون آرومم میکنه و از همه مهم تر این نوشتن ها عشق من به نویسندگی رو که ناکام مونده رو می تونه ارضاء کنه . من می نویسم و دوست دارم دوستانی بخونن که میدونم برداشت هاشون همدلی و دلدادگیه . اونایی که توی دنیای مجازی دوستان خوبی برای من هستن و خدا رو شکر از دنیای واقعی و برداشت های متفاوت اون به دور هستند . دوستانی که مایه امیدواری و دلگرمیه من میشن و همیشه دوستشون داشتم و دارم . حالا اگه یک نفر از دنیای واقعی از اعتماد من سوء استفاده کرده و دل نوشته های من و کپی گرفته و به دیگران نشون داده مشکل از اونه نه از من و نوشته هام . باید خیلی خیلی حقیر باشه که این کار و در قالب یک دوست انجا م داده . هر چند من خوشحالم که قوانین دوستی از طرف من زیر پا گذاشته نشده و برای این به ظاهر دوست هم آرزوی خوشبختی و البته سلامتی کامل دارم . اخه بیماری حقارت از هر بیماری دیگه ای سخت تره امیدوارم به زودی درمان بشه .....

دلم برايت تنگ است ....

روزها سپري مي شوند بي تو . و من اكنون قريب يك سال است كه از تو دورم و بي خبر . باورم نميشود روزهايي كه چشمانم چشمهاي خسته و درمانده تو را نديده است به سال مي رسد . و دو روز ديگر بايد سالگرد بگيرم . سالگرد جدايي من از تو . چه سالگرد تلخي . دلم ميخواهد سالگردم را تنها و با سكوت و كمي اشك بگيرم . دلم ميخواهد تو باشي و من و قاب عكس تو كه يادگار روزهاي خوش دوران گذشته است . روزگاري كه مرد خانه ما ، مرد محكم و استواري بود .  

يك سال است كه هر وقت چشمم را مي بندم پاورچين پاورچين به درون روياهاي من مي آيي . در اين يك سال نشده شبي مهمان خوابم نباشي . ميداني مهمان ناخوانده اي چون اين روزها سعي مينكم به تو وحوادث گذشته فكر نكنم . اما تو مي آيي نميدانم تو هم دلتنگ مني يا مثل هميشه طلبكار و عصباني . گاهي در خوابم كنار پدر رفته از دنيايمان نشسته اي و مرا به لبخندهاي برادرانه ات ميهمان ميكني . گاهي هم مثل روزهاي آخر باهم بودنمان درمانده و خسته از غبار اشتباه مرا به باد انتقاد ميگيري . گاهي ميخواهي خوشبختي و آرامش اين روزهاي من را از من بگيري و گاهي هم با لبخند ميگويي ديگر همه چيز تمام شد نگران نباش عزيز برادر .

همه اينها خواب است ميدانم . اما دلتنگي هاي من خواب و رويا نيست . دلم برايت تنگ است . براي خنديدنت ، براي صدايت و حتي براي اخم هايت كه زماني در ساليان دور نشان از عظمت و قدرت يك مرد داشت . دلم برايت تنگ است اما مي ترسم اين دلتنگي را حتي براي خود م مرور كنم .......

اينجا حياط خلوت ذهني من است .... ورود افراد متفرقه ممنوع !!!!

ديروز روز خوبي بود  . قدم زدن زير درختها همراه با زمزمه آب و آواز خواني پرندگان . بودن با طبيعت به آدم آرامش ميده اما گاهي وقتها حرفها و حتي كلمه اي كه از يك دوست مي شنوي اين آرامشت و بهم ميريزه . از ديروز دارم با خودم فكر ميكنم كه چرا  ما  ايراني ها به خودمون اجازه ميديم وارد حياط خلوت ذهن يك نفر بشيم و از همه بدتر به خودمون اجازه بديم در مورد حياط خلوت ذهني اون نظر بديم و از همه بدتر اينكه نظر ما همراه با سرزنش و نكوهش باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ يك وقتايي نظر دادن خوبه ، نقد هم خوبه اما نه توي همه موارد . گاهي وقتها ادمها حرفهايي ميزنن كه نه انتظار دارند طرف مقابل نصيحتشون كنه و نه اينكه نقدش كنه . فقط و فقط حرف ميزنن و انتظار دارن  طرف مقابل با مهربوني دستهاشو بگيره توي دستش و با لبخند بگه خدا قوت . دركت ميكنم و مي فهمم كه چي ميگي و چي كشيدي . آفرين كه كم نياوردي .

ديروز عزيزي وب لاگ من و خونده بود . يعني حياط خلوت ذهني  كه فقط و فقط متعلق به من هست و اصولا اجازه نميدم نزديكانم اين مطالب و بخونن . اما خوب بر حسب يك اشتباه ادرس وب لاگم و به عزيزي دادم واون عزيز هم آخرين مطلب من و براي  عزيز ديگه اي خونده بود . از خونده شدن مطالبم خيلي ناراحت شدم و ناراحتي من زماني بيشتر شد كه افكارم و نوشته ها به بوته نقد گذاشته شد نه اون نقد سازنده براي بهتر شدن مطالب بلكه سرزنش و نكوهش .......

از ديروز با خودم فكر ميكنم ، حلاجي ميكنم ، من حياط خلوت ذهني خودم و خيلي دوست دارم . نوشته هام و خيلي دوست دارم . اينها احساسات من هستند بدون هيچ ابهامي . اينها حرفهاي دل من هستند . حرفهايي كه مي نويسم و گاهي دوستاني به جاي هيچ حرفي فقط اينها رو ميخونند و همون طور كه آرزو دارم دستهاي پر مهرشون و ميذارن توي دستان من و فقط با لبخندي ميگين خدا قوت .

ديروز يك لحظه تصميم گرفتم با وب لاگم خداحافظي كنم اما امروز صبح كه از خواب بيدار شدم به خودم گفتم من حق دارم براي خودم باشم . براي خودم فكر كنم و براي خودم بنويسم .

اميدوارم هيچ وقت هيچ وقت من هم با ورود به  تنهايي يك فرد و خوندن  دست نوشته هاش اون و سرزنش نكنم .

دلم براي محمدم تنگ شده ....

امسال سال تحويل متفاوتي داشتيم . يك خونه آروم با مديريت من . سال كه تحويل شد عين همه بزرگترهاي فاميل بدون هيچ غصه اي منتظر حضور رضا برادرم و خونوادش و مهلا دختر برادرم وشوهرش شديم . نهار هم دور هم بوديم . يك نوروز آروم و ايده آل . بدون حضور داداش و غصه هاش و بد قلقي هاش و ......

ديروز روز خوبي بود . تنهايي رفتم واسه خودم خريد . دلم از صبح واسه داداش محمد تنگ شده بود . شب نزديك ساعت 8 بود كه سعيد زنگ زد . سعيد پسره محمد . مدتيه خودش و برادرش دارن تنها زندگي ميكنن و پدر و مادرشون و رها كردن . ازش پرسيدم از بابا خبر داري . بغض داشت گلوش . گفت آره ديدمش . عمه خيلي داغون شده . ببنيش باورت نميشه . كارتون خوابه كارتون خواب . موهاي سرش همش سفيد شده . قد بلند كشيده اش خميده شده . چشمهاي قشنگش ديگه ناي ديدن نداره . اون ميگفت و من گريه ميكردم . دستم و محكم جلوي دهنم گرفتم تا مامان متوجه گريه من نشه . وووووواي اگه مامان بفهمه سر عزيز دردونه اش چي اومده .

چند ماه قبل بود كه اذيت و ازارهاي محمد به اوج رسيد . خودش يك طرف خانمش كه 5 سال پيش ازش جدا شده بود يك طرفه ديگه . امان همه ما رو بريده بودند . خونه پدري و بعد از هزارتا مصيبت فروختيم سهم محمد و براش يك خونه خريديم . خودمون هم ازدست اون و خانم سابقش رفتيم يك شهرستان . ارمغان محمد براي خونواده مادريش و سه تابچه هاش رنج بود و سختي و بدبختي و در به دري و اذيت و آزار . ارمغان محمد واسه من كه عاشقانه دوستش داشتم و دارم شد به دوش كشيدن مسئوليت هاي پدرانه اون براي دخترش كه حالا هم مادرش شدم هم پدرش ، رفت و آمد 4 ساعته هر روز از شهري به شهري براي اومدن به سركار و از همه مهمتر يك قلب خسته كه عشقش و از دست داده و.......

ديشب برگشتم به اون قديما . عكس محمد  و توي بغلم گرفته بودم و ريز ريز اشك مي ريختم . واي يادش به خير . 5 ساله بودم محمد مرد غصه هاي بچگي هاي من بود . يادمه جنگ بود و محمد هم عين همه بچه هاي با غيرت اون زمان كه الان اكثرشون روزگار خوشي ندارند لباس رزم پوشيد و رفت جبهه . هيچ وقت يادمه نميره . برف از زمين و زمان مي باريد . هوا سرد بود . دلم واسه محمدم يك ذره شده بود . خوابم نمي برد . از صبح دلم گواهي ميدادكه امشب مياد . چادر سفيد  گل گلي مو سرم كرده بودم و توي رختخوابم نشسته بودم . بابا چند بار چشمهاش و باز كرد ديد بيدارم . گفت بگير بخواب . گفتم خوابم نمياد دلم واسه داداشم تنگ شده . مثل هميشه سرد و بي روح گفت خوش داداش باشي . گلوم و بغض گرفت . ميدونستم مامان و رضا و زري هم دلشون واسه داداش خيلي تنگ شده . ساعت و دقيق يادم نيست ولي يادمه نزديك اذان بود ديدم يكي پريد توي حياط . از پشت پنجره بيرون و نگاه كردم . ديدم يك مرد قد بلند داره مياد سمت پنجره .ترسيده بودم . ولي كنجكاوي من و از پنجره دور نكرد . نزديك كه شد ديدم چراغ قوه انداخت نورش خورد توي چشمم و سريع چشمام و بستم . هنوز زنگ صداش توي گوشمه گفت

دخمل سياه داداش تو بيداري ؟؟؟؟؟؟؟؟ صداي محمد و كه شنيدم سريع چشمام و باز كردم چنان جيغي كشيدم كه همه سرا سيمه بيدار شدن . داد ميزدم به خدا داداشم اومده منتظر نموندم در ورودي رو كه مامان هر شب بعد از رفتن محمد به جهبه قفل ميكرد و باز كنه پنجره رو باز كردم و پريدم توي بغلش  .يادم نيست چقدر ولي ميدونم تا صبح يك لحظه از بغلش نيومدم بيرون . يك بغلش من بودم يك بغلش رضا و.......

ديشب وقتي ياد بچگي هامون افتادم گفتم كاش ميمونديم تو بچگي  . ديشب مدام چهره محمد با حرفهايي كه سعيد زده بود تصور ميكردم . نميدونم اصلا دوباره مي بينمش يا نه چون مي ترسم از ديدن دوباره اش ، اذيت و آزارهاش و...... . ولي فكر كنم اگه روزي ببينمش از غصه بميرم .

خدايا دلم واسه داداش محمد خودم تنگ شده . نه اون محمدي كه مدام يا خمار بود يا نئشه . واسه محمدي كه توي لباس نيروي انتظامي مثل يك رستم مي موند .قد بلند و خوش هيكل .

خدايا دلم واسه داداش محمدم تنگ شده . واسه اوني كه از بچگي كار ميكرد تا خرج خونه رو بده و تنبلي هاي بابا رو جبران كنه نه اون داداش محمدي كه ميدونست يك نفري دارم خرج خونه رو ميدم و دوا و دكتر عاطفه هم هست ولي بازم از توي كيفم يواشكي پول بر مي داشت .

خدايا دلم واسه داداش محمدم تنگ شده . اون داداش محمدي كه خرج دو سه تا از هم محلي هامون و ميداد كه مرد روي سرشون نبود نه اون داداش محمدي كه بچه هاي نازنينش و دست مادر معتادشون سپرد تا هر بلايي كه دلش ميخواد سرشون  بياره .

خدايا دلم واسه داداش محمدم تنگ شده . اون محمدي كه وقتي مي ديد رضا توي كوچه تيله بازي ميكنه يك كتك حسابي زد و بهش گفت ميخواي بري بازي برو فوتبال بازي كن نه تيله بازي نه اون محمدي كه وقتي فهميد وحيد پسر كوچيكش توسط مادرش معتاد شده جواب گريه هاي من و رضا و سعيد و عاطفه رو داد كه بابا دو تا دود كريستال ميكشه مهم نيست كه ....

خدايا دلم براي محمد خودم تنگ شده . خدايا كجاي زندگي دستش و از دستهاي مهربون تو بيرون كشيد كه اينطوري گم شد . طوري كه ديگه هيچ كسي نتونست پيداش كنه . خدايا ما هر كاري كرديم نتونستيم پيداش كنيم . تو رو به بزرگيت پيداش كن . نذار توي اين زباله دوني ها بمونه . يا ببرش پيش خودش تا از سرما و گرما و خماري راحت بشه يا برش گردون به ما همون محمد قديمي مون .

سال 90 داره تموم ميشه .............

سال 90 و با استرس شروع كردم .استرسي كه داشت خفم ميكرد . سر سفره هفت سين حتي از استرس زياد اشك از چشمام جرات سرازير شدن و نداشت . نماز خوندم ، قرآن خوندم اما آروم نشدم . هر سال موقع سال تحويل حس دلتنگي عجيبي داشتم اما سال تحويل 90 حس دلتنگي به ترس مبدل شده بود . ترسي كه فشار روحي زيادي رو به من وارد كرد . روزهاي سال 90 سرشار بود از اتفاقهاي متفاوت . اتفاقهاي بدي كه حتي ياد آوريش تن من و مي لرزونه . باورم نميشد سال 90 با خوبي و آرامش تموم بشه . چند روزه ديگه بيشتر به پايان اين سال نمونده . سالي كه با سختي و تلخي و ترس و استرس شروع شد و با لطف خدا با يك آرامش داره تموم ميشه .

روزهاي سخت توي زندگي ما هميشه هست . گاهي اينقدر اين سختي ها زياد ميشه كه باوري به تموم شدنش نداري و حتي بعضي وقتها به اين نتيجه مي رسي كه مرگ تنها راه حل خاتمه دادن به اين همه مشكلاته . اما اگه يك ذره اميد به خداي مهربون داشته باشي عجيب و غريب همه امور درست ميشه مثل اون طوري كه توي زندگي ما درست شد . امسال وقتي داشتم كارهاي نوروز 91 و انجام ميدادم باورم نميشد كه همه چي تغيير كرده باشه . از اين به بعد منم و تلاش و كوشش بيشتر براي خوشبختي و رفاه مامان و خواهرم و برادر زادم . حالا منم و منم و خدا  واسه حل همه موانع زندگي . ترس از سختي راه ندارم ، نگران مشكلات مالي هم نيستم  چون آرامش هست و ميدونم با يك برنامه ريزي و دقت و تدبير و مديريت مي تونم اون طور كه خدا دلش ميخواد زندگي رو اداره كنم .

اينا رو گفتم تا به خدا بگم

قربون مهربوني هات تازه دارم ميفهمم وقتي ميگن خدا بزرگه يعني چي

نازنينم نميدونم به خاطر اين همه لطف  و تغيير بايد چه جوري ازت تشكر كنم

خدايا به خاطر همه روزهايي كه كنارم بودي ازت ممنونم

خدايا به خاطر همه روزهايي كه ازت دور بودم معذرت ميخوام

خدايا به خاطر همه چي ازت ممنونم .