نوشته هاي فرشته كوچولو
درروزهاي انتظار،در حواليه بي كسي دركوچه ي تاريك نااميدي نشسته بودم وبه تاريكي شب زل زده بودم چشمانم باراني بودتنهاي تنهابودم دستانم سردبود بدنم ازدرون يخ زده بود دست وپاهايم شل شده بود
احساس بدي داشتم حالم خيلي بدبود كوله بارغمم را برداشته بودم واماده ي رفتن بودم دوست داشتم به جايي بروم كسي مرا نيابد.رفتم وبه كلبه ي تنهاييم رسيدم اما كسي را نيافتم شده بودم دختري بي كس وتنها . كه براي حال و روزخودم گفتم من به جرم باوفايي اين چنين تنهاشدم چون ندارم همدمي بازيچه ي دلهاشدم حركت كردم تابه راه زندگي برسم خيلي خسته بودم انگار سالها بودنخوابيده بودم ولي باسختي زياد قدم اول را برداشتم وهمين طورقدم هاي بعدي را در عين راه ادم هاي جورواجوري راديدم كه هركدام نقشي را بازي ميكردند ترسيده بودم رنگم سفيد شده بود اما به سختي تمام از ان جا گذشتم وفقط به يك چيز فكر ميكردم كه يك دختر13ساله با موهاي خرمايي قدي متوسط چشماني مشكي ايا تحمل اين همه سختي را دارد ناگهان صدايي ارام ودل نشين گفت مهلا جان تو بعد از اين همه سختي به اوج خوشببختي رسيدي دور واطرافم را نگاهي كردم و ديدم ميان دشتي سبز ايستادم وهيچ چيز به غير از اميد به زندگي نيست و حالا بزرگ شدم و نويسنده اي خوبي هستم وزندگيه ارامي را تشكيل دادم....به اميد اينده
(اين ها نوشته ي فرشته كوچولوي منه. منتظر نظرات دلگرم كننده تون هستم )
13/8/1389
عشق در سايه ي ما عريان نيست