زني را مي شناسم من ....
|
| ||||
|
| ||||
|
زنی آهسته می میرد/ زنی هم انتقامش را/ ز مردی هرزه می گیرد ...زنی را می شناسم من.... | ||||
|
سیمین بهبهانی | ||||
|
| ||||
|
| ||||
|
زنی آهسته می میرد/ زنی هم انتقامش را/ ز مردی هرزه می گیرد ...زنی را می شناسم من.... | ||||
|
سیمین بهبهانی | ||||
روي تراس نشسته بودم . ساعت نزديك ۲ نيمه شب بود . شب موقع خوابيدن ساعت و كوك كردم تا يك مقداري زودتر از سحر بيدار بشم . دلم اون شب هواي راز و نياز شبانه با خدا رو كرده بود . سجاده پهن بود و چادر نماز به سرم . تازه نمازم و تموم كرده بودم . كتاب قران روي دستم بود هنوز شروع نكرده بودم كه صداي در حياط اومد . چشمام به سمت در كشيده شد . قامت خميده شو ديدم كه وارد حياط شد . خميده شدن قد بلندش به خاطر كيسه سنگيني بود كه روي پشتش سوار شده بود . باز هم از خيابانگردي هاي شبانه برگشته و مقدار زيادي كاغذ و جنس هاي قابل فروش جمع كرده بود . پاهاش توي هم گره ميخورد . خستگي تمام صورتش و گرفته بود و لبهاش از بي آبي مثل يك كوير شده بودن . سلامش كردم مثل هميشه از خجالت همون طور كه سرش پايين بود جواب سلام من و داد . ميدونستم خيلي خسته است ولي با قدمهاي سريع و بلند حياط و طي كرد و به زير زمين رسيد . هميشه همين طوري مياد و ميره .وقتي من و مي بيننه زودي از جلوي چشمام محو ميشه نميدونم چه حسي داره ؟ نميدونم ميدونه كه عاشقانه دوستش دارم يا نه ؟ قرآن روي دستم بود ولي خودم غرق گذشته ها شده بودم . يادم ميومد خيلي قديما هم دير ميومد خونه . اون وقتايي كه جنگ همه جاي وطنم و پر كرده بود . هم كار ميكرد هم درس ميخوند .شبا هم تا دير وقت مسجد محله بود . يادمه يك شب دير اومد خونه خيلي دير . همه خواب بودن . اون موقع من ۵ سال داشتم . يواشكي رفت سراغ بابا . ديدم انگشت بابا رو رنگي كرد و زد روي يك ورق . فهميد كه بيدارم . با انگشتش گذاشت روي لبم و گفت حيس كوچولوي من . بعد هم رفت خوابيد . دو سه روز بعد توي خونه به همه گفت كه ميخواد بره جبهه . مامانم گريه ميكرد كه من جز تو كسي رو ندارم نرو مادر ، بابا هم مثل هميشه كه گاهي بي تفاوت بود گفت برو ولي من رضايت نميدم . با شيطنت خنديد و گفت من رضايت گرفتم ازتون . اون موقع بود كه متوجه شدم ماجراي انگشت و اون رنگها چي بوده . يادمه توي راه اهن همه مضطرب بودن. مامانم . آبجي بزرگه . من و داداش كوچيكه كه جونمون به جونش بند بود . ولي اون مي خنديد و ميگفت وطنم در خطره بايد برم مثل همه . رفت و آمدهاش به جبهه تقريبا يك سالي طول كشيد با هر رفت و اومدش دل همه ما مي لرزيد كه نكنه بار آخري باشه كه مياد . بلاخره يك روز اومد و ديگه نرفت . شجاع بود . يك مرد واقعي . مهربون و با معرفت . اينگاري تصميم گرفته بود خونه رو رها كنه و اسه دفاع از وطنمون لباس نيروي انتظامي بپوشه . رفت دنبال سرونوشت خودش . تازه استخدام شده بود كه قصد ازدواج كرد . مامان و خواهرم تصميم داشتن بهترين دختر و براش خواستگاري كنن ولي يك روز اومد و گفت من مرد كوهستان و مرز م . بايد سالهاي زيادي رو توي روستاها و لب مرزها سپري كنم . يك دختر ميخوام از روستاي محل خدمتم . اولش سخت بود ولي باز هم مثل هميشه همه متقاعد شدن . توي روستا پيچيده بود كه مرد دلير پاسگاه ميخواد زن بگيره . دختر كد خداي روستا و ...... بودن كه منتظر خواستگاري بودن ولي باز هم مثل هميشه ساده و آروم خونه اي رو نشون داد كه همه مادر و پدرش معتاد بودن كه نه همه خونواده معتاد بودن . ميگفت يك دختر دارن كه خانم و نجيه ميوام زنم بشه و از اين جا ببرمش . بببرمش يك جاي دور كه سرنوشتتش و بسازم . حيفه اين دختر كه بين اين خونواده بمونه و بشه عين اونها . همه مخالفت كردن . خنديد و گفت مگه من كي هستم . يك دختر معصوم توي يك خونواده بد . اينجوري هم زن زندگيم ميشه و همراه هميشگيم هم يك نفر و نجات دادم از بد بختي . بلاخره هم عروسي كرد با همون . ساليان زيادي رو توي منطقه كردستان با منافقيني كه هر روز به بهانه اي به مردم سرزمين من حمله ميكردن جنگيد . يادمه اون سالها دچار پا درد هاي عجيبي مي شد . دكترا گفته بودن به خاطر كمين زياد توي كوههاي كردستانه . عاشق وطن و ناموسش بود . واسه وطن هر كاري ميكرد تا سربلند باشه . بعد از كردستان رفت به منطقه اي كه قاچاقچيان مواد مخدر ذره ذره وجود جوونهاي اين خاك و زير پاهاشون له ميكردن . اونجا هم خوب مبارزه كرد . يادمه توي كوچه ما دو تا معتاد بودن كه دلش براشون مي تپيد . كمكشون ميكرد . خرج خونواده هاشون و ميداد و هواشون داشت . اما نميدونست توي اون سالها يك روزي خودش ميشه بدتر از اونها .
اينقدر توي بيابونهاي گرم شرق كشور مبارزه كرد تا اين كه يك روز تلخ به خاطر فرار يك سوداگر مرگ انگ هاي زيادي بهش زدن . دلش شكسته بود از تمهت هاي زده شده . محكوم شد به زندان ، اونم ۵ سال ، انگ همكاري با يك سوداگر مرگ داغونش كرده بود . با يك مرخصي از زندان و با همكاري چند تا دوست خوب فراري رو پيدا كرد و تحويل قانون داد ولي .......... هيچ تخفيفي براش قائل نشدن . توي اين سالها خونواده همسرش هم فرصت و غنيمت دونستن و در نبودش همسرش و معتاد كردن . خوب سايه مرد كه روي سر خونواده نباشه بهتر از اين نميشه ديگه . بعد از چند سال با حكم اف از زندان اومد بيرون . درمونده و خسته . بودن كنار زنداني هايي كه ساليان زيادي خودش اونها رو به زندان فرستاده بود حتما براش خيلي سخت بود ه. از كار اخراج شد و شد يك مر تنها و غريب توي اجتماع با سه فرزند و يك همسر معتاد . روزهاي اول پي كار بود و پيدا نكرد . هيچ كسي سراغ از يك مرد وطن نميگرفت . اينگاري زندانيان هم تقاص سالهاي دستگير شدن و زنداني شدن توسط اين مرد ازش گرفته و معتادش كرده بودن . شده يك مرد تنها و معتاد . نه جايي داشت نه ياوري . افسرده و خسته . روز به روز روزگارش سخت شده و سخت شد . همه رهاش كردن همسرش هم به تشويق خانواده ش دست بچه ها رو گرفت و رفت و حالا يك مرد تنها و غريب و شب گرد ........
مردي كه روزگاري لباس دفاع از وطن پوشيده سايه سياه اعتيادهمه وجودش و گرفته .
مردي كه روزگاري تا صبح كنار مرزها نگهباني ميداد تا هيچ غريبه اي جسارت ورود به خاك وطنش و نداشته باشه حالا بايد شبها تا صبح كنار سطل هاي زباله به دنبال مواد بازيافتي باشه تا شايد با جمع كردن اونها بتون هزينه اعتيادش و فراهم كنه .
مردي كه روزگاي وجودش و براي فرزندان اين وطن مي داد امروز فرزندان خودش تنها و بي پناه در جامعه زندگي ميكنن و حسرت پدرايي رو ميخورن كه سايه شون روي سر بچه هاشون هست .
اشك از چشمام سرازير شده بود . تمامي وجودم سرشار از ياس و ناميدي شد . دلم ميخواست مي تونستم داد بزنم و دليل اين سرنوشت و از خدا بپرسم ولي مثل هميشه بايد سكوت ميكردم تا كسي درد درونم و نفهمه . چه سخته ديدن مردي كه روزگاري به راست قامتي ،ايمان ، نجابت، وفاداري و عشقش مي نازيدي و امروز .........
من به مدرسه ميرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي
او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا
من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم
تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت
معلم گفته بود انشا بنويسيد
موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت
من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد
تو نوشته بودي علم بهتر است
شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي
او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود
معلم آن روز او را تنبيه کرد
بقيه بچه ها به او خنديدند
آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد
هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته
شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم
گاهي به هم گره مي خورند
گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت
من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار
توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد
تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن
بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد
او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش
بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد
سال هاي آخر دبيرستان بود
بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده
من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم
تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد
او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت
روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت
من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم
تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود
من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته است
تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه
آن را به به کناري انداختي
او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه
براي اولين بار بود در زندگي اش
که اين همه به او توجه شده بود !!!!
چند سال گذشت
وقت گرفتن نتايج بود
من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم
تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت
او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود
وقت قضاوت بود
جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند
من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند
تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند
زندگي ادامه دارد
هيچ وقت پايان نمي گيرد
من موفقم من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!
تو خيلي موفقي تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!
او اما زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است!!
من , تو , او
هيچگاه در کنار هم نبوديم
هيچگاه يکديگر را نشناختيم
اما من و تو اگر به جاي او بوديم
آخر داستان چگونه بود؟؟
ماه رمضان در راه است . با همه خوبي ها و زيبايي هايش . ماهي كه روزگار من با همه روزگاران متفاوت ميشود . اخم هاي صورتم جاي خود را به لبخند ها مي دهند . بغض هاي سنگين و از سر نااميدي جاي خود را به زمزمه هاي شبانگاهي مي دهند . نااميدي رخت مي بندد و اميد جاي آن را ميگيرد . براي من ماه رمضان يك ماه نيست يا يك زمان محدود ، هميشه احساسم اين بوده كه ماه رمضان يك فرد است ، يك عزيز سفر كرده كه سالي يك بار به سراغ دلم مي آيد . آن را از گرد و غبار مي زدايد و مي رود . با امدنش موجي از شادي تمامي زندگيم را فرا ميگيرد و از رفتنش دلگير و دلتنگ مي شوم . سحرهاي ماه رمضان لحظه هاي عشقبازي است براي من .زودتر از همه بيدار شدن و مهيا كردن سفره سحري چه لذتي دارد . در حال اماده كردن چاي و غذا با خدا حرف ميزنم . احساس ميكنم خدا كنار من است در آشپزخانه . با لبخند به من نگاه ميكند . گاهي ياد گذشته ها ميكنم و قطراتي بر روي صورتم از شرم اشتباهات گذشته جاري مي شود و گاهي لبخند مهمان لبهايم چون ميدانم خدا ميداند كه پشيمانم . صبح كه از خواب بيدار ميشوم به همه لبخند مي زنم و سلام ميكنم به همه به خانواده ام ، به رفتگر محله مان كه مشغول تلاش است ، به مغازه دار سر كوچه مان كه پيرمردي خسته از روزگار است . و......... . وقتي رمضان هست براي من آرامش هست . عصباني نميشوم حتي در سخت ترين شرايط ، همه ميگويند رمضان مي شوم يك انسان ، يك آدم ديگر و...... نميتوانم پاسخ سئوالهايشان را بگويم چون ميدانم همه اين طور مي شويم . وقتي خدا را در يك قدمي مي بينيم مي شويم خدايي . مي شويم مهربان و مردم دوست ، مي شويم كار راه انداز و سنگ صبور ديگران ..... اصلا مي شويم انسان . سفره افطاري با بوي آش رشته حال و هواي ديگري دارد . سفره پهن است و صداي ربنا فضاي خانه را عطر آگين ميكند . به هنگام اذان ابتدا شروع ميكنم به دعا ، دعا براي همه ، خواهرم ، برادرم ، همسايه مان كه بيمار است ، دوستم كه روزگاري است دلتنگ است و........ گاهي يادم مي روم كه خودم هم حضور دارم و نيازهايي . نميدانم چه مي شود كه رمضان همه براي من مهم تر مي شوند . اولين لقمه افطار را كه ميخورم ياد لباني مي افتم كه شايد روزگاران بسياري را گرسنه سر كرده باشن ...... ياد دختران و پسران وطنم كه روزگار سختي را ميگذرانند . روزگاري كه در ان زمان به نظر من سخت تر از روزگار من است . تمام وجودم پر مي شود از كمك به ديگران حتي اگر دستانم خالي باشد به پاشيدن مقداري نان برا ي گنجشك هاي خانه ام قناعت ميكنم و دست نياز به سوي معبود مي برم براي ياري رساند به كساني نيازمند او هستند . و دوباره رمضان با همه زيبايي هايش از راه مي رسد و من نيامده از حضورش سرمست شده ام ، سر تا پا شوق و اميد . اميد به بخشش از سوي پروردگارم ، اميد به شروع دوباره براي رسيدن به آرزوها و هدف ها و .........
رمضان در راه است .
و اما سحر امسال يك صدا كم دارم . صداي مردانه پدرم كه بارها و بارها اصرار به بيدار نمودن من داشت و گاهي با ناله و التماس ميگفتم هنوز يك ساعتي مانده تا سحر دير نمي شود ........ امسال صداي مهربانش كه گاهي باعث رنجش خاطر خامم ميشد را كم دارم و مي فهمم كه طنين صدايش چه دل نشين بود در روزگاراني كه داشتمش و قدرش نمي دانستم . ولي ميدانم كه امسال هم صدايش را خواهم شنيد . به خوابم خواهد آمد و بر سفره سحري من و خواهرم و مادرم مهمان خواهد شد تا بدانيم كه هست مثل هر سال روحش شاد ........
مي دانم روزي مي آيي به همين زودي ها ، غبار غم از قلب شكسته ام خواهي زودود ، مي دانم روزي دستان پر از انتظار من را در دستان پر مهرت خواهي گرفت و به من خواهي اموخت دوست داشتن بدون منت را .....
در همين نزديكي باغچه اي خواهيم خريد وگل هاي اطلسي را به نشان عشق و ايمان در آن بارور خواهيم كرد . پيراهني به رنگ عشق بر تنم مي نمايي تا از روزگاران سخت و بي مهر گذشته فاصله بگيرم و به آينده اي پر از اميد و نشاط نزديك گردم اما......
روزي هزار بار با خود تكرار ميكنم كه روزي خواهي آمد و انتظار ديدنت به سر خواهد رسيد . اما ترس آن دارم آن روز كه تو بيايي ديگر اثري از من نباشد . شايد كه كوله بار سفر را بسته باشم و به دور دستها مهاجر ت كرده باشم و تو فقط نجواهايي را بشنوي كه زمزمه مي كنند : دختر ايران زمين بود و عاشق محبت و صداقت و صفا ، آنقدر آزرده بود كه روزي بار سفر بست و سفر كرد تا شايد به شهري برسد كه بهاء دل شكستن آدمها آنقدر گران قيمت باشد تا كسي جرات دل شكستن را نداشته باشد .
ميدانم روزي خواهي آمد به همين زودي ها ........ نميدانم دلم ديگر تاب انتظار دارد ؟
گاهي يادمون ميره كه چقدر مديون هستيم به اوني كه با عشق خلقمون كرده . يادمون ميره با همه محبتش تك تك ماها رو خلق كرده . گاهي يادمون ميره كه عاشق بنده هاش و دلش ميخواد بنده هاش هم عاشق اون باشن . گاهي يادمون ميره همه جاي زندگي به ما لبخند ميزنه و از ما انتظار لبخند به همديگه رو داره . گاهي يادمون ميره كه بايد دست هم ديگه رو بگيريم و براي همديگه يك راه باشيم براي رسيدن به خوشبختي . .......
گاهي فكر ميكنم چرا اينهمه ما براي نرسيدن به آرزوهاي همديگه تلاش ميكنيم ؟ چرا وقتي يكي مون ميخوره زمين به جاي ا ينكه دستشو و بگيريم و بلندش كنيم به زمين خوردنش مي خنديم ؟ چرا عاشق مي كنيم و دل ميگيريم به خاطر سر به سر گذاشتن ؟ چرا عشق برامون تبديل به يك موضوع نه چندان جالب شده واقعا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟