نامه ای از ویکتور هوگو

قبل از هر چيز برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ، 
 
و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،

و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،
و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.
آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد .......
اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،
از جمله دوستان بد و ناپايدار ........
برخي نادوست و برخي دوستدار ...........
كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگي بدين گونه است ،
برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي......
نه كم و نه زياد ..... درست به اندازه ،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ،
كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا كه زياده به خود غره نشوي .
 
و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري .....

تا در لحظات سخت ،
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،
همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ،
نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند ........
چون اين كار ساده اي است ،
بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند .....
و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.
و اميدوارم اگر جوان هستي ،
خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي......
و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ،
و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي...........
چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك
سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد.....
چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت....
به رايگان......
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روييدنش همراه شوي ،
تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.
به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي.....
و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي :
" اين مال من است " ،
فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است !
و در پايان ، اگر مرد باشي ،آرزومندم زن خوبي داشته باشي ....
و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي ،
كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد ...

اگرهمه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ،
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ...

ويكتور هوگو

عشق و دوست داشتن

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال، عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است، دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد، عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد، دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند، عشق طوفانی و متلاطم است، دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت، عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست، دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد، عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند، دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد، عشق یک فریب بزرگ و قوی است، دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق، عشق در دریا غرق شدن است، دوست داشتن در دریا شنا کردن، عشق بینایی را می گیرد، دوست داشتن بینایی می دهد، عشق خشن است و شدید و ناپایدار، دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار، عشق همواره با شک آلوده است، دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر، از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم، از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر، عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می کشاند، دوست داشتن جاذبه ای در دوست، که دوست را به دوست می برد، عشق تملک معشوق است، دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست، عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند، دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند، در عشق رقیب منفور است، در دوست داشتن است که: ”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”، عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند، و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید، و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد، دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است، یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

راز عشق

راز عشق در تواضع است
اين صفت به هيچ وضع نشانه تظاهر نيست
بلکه نشان دهنده احساس و تفکر قوي است ـ ميان دو نفري که يکديگر را دوست دارند ـ تواضع مانند جويبار آرامي است که چشمه محبت آنها را تازه و با طراوت نگه ميدارد

راز عشق در احترام متقابل است
احساسات متغير اند امااحترام دو نفر ثابت ميماند
اگر عقايد شريک زندگي ات با عقايد تو متفاوت است
با احترام به نظريات اش گوش کن
احترام باعث ميشود که او بتواند خودش باشد

 راز عشق در اينست که
به يکديگر سخت نگيريد
عشقي که آزادانه هديه نشود اسارت است

راز عشق درين است که
هر روز کار کني که شريک زندگي ات را خوشحال کن
نگذار که جويبار محبت از کمي باران بخشکد

راز عشق در اين است که
حقيقت اصلي عشق يعني تفکر را از ياد نبري
آيا يک رابطه دراز مدت مهمتر از اختلافات کوچک و زود گذر نيست ؟
راز عشق در اين است که
رابطه تان را مانند يک باغ با محبت تزئين کنيد
بذر علاقه ها و عقيده هاي تازه را بکار که زيبائي ـ برويد
ضمناً فراموش مکن که باغ را بايد هرس کرد
مبادا غنچه هاي گل پوشيده از علف هاي هرز عادت شود
براينکه عشق همواره با طراوت بماند بايد به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد

 را
ز عشق در خوشي مشربي است
شوخي با ديگران را فراموش نکن در ضمن مراقب شوخي ها ات باش
شوخي نا پسند نکن ـ شوخي بايد از روي حسن ونيت باشد نه نيشدار

راز عشق در اين است
که مانع بروز هيجانات منفي در وجودت شوي و صبر کني تا خون سرد را دو باره بدست آوري
با اينکه احساس جلوه الهام است اما شخص اعصباني نمي تواند چيز ها را با وضوع درک کند
قلبت را آرام کن
تنها به اين وسيله است که مي تواني چيزها را آنگونه که هستند دريابي

راز عشق در اين است که
طرف مقابل ات را تحسين کني
هرگز با فرض اينکه خودش اين چيز ها را مي داند از تحسين غافل نشو
مشکلي پيش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نيت بگويي دوستت دارم
گر چه احساسات بشري به قدمت نسل بشر است ـ اما کلمات تازه و جوان خواهند ماند

راز عشق در اين است كه
که بيشتر با نگاه حرف بزني زيرا چشم ها پنجره هاي روح هستند
اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کني مثل آن است که پنجره ها را با پرده زيبايي بيارايي و به خانه گرمي و جذابيت بخشي

راز عشق در اين است که
وقتي پيشنهادي به ذهنت ميرسد براي نياز خودت به بيان آن فکر نکني ـ بلکه به علاقه ديگري به شنيدن آن فکر کني
اگر لازم بود حتي ماه ها صبر کن تا آماده گي شنيدن آنچه را که ميخواهي بگوئي پيدا کند

 راز عشق در اين است که
هيچکدام خود را معلم ديگري ندانيد
به عبارت ديگر از اينکه ميتوانيد از يکديگر ياد بگيريد سپاسگذار باشيد

راز عشق در اين است که
در سکوت دست يکديگر را بگيريد ـ
کم کم ياد ميگيريد که بدون کلام رابطه برقرار کنيد

راز عشق در اين است که
شريک زندگي ات را با طناب نياز مبند ـ
گياه هنگامي رشد که آزادانه از هوا ونور آفتاب استفاده کند ـ

راز عشق در اين است که
به عشق بيشتر از يکديگر احترام بگذاريد ـ
زيرا عشق هديه ازلي خداوند است ـ

راز عشق در اين است که
هنگام سوء تفاهم فقط به اين فکر نکني که طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است ـ

راز عشق در اين است که
از يکديگر انتظارات بي جا نداشته باشيد
ذهنيت را بر ارزشهائي متمرکز کن که شما را به يکد يگر نزديکتر ميکند ـ
نه بر مسائلي که بين شما فاصله مي اندازد
راز عشق در اين است که
حس تملک را از خود دور کني
در حقيقت هيچ کس نمي تواند مال کسي شود ـ
در عوض به راه حلي فکر کني که در آينده از بروز چنين سوء تفاهم هايي جلوگيري کني

راز عشق در اين است که
باور ها آرمان ها و اهدفتان را با يکديگر در ميان ب
گذاريد

خوب ميدانم بي تو غريبم

روزها چه بي خبر مي گذرند

انگار به من ،به تو و به خاطرهايمان اعتنايي نميكنند .

بدون تو از زمستان مي نويسم .

وتوي گلدان دلم

آرزوهاي هميشه كال را مي نشانم

خوب ميدان بدون تو كسي حال دفتر را نمي پرسد

و از ميان شاليزارهاي نگاهم رد نمي شود

خوب ميدانم كسي مثل تو به پروانه هاي خيالم سلام نمي كند

كاش مي توانستم تك بيتي قشنگي برايت بنويسم كه

بوي صداقت بدهد

كاش مي توانستم لحظه هاي شاعرانه ام را برايت قاب كنم

من به اندازه بي كرانگي آسمانها به مهرباني ات معتقدم معتقد

قشنگ نازيبا

گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟ تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن... !

خدا هيچ نگفت.

گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را كثيف مي كنم. آدم هايت از من ميترسند. مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من است.

خدا هيچ نگفت.

گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست.

خدا گفت : چرا مال تو هم هست.

دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست. اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.

دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.

ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.

مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است. و من زيبايم. من زيبائيم‚ چشم هاي مؤمن جز زيبا نميبينند. زشتي در چشم هاست. در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست. آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود. شيطان مسئول فاصله هاست.

حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.

قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.

به اين ميگن مناظره

شعر « آزار » اثر سیمین بهبهانی

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
         

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
  

           

جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
           

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را
           

 جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا

 :صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست

نمی خواهم

  نمی خواهم تو را عوض کنم

خود تو

 بسیار بهتر از من میدانی

 چه به صلاح توست

 نمی خواهم تو نیز

 مرا عوض کنی

 از تو می خواهم

 من را همان گونه که هستم

  بپذیری و به من احترام بگذاری

این چنین

می توانیم پیوندی استوار

با ریشه در واقعیت

و نه در رویا            بنانهیم     

ساعت ۱۲:۵۰ دقيقه است . امروز يك دوست قديمي اومد ديدنم . از ديدنش خيلي خوشحال شدم تقريبا ۵ سال پيش با هم همكار بوديم روزاي اولي بود كه من مي يومدم سر كار بهتر از هر كسي منو درك ميكرد توي يك مدت كوتاه يك مقدار كار بهم ياد داد تا تونستم توي محل كار جايي براي خودم باز كنم . كم كم متوجه شدم امنيت روحي توي محل كار نداره . بعدا فهميدم از شوهرش طلاق گرفته و به همين دليل هر كسي يك پيشنهادي بهش ميده . آروم بود و بي صدا . خيلي وقتا غرق  در افكار خودش بود يك روز به همه گفت داره ازدواج ميكنه و شوهرش تمايل نداره ديگه بياد سركار . بلاخره با خوبي و خوشي عروسي كرد و لي مجلس نگرفتن و من هم شوهرشو نديدم . يك روز هم همكاراي خانم و دعوت كرد و رفتيم خونش . خدا رو شكر خونه مرتبي داشت و............. بعد از اون تماس هاي ما تلفني بود و گاهي از حال هم با خبر مي شديم . يكي دوباري هم اومد اداره كه خدا رو شكر ديگه همكارامون جز احترام و نگاه شرافتمندانه كار ديگه اي انجام ندادن . هميشه ته دلم خوشحال بودم كه زندگيش سر و سامون گرفته و از حرف مردم و جسارتهاي آقايون راحت شده . اما...............

امروز اومد پيشم و گفت درخواست وام كرده منم براش آرزو كردم كه حتما بتونه اين وام و بگيره . از شوهرش و دخترش پرسيدم . اشك توي چشماي مهربونش جمع شد و گفت : يك چيزي ميگم بين خودم و تو و خدا بمونه منتظر شنيدن حرفش بودم يك مقدار نگران شدم و اين طوري گفت :

من اصلا ازدواج نكردم روزاي آخر محيط كار برام ديوانه كننده شده بود از هر چي آدم بود حالم بهم مي خورد . مردا با هم رقابت داشتن تا بتونن من و به عنوان همسر موقتشون انتخاب كنن و خانم ها هم حرفهاي بي ربط . بلاخره يك شب كه ديگه طاقتم تموم شده بود يك تصميم گرفتم صبح با شادي اومدم اداره و كم كم ذهن ها رو اماده كردم كه يك خواستگار اومده و ميخوام عروسي كنم . بعد از چند روز هم گفتم عروسي كردم تا اينجا ماجرا خوب پيش رفت حالا بايد نقشه هاي بعدي رو پياده ميكردم از كار استعفاء دادم . خونه رو عوض كردم چون همه خونه من و بلد بودن و بعد هم توي خونه جديد كه مثلا خونه نو عروس بود يك مهموني ترتيب دادم كه خانم هاي همكار اومدن بعد از اون مهموني همه مطمئن شدن كه من عروسي كردم حتي توي محيط كار جديد هم نذاشتم كسي متوجه بشه كه من مجردم و الان ۶ ساله دارم با شوهر خيالي كه ساختم براي خودم جلوي ديگران زندگي ميكنم و كسي هم كاري به من و دخترم نداره .

نميدونستم بايد چي بگم . گيج شده بودم . داشتم ديونه مي شدم . اين همه تنهايي ، اين همه زجر ، براي يك زن خيلي زياده . يك زن وقتي بخواد توي اجتماع ما سالم زندگي كنه بايد حتما سايه يك مرد روي سرش باشه و اگر سايه يك مرد نباشه حضرت مريم هم كه باشه همه به يك چشم ديگه نگاهش ميكنن . پس مجبوره براي حفظ حرمتش يك سري نقشه ها بكشه خوب اين هم يك راهش بود .

چند وقت پيش با دختر خانمي صحبت ميكردم كه براي راحتي از شر مردهاي گستاخ ايران زمين با تيپ پسرونه توي اجتماع ظاهر ميشد وقتي علت و پرسيدم گفت تا بفهمن دخترم و پدر و مادر ندارم و توي اين دنياي بزرگ خودم و خودم هستم هزار تا پيشنهاد بي شرمانه مياد سراغم خوب اين طوري راحت ترم .

وقتي اين دو تا رو كنار هم مي ذارم يك سوالي ذهن من و درگير ميكنه تا كي و تا كجا بايد خانم هاي اجتماع من به خاطر ترس از دست نرفتن شخصيتشون بايد مبارزه كنن ؟؟؟؟؟؟؟ تا كجا بايد به همه دروغ بگن تا بتونن راحت به راه زندگي سالم ادامه بدن ؟؟؟؟؟؟؟؟

كجا هستن اون آدمهايي كه شعار امنيت و آسايش زنان سرپرست خانواده رو توي بوغ و كرنا كردن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز خيلي دلم گرفته . دلم واسه خودم ، واسه هم جنساي خودم  مي سوزه . شخصيتشون توي اجتماع با حضور يك مرد به تاييد ميرسه . البته اين و هم بگم بعضي مرداي سرزمين آريايي من خون داريوش و آرش توي وجودشون و غيرت اونا رو دارن و ايمان مولامون علي رو . اونا حسابشون جداي از همه ادمهاست .

اگه يه كمي دقت كني از همين حالاها صداي بال فرشته ها رو مي شنوي كه دارن شيشه هاشون رو براي گريه اهل رجب صيقل مي دن و آماده مي كنن. از دور دست هم مي توني يه صداي قشنگ رو بشنوي كه داره دنبال اهل رجب مي دوه و مي خواد اونارو همه عالم بشناسن: «اين الرجبيون؟»

 

ماه رجب، اصلاً براي آدم يه حس خاصي ايجاد مي كنه. انگار تو فضاي زندگي آدم،  تو روزهاي ماه رجب بوي سيب مياد؛ شب ها و سحرها بوي گل مريم، اونايي كه تو دل شب، خواب ناز رو كنار مي ذارن و دم دماي سحر اون مناجات هاي قشنگ ماه رجب رو آروم آروم زير لب مي خونن، خوب مي دونن كه بوي سحر ماه رجب، چه جوري شبيه بوي گل مريمه. تو دل آدم غنج مي ره، وقتي زمزمه «الهم اني اسالك بمعاني جميع ما يدعوك» رو مي خونه انگار آدم ديوار به ديوار خدا شده و با يه در زدن ساده مي تونه صداي پر محبت و مهربون خدا رو بشنوه.

ديگه از فردا پس فردا وقتي موقع نماز يه سري به مسجدها بزني، بعد از نماز، مسجد پر ميشه از «يا من ارجوه لكل خيره و امن سخطه عند كل شر» بعد هم دستا بلند مي شه، انگار آدم داره ريش گرو مي ذاره كه خدا آدم رو عذاب نكنه. آخه خدا از اون بامرام هاس. اگه مردونگي از آدم ببينه مردونگي مي كنه و چشماشو رو گذشته آدم مي بنده. تازه اگه اداي مردونگي رو هم در بياري خدا به همون هم راضيه باز هم بگم؟ تازه اگه بري تو جمع لوطيا و عاشقاي خدا بشيني و با ناله هاي اونا يه نك و نالي بكني هم اميدوار باش كه خدا به حرمت اوناتو رو هم ببخشه. خوب خداييه اين خدا! عين... عين.... عين. اصلاً عين يه خدا، يه خدا با همون نگاه مهربون و همون صداي هم زبون.

 دعاهاي ماه رجب همشون قشنگن. خيلي هم قشنگن. «الهم اني اسئلك صبر الشاكرين لك» خدايا از تو صبر اون كسايي رو مي خوام كه تو هر سختي و شادي تو رو شكر مي كنن» يا «يا من يملك حوائج السائلين» : «اي كسي كه حاجت همه درخواست كنندگان مال توست» يا «اللهم اني اسئلك بالمولودين في رجب» : «خدايا به حرمت دو مولود مقدس اين ماه قسمت مي دم» و خلاصه كلي دعا و مناجات كه معني لغوي بعضياش هم براي ما سخته ولي آهنگش آنقدر قشنگه كه آدم مي خواد زمزمه كنه. بين اين دعاها يه دعاي ناب هست كه يه جورايي مثل يه نامه به خداست؛ يه نامه صميمانه و عاشقانه؛ نه مقدمه داره و نه موخره، يهو مي ري تو دل دعا. حتماً شنيدين و مي دونين كدوم دعا رو مي گم:«خاب  الوافدون علي غيرك و خسر المتعرضون الا لك» : «اونايي كه به سمت كسي غير از تو رفتن نااميد شدند و اونايي كه در خونه غير از تو رو زدند ضرر ديدند و اونايي كه براي يه كس ديگه درد دل كردند ضايع شدند و اونايي كه اميد به لطف و فضل ديگري غير از تو داشتند فرصت رو از دست دادند. «اينها رو كه گفتي حالا مي خواي يه جوري از خدا تعريف كني كه احساس واقعي  تو هم توش باشه:«بابك مفتوح للراغبين و فضلك مباح للسائلين و نيلك متاح للآملين و رزقك مبسوط لمن عصاك و حلمك معترض لمن ناواك» :«خدايا در خونه ات براي اونايي كه تو رو مي خوان هميشه بازه و لطف و فضلت براي اونايي كه از تو درخواست مي كنن جاريه و وصل تو براي اونايي كه آرزوي تو رو دارن دست يافتنيه و تو اونقدر مهربوني كه به هركسي كه برابر تو واي ميسته هم روزي مي دي و مهربوني تو به هركسي كه از تو روبرگردونه مي رسه.» انگار دل آدم آروم نمي گيره؛ انگار آدم يه چيز بزرگ تري مي خواد بگه، انگار اين كلمات نتونسته آتش تو دل آدم رو آروم كنه براي همين به خدا مي گي: «عادتك الاحسان الي المسيئين و سبيلك الابقاء علي المعتدين» : «اصلاً عادت تو اينه كه به بدكارها لطف مي كني و راه رو براي ستم كارها باز مي ذاري «به اين اميد كه يه روزي تو يه جايي اگه خواستند برگردند روشون بشه؛ بدونند كه تو هنوز دوستشون داري تو هنوز هم اونا رو مي خواي» اين همه حرف زدي حالا بايد يه چيزي بخواي. چي مي خواي؟ با اين تعريف ها چه حرف تازه اي با خدا داري: «اللهم فاهدني هدي المهتدين و ارزقني اجتهاد المجهتدين و لاتجعلني من الغافلين المبعدين و اغفرلي يوم الدين»: يه چيزي از تو مي خوام كه فقط به تو مربوطه يعني هدايت؛ «من رو به هدايت هدايت شدگان هدايت كن.» يه چيزي مي خوام كه به خودم مربوطه «به من كوشش تلاش كنندگان در مسير خودت رو بده»، يه چيزي مي خوام كه به خاطر ترس از غير خودمه:  «من رو از كساني كه غفلت مي كنند و از تو دور مي شوند قرار نده» يه حرف آخر هم دارم؛ اگه همه اينها هم باشه من از آخرت خودم نگرانم:» من رو در روز قيامت ببخش.

 

يه نامه كوتاه براي خدا كه كلي حرف توش هست. كلي حرف نگفته هم وقتي داري اين طوري با خدا حرف مي زني به ذهن و دلت مياد كه به خدا بگي. كلي حرف كه فقط خودت مي دوني و خدا. اصلاً اين دعا خصوصيتش اينه كه بهونه مي شه براي گريه هاي بي بهونه تو. كليد مي شه براي قفل دلت كه باز بشه و هرچي توش هست بريزي روميز گفت و گو با خدا. فقط يه قول بده. اگه يه سحر ماه رجب پا شدي و سيمت وصل شد براي همه ي حاجتمندان دعا كن.

يک روز از تو                                                                                    از درختان خيابان شلوغ

از همه کلبه هاي بي فروغ دور خواهم شد.                               يک روز مي گذرم از هر چه هياهو

 از هر چه آرزو                   یک روز پرواز                                     سهم چشمان بسته ام خواهد شد.

روزي که از همه ي پنجره ها                                                 آيينه ها و همه ي آرزو ها دست خواهم کشيد.

 

                                                   و آنگاه بال هايم پرواز را تجربه خواهد کرد.

 

رسم این شهر عجیب است بیا برگردیم

قصد این قوم فریب است بیا برگردیم

عشق بازیچه ی شهر است ولی در ده ما

 دختر عشق نجیب است بیا برگردیم

كرمها در دل هر كوچه اقامت دارند

روستا مامن سیب است بیا برگردیم

چه حسابیست در این شهر كه در مبحث جبر

جای بعلاوه صلیب است بیا برگردیم

 Image and video hosting by TinyPic

هنگاميکه از جاده هاي شب عبور ميکني
هرگز در اين انديشه مباش که خورشيد براي تو بيگانه طلوع خواهد کرد
و قلبي که به هوس گفت : دوستت دارم
بدان که هرگز معني لغت عشق را نخواهد داشت