قصه عشق
نمي دونم چرا قسمت ميكنم روزاي خوب زندگيمو
چرا تو اول قصه همه دوسم دارن خيلي زياد
وسط قصه كه ميشه سر به سر من مي ذارن
تا ميخواد قصه تموم شه تنهام مي ذازن
مي تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم
مي تونم مثل همه يك عشق بادي بسازم
تا با يك نيش زبون بتركه و خراب بشه
تا بيان جمعش كنن حباب دل سراب بشه
مي تونم بازي كنم با عشق و احساس كسي
مي تونم درست كنم ترس و دل واپسي
مي تونم دروغ بگم تا خودمو شيرين كنم
مي تونم پشت دلا قايم موشك بازي كنم
بازم با همه اين حرفا منم ميشم مثل اونا
يه دروغگو مي شم و هميشه ورد زبونا
يه نفر پيدا بشه به من بگه چيكار كنم
با چه حرفي اوني كه دوستش دارم رو پيدا كنم
من بايد از كجا بفهمم چه كسي دوستم داره
توي دنيا اصلا عشق واقعي وجود داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟



عشق در سايه ي ما عريان نيست