قصه عشق

نمي دونم از كجا شروع كنم قصه تلخ سادگيمو

نمي دونم چرا قسمت ميكنم روزاي خوب زندگيمو

چرا تو اول قصه همه دوسم دارن خيلي زياد

وسط قصه كه ميشه سر به سر من مي ذارن

تا ميخواد قصه تموم شه  تنهام مي ذازن

مي تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم

مي تونم مثل همه يك عشق بادي بسازم

تا با يك نيش زبون بتركه و خراب بشه

تا بيان جمعش كنن حباب دل سراب بشه

مي تونم بازي كنم با عشق و احساس كسي

مي تونم درست كنم ترس و دل واپسي

مي تونم دروغ بگم تا خودمو شيرين كنم

مي تونم پشت دلا قايم موشك بازي كنم

بازم با همه اين حرفا منم ميشم مثل اونا

يه دروغگو مي شم و هميشه ورد زبونا

يه نفر پيدا بشه به من بگه چيكار كنم

با چه حرفي اوني كه دوستش دارم رو پيدا كنم

من بايد از كجا بفهمم چه كسي  دوستم داره

توي دنيا اصلا عشق واقعي وجود داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به منو ناباوری من خندیدی

برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنم


1234950388feet.jpg

تا تو رفتی همه گفتند...

از دل برود هر انکه از دیده برفت

و به ناباوری و غصهء من خندیدن

اه.ای رفته سفر که دگر باز نخواهی برگشت

کاش می امدی و میدیدی

که در این عرصهء دنیای بزرگ

چه غم الوده جدایی هایی ست

و بدانی...

از دل نرود هر انکه از دیده برفت.




12349503886.jpg

عشق من

عشق من ساده بود ... به سادگی اون لحظه ای که هزار بار کشتم خودمو تا با خط خوش شعرمو برات بنویسم ، ولی نمی دونم هیچ تونستم لرزش دستم رو یا شاید هم لرزش دلم رو ، نیارم روی کاغذ یا نه؟

3605.bmp

    عشق من ساده بود ... به سادگی اون روزایی که توی اون راهروهای تودرتو ، هرچی از هوش و ذکاوت و عقل و علم و درک و حساب و کتاب  و هرچی که خدا بهم داده بود و هر چی خودم گیر آورده بودم رو به خرج می دادم تا وقتی تو میای ، توی یکی از اون راهروها ، برحسب "اتفاق" به تو برخورد کنم ، نگاهم به نگاهت ، حضورم به حضورت ، قلبم به قلبت و آخرش صدام به صدات ، و باهات روبرو بشم و سلام کنم و رد شم و به امید فردا تا فردا زنده بمونم ...

 

    عشق من ساده بود ... به سادگی اون لحظاتی که می خواستم باهات خداحافظی کنم ... اون روز تو ناراحت بودی ، اما واسه خاطر یه چیز دیگه ... یادته؟ ... بالاخره تو یه گوشه تنها گیرت آوردم و ازت خداحافظی کردم ، تو تنها کسی بودی که گفتی: چرا دارید می رید؟ شاید نمی دونستی که همین یه جمله کافیه که ... بازم خواستم داد بزنم ، هوار بکشم ، بگم که دوست ندارم برم ، به خدا دوست دارم تا ابد پیشت بمونم ... اما نشد ...     عشق من ساده بود ... به سادگی سفر تا ابد ، به سادگی فریاد ، به سادگی تنهایی ، به سادگی غربت ، به سادگی همون چند بار دیدن ، همون چند بار سلام ، همون چند بار نگاه ، همون چند لحظه حرف زدن ، همون چند لحظه ایستادن ، همون چند لحظه خداحافظی ... و یک عمر ...    منو ببخش ... نمی تونم مثل بقیه برات از عشقم بگم «کاش می تونستم بگم: عشقمی» ،نمی تونم مثل همه ، جمله های خوب خوب بگم ، جمله های قشنگ ، جمله های پرمعنی«شاید هم بی معنی» ، جمله هایی که واسه فهمیدن هر کدومشون باید لااقل سه بار بخونیشون ... نمی دونم ... یا من نمی تونم معنی عشق اونارو بفهمم ، یا اونا نمی تونن ساده تر از این حرفاشونو بزنن ، شاید هم واقعاً عشقشون پیچیدست ، شاید هم خودشون تو عشقشون پیچ خوردن شاید هم خودشون خودشون رو اسیر كردن ، پس من رو كی اسیر كرد؟ نمی دونم ... من ، كنار همه ی اونایی كه واسه بیان عشقشون ، یه جمله رو تو هزار خم و پیچ سی هزار کلمه و واژه و صد هزار شعر نو و کهنه می پیچن ، می خوام بهت بگم : دوستت دارم ... هنوزم دوستت دارم ، شاید الان بیشتر از اون موقع که شبی بدون خیالت خوابم نمی برد ، شاید الان بیشتر از اون موقع که باهام آشتی بودی ، شاید الان بیشتر از اون موقع که شاید کمی دوستم داشتی ...    منو ببخش ... منو ببخش که برات اینقدر عشق ساده و کوچیکی بودم ، شاید هیچ وقت نتونی به اینکه همچنین عاشقی داشتی ، افتخار کنی ، شاید هیچ وقت نتونی نوشته هام رو به کسی نشون بدی و بگی یه نفر اینارو واسه من نوشته ، اما مگه راه عشق چند قدمه؟ خب شاگرد زرنگا تو یه روز میرن من تو یه سال ! بالاخره همه به تهش می رسیم ... نمی دونم ... شاید هم نرسیم ... اصلاً نمی دونم این راه نهایت داره یا نداره؟ ... اصلاً مگه نمی گن عاشق همیشه ناکامه؟ پس اگه به کام برسه که دیگه عاشق نیست !!! خدایا چقدر عشق تلخه ... اما عشق تو كه خیلی شیرین بود ... یکی بهم می گفت عشق با همه ی چیزای دیگه فرق داره ، چون همینکه اون رو بدست بیاری ، در واقع اون رو از دست می دی !!! مثل دست یافتن به دست نیافتنی ها .... نمی دونم ... نمی دونم ... نمی دونم ...    یکی بهم گفت عقل و عشق با هم یه جا جمع نمی شن ، گفتم من می تونم ... خواستم ... خواستم یه عاشق عاقل باشم ، شاید هم یه عاقل عاشق ... اما نشد ... عقلم هزار و یک بار تو گوشم پچ پچ کرد و هزار و دو قصه گفت و هزار و سه دلیل آورد که من و تو با هم جور نیستیم ، ولی دلم کارش از این کارا گذشته بود ... نخواستم جمله های قشنگ بگم ، نخواستم حرفامو ردیف کنم ، اصلاً خواستم هر چی وزن و قافیه و ردیف و ریتم رو از حرفام حذف کنم ، اصلاً از تو ذهنم خط بزنم ، شاید هم خواستم خودمو خط خطی کنم ، آره ، اونم با خط های قرمز ، اینطور شاید بین همه قشنگی ها و هارمونی ها ، منو خوب ببینی ، نه اینکه ببینی ، فقط چشمت بهم بیفته ، نه اینکه چشم تو به من بیفته ، من به چشمات بیام ... فقط یه بار... اما نشد ... نشد ...    آره ...    خیلی ساده ، با چند دیدار كوتاه عاشقت شدم ... خیلی ساده ، عاشقت موندم ... خیلی ساده ، همه برام بی رنگ شدن ... خیلی ساده ، دنیا سیاه و سفید شد و تنها تو رنگی موندی ... ای کاش می دونستم چشمات چه رنگیه ... خیلی ساده ، بهم گفتی: من نیازم تو رو هر روز دیدنه ، از لبت دوست دارم شنیدنه ... و من خیلی ساده ، بهت نگفتم که دوستت دارم ... و تو خیلی ساده ، رهام کردی ... و رفتی ... و چقدر تلخ رفتی ...     می خوام بگم دوستت دارم ... اما نمی دونم دوستت دارم یا نه ... دیگه مثل اون وقتا همیشه بهت فکر نمی کنم ، اما بازم وقتی که میای تو خیالم ، بدجوری دلم برات لک می زنه ، وقتی میای همه ی رنگا از بین میرن ، ساده ی ساده می شم ، به سادگی یه طفل بی قرار... اما هیچ وقت نشد گریه کنم ... یکی بهم گفت که خیلی مغرورم ... اما من که دیگه چیزی نداشتم که ببازم ، حرفی نمونده بود که نگفته باشم ، خواهشی نمونده بود که نکرده باشم ، فقط نتونستم گریه کنم ... فقط نتونستم زیاد تو دلتنگی بمونم . شاید هم نخواستم ... شاید فریب ... اما ... نمی دونم ... نمی دونم ... نمی دونم ...   ای کاش....

سلام دوستان . امروز تونستم اين وب لاگ رو براي خودم طراحي كنم و تمام سعي خودمو ميكنم تا يك وب لاگ زيبا و جذاب داشته باشم چون تازه كارم و وب لاگ نويسي رو هم بلد نيستم ممنونم ميشم كمكم كنيد . سعي ميكنم اينقدر متنوع باشه كه بشه هر مطلبي رو خواستين درش پيدا كنيد