سال 90 داره تموم ميشه .............

سال 90 و با استرس شروع كردم .استرسي كه داشت خفم ميكرد . سر سفره هفت سين حتي از استرس زياد اشك از چشمام جرات سرازير شدن و نداشت . نماز خوندم ، قرآن خوندم اما آروم نشدم . هر سال موقع سال تحويل حس دلتنگي عجيبي داشتم اما سال تحويل 90 حس دلتنگي به ترس مبدل شده بود . ترسي كه فشار روحي زيادي رو به من وارد كرد . روزهاي سال 90 سرشار بود از اتفاقهاي متفاوت . اتفاقهاي بدي كه حتي ياد آوريش تن من و مي لرزونه . باورم نميشد سال 90 با خوبي و آرامش تموم بشه . چند روزه ديگه بيشتر به پايان اين سال نمونده . سالي كه با سختي و تلخي و ترس و استرس شروع شد و با لطف خدا با يك آرامش داره تموم ميشه .

روزهاي سخت توي زندگي ما هميشه هست . گاهي اينقدر اين سختي ها زياد ميشه كه باوري به تموم شدنش نداري و حتي بعضي وقتها به اين نتيجه مي رسي كه مرگ تنها راه حل خاتمه دادن به اين همه مشكلاته . اما اگه يك ذره اميد به خداي مهربون داشته باشي عجيب و غريب همه امور درست ميشه مثل اون طوري كه توي زندگي ما درست شد . امسال وقتي داشتم كارهاي نوروز 91 و انجام ميدادم باورم نميشد كه همه چي تغيير كرده باشه . از اين به بعد منم و تلاش و كوشش بيشتر براي خوشبختي و رفاه مامان و خواهرم و برادر زادم . حالا منم و منم و خدا  واسه حل همه موانع زندگي . ترس از سختي راه ندارم ، نگران مشكلات مالي هم نيستم  چون آرامش هست و ميدونم با يك برنامه ريزي و دقت و تدبير و مديريت مي تونم اون طور كه خدا دلش ميخواد زندگي رو اداره كنم .

اينا رو گفتم تا به خدا بگم

قربون مهربوني هات تازه دارم ميفهمم وقتي ميگن خدا بزرگه يعني چي

نازنينم نميدونم به خاطر اين همه لطف  و تغيير بايد چه جوري ازت تشكر كنم

خدايا به خاطر همه روزهايي كه كنارم بودي ازت ممنونم

خدايا به خاطر همه روزهايي كه ازت دور بودم معذرت ميخوام

خدايا به خاطر همه چي ازت ممنونم .

چند روز پيش واسه اولين بار مامان اومدن محل كارم . خيلي ذوق زده شدم  . اخه من هر چي دارم از مامانم دارم . مامان من يك زن واقعيه .يك مادر كه با تمام مشكلات زندگي دست و پنجه نرم كرده  . يك صورت خسته و مهربون ........

توي اتاقم ارباب رجوع بود كارم  كه تموم شد نميدونم چه حسي به من دستور دارد دستهاي مهربون مامان و بگيرم توي دستم و محكم ببوسمشون . چشمهاي خسته اش خيس اشك بود . ميگفت مادر الهي خير از جوونيت ببيني . مادر الهي روزگارت سبز باشه و تنت سالم . گفت من بهت افتخار ميكنم . خنديدم و گفتم مامان من كه چيزي ندارم . يك ليسانس الكي و يك كارمند  ساده . مامانم گفت مادر همين كه هستي ، همين كه سالمي ، همين كه مهربوني واسه من كافيه . خوشحالم كه يك عمر زحمت كشيدنم واسه تو هدر نرفت .

 ميدونم ا ين روزها دل مهربونش غوغايي داره به خاطر وضعيت زندگي داداش بزرگم . توي بي خبري از اون داره دست و پا ميزنه . يك وقتايي دلش كه خيلي تنگ ميشه به من و عاطفه گير ميده . ميدونم اين روزها وقتي خونه نيستم اينقده گريه ميكنه كه صداي مهربونش ميگيره و جواب تلفن من  ونميده تا متوجه نشم . ميدونم اين روزها مثل خيلي از مادرها نابود شدن پسر بزرگش داره عذابش ميده اما .... اما خوشحالم كه من مايه آرامشش شدم . خوشحالم كه از من راضيه . خوشحالم كه  كنارش هستم ....

الهي سايه مهربونش هميشه روي سرم باشه .