در دل
چرا اصلا اون بالا نشستي . پاشو بيا پايين . بيا ميخوام باهات حرف بزنم . از بس از من دور نشستي صدا مو نشنيدي . چي وقتي بچه بودم چي حالا كه شده سي و يك سالم . خسته ام . از دست تو ، از دست حكمتهات ، از دست امتحاناتت ، از دست قضا و قدرت . چرا من و به اين دنيا آوردي هااااااااااااااااااااااااان . يك تو سري خور بد بخت ميخواستي ، يك زجر كشيده دائمي ، يك صدا كه روزي هزار بار صدات بزنه و تو بهش بي توجهي كني . ببين قرار نيست عصباني بشي چون من خيلي عصباني تر از توام امروز . بيا يك كمي زندگي من و با هم مرور كنيم . وقتي بچه بودم غصه هام و ديدي ؟ فقر و نداري و بي پولي هام و ديدي ؟ شبهايي كه گرسنه خوابيديم و چي اونام رو ديدي ؟ وقتايي كه بابا بي توجه از كنارمون رد ميشد و مامان هم دنبال كار خودش بود و چي ؟ لحظه هايي كه توي اتاق عقبي اشك مي رختم و از رضا و عاطفه نگهداري ميكردم تا شاهد خيلي چيزها نباشن و چي ؟ نديدي به خودت قسم نديدي كه اگر ميديدي يك بارهم كه شده فقط براي يك بار به التماس هاي كودكانه من گوش ميكردي . وقتي بزركتر شدم و كه خوب يادت هست مگه نه . بابام كه بي مسئوليت بود و بي تعهد همه اوميدم شد داداش بزرگم . آخه بي انصاف چرا اون و ديگه از من گرفتي ؟ كاش جونش و ميگرفتي نه اين كه تبديلش كني به يك سوهان روح واسه من . چقده التماست كردم . چند تا دعاي كميل به نظر اشك ريختم و ازت خواستم كمكش كني تا اعتيادش و ترك كنه و دوباره كارش و بهش برگردونند . حساب شبهاي ماه رمضون و التماس هاي نصف شبم كه تو دستت هست يا نه ؟ نكنه اينا رو هم نديدي . همه عشقم شده بود خواهر و برادرم و بچه هاي داداش . يادته زمان دانشجويي . هم كار ميكردم هم درس ميخوندم اونم با چه بدبختي . چقدر تحقير شدم محل كارم . چقدر از درسم عقب موندم . ولي خوب همون مقدار كم درآمد و چند بار خرج ترك داداش كردم . خودت بگو ؟ اخه بي انصاف اگه بنده ات رحم و مروت نداشت تو كه داشتي . چرا همون روزا جلوش و نگرفتي ؟ چرا گذاشتي اين همه دورم بزنه . من كه با تو صادق بودم . دلم مثل آيينه پاك بود . هر كاري ميكردم واسه رضاي تو بود چرا حتي يك بار فقط واسه يك بار به حرف دلم گوش نكردي ؟ وقتي داداشم از خانمش جدا شد و بچه ها رفتن چي اونم يادته ؟ يادته چقده غصه خوردم . چقده دوييدم و نتونستم بهشون برسم . توي اون سالهاي دوري با حداقل درآمدم سعي ميكردم گه گداري نيازهاي كوچيكشون و براورده كنم . هر روز التماست ميكردم كه خدايا كارم درست بشه ، حقوقم خوب بشه تا بتونم كمك حال سعيد برادر زاده م باشم . اخه بي انصاف 5 سال طول كشيد تا اوضاع كاريم يك مقداري بهتر شد . ديدي كه به محض 100 تومن افزايش حقوقم دست به كار شدم . بچه ها رو پيدا كردم . زندگيشون داغون بود . نه اينكه فكر كني من خواستم ها نه تو ازم خواستي . خواستي و توان مبارزه رو هم بهم دادي . من كه فهميدم اون روزا اينا هم دستورات خودته . اخه نازنين مگه روي حرفت حرفي زدم . نرفتم توي دل شير . اون شب كه رفتم خونه بچه ها يادته چقده ترسيده بودم . توي اون منطقه ناجور . وحيد معتاد . مامانشم معتاد ولي رفتم رفتم چون تو خواستي كه بنده هاي تنها تو تنها نذاريم . چقده سختي كشيدم . يادته ؟ شبي كه وحيد و باباش دعوا كردن و چي يادته ؟ چقده اين ور و اون ور زدم و هيچ كس كمكم نكرد. وحيد داد مي كشيد . چاقو خورده بود از باباش . سعيد سعي ميكرد كنترلش كنه . منم عين اين جوجه هايي كه همه چيزشون و از دست دادند به اين طرف و اون طرف مي رفتم . هر وقت يادم مياد براي مظلوميت اون شب خودم دلم خيلي مي سوزه . يادته چقدر اضطراب و دلهره و استرس داشتم . يادته وقتي سعيد مريض شد . دو هفته تموم . توي تب مي سوخت . عين يك مادر روي سرش بودم تا حالش بهتر شد . يادته بچه ها و مامانشون اومدن خونه ما مثل قديما طبقه پايين زندگي كردن ؟ ووووووووووواي خدايا ميدوني توي اين شش ماه چي كشيديم ؟ چقدر داداش و خانمش با هم دعوا كردن . چند بار حال سعيدم بهم خورد . اون شب توي بيمارستان يادته سعيدم زير سرم بود . خودمم از استرس و سردي هوا اينقده صرفه كردم كه خون بالا اوردم . اون شب تنها بودم . تنهايي توي بيمارستان يك طرف . نگران اوضاع خونه بودن يك طرف ديگه . چقده سخت بود . تا نزديك عيد شد . سعيد وحيد و برد كمپ براي ترك اعتياد . روزها پشت سر هم گذشت . وحيد سالم و شاداب اومد بيرون . يادته چقده التماست كردم و قسمت دادم به بزرگي خودت تا ضامن سلامتي وحيدم خودم باشي . اخه اين بچه ها واقعا غير تو كسي رو ندارند . اينم يادته كه با چه تلاشي براش كار پيدا كردم . پس چرا همه چي خوب نموند . چرا بايد چند روز پيش از محل كارش زنگ بزنند و بگن بهش مشكوك شدم . خدايا من كه هر چي گفتي گفتم چشم پس چرا يك بار تو به حرفم گوش نميكني . قضيه داداش و خانمش و خوب ميدوني . تقريبا 17 روزه برديمشون كمپ براي ترك اعتياد . مثل هميشه استرس داشتم و دارم . حالا چرا بايد ديشب از كمپ فرار كنه . شب تا صبح من و سعيد و عاطفه و حيد و مامانم بلرزيم . بترسيم كه الان مياد و داد و بيداد راه ميندازه . ديشب ديدي چطوري مي لرزيدم . چقده حالم بد بود . يك لحظه فكر كردم قلبم داره از دهنم مياد بيرون . تا صبح پلك روي هم نذاشتنم . شب تا صبح التماست كردم كه اگه قراره بد باشه عمرش و بگير و نذار بياد خونه و سر و صدا راه بندازه . صبح ديدي با چه حالي اومد خونه . داشتم مي مردم از ترس . من و كه اصلا نگاه نكرد . ميدونم يك روزي ، يك جايي با تمام كينه و نفرتي كه از من داره تلافي ميكنه . ولي خوب چرا با سعيدم اينجوري حرف زد . عمه براش بميره كه اينقده بچه م درد كشيده است . حالا يعني بعدش چي ميشه . امروز به زور اومدم سركار . ناي راه رفتن نداشتم . ميدوني از روزهاي اينده مي ترسم . تازه وقتي مامان شون از كمپ بياد چه حال و روزي داره . حتما اونم بدتر عصبانيه . اين كه نزديكترين عضو به خونوادمون بود اينجوري كرد مامانشون كه بلاخره عروسمون حساب ميشه . خدايا چرا يك بار هم كه شده به دعاهاي من جواب نميدي . تا كجا بايد از زندگي و حوادثش بترسم . كنار همه اين مشكلات ، مريضي خواهرم و تصادف برادرم رضا هم بوده كه فاكتور گرفتم ازشون . چرا دوستم نداري ؟ چرا دل تنهام و پر از ترس و نگراني كردي ؟ خدايا كجايييييييييييييييييييي . بيا پايين . بيا كنارم به خودت قسم مي ترسم . از اتفاقهاي بد مي ترسم . ديگه تحمل ندارم . ديگه تاب اين همه استرس و غصه رو ندارم به خودت قسم بريدم . دستهام بهت نياز داره . دلم واسه مهربوني هات تنگ شده . خدايا كي ميخواي تمومش كني . اگه امتحان بوده بسه ، اگه تقدير بودم هم بسه . به خودت قسم احساس ميكنم يك پره كاهم كه باد اين و ر و اون ورم ميبره . ديروز يك شعري خوندم در مورد تو . خيلي خوشكل بود . نوشته بود .
منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور
آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی
به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات اوردم
قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کرد
سهراب سپهری
به لطافت همين شعر بيا پيشم . خودت گفتي يك قدم با تو تمام گام هاي مانده اش با من
عشق در سايه ي ما عريان نيست