دلم برايت تنگ است ....
روزها سپري مي شوند بي تو . و من اكنون قريب يك سال است كه از تو دورم و بي خبر . باورم نميشود روزهايي كه چشمانم چشمهاي خسته و درمانده تو را نديده است به سال مي رسد . و دو روز ديگر بايد سالگرد بگيرم . سالگرد جدايي من از تو . چه سالگرد تلخي . دلم ميخواهد سالگردم را تنها و با سكوت و كمي اشك بگيرم . دلم ميخواهد تو باشي و من و قاب عكس تو كه يادگار روزهاي خوش دوران گذشته است . روزگاري كه مرد خانه ما ، مرد محكم و استواري بود .
يك سال است كه هر وقت چشمم را مي بندم پاورچين پاورچين به درون روياهاي من مي آيي . در اين يك سال نشده شبي مهمان خوابم نباشي . ميداني مهمان ناخوانده اي چون اين روزها سعي مينكم به تو وحوادث گذشته فكر نكنم . اما تو مي آيي نميدانم تو هم دلتنگ مني يا مثل هميشه طلبكار و عصباني . گاهي در خوابم كنار پدر رفته از دنيايمان نشسته اي و مرا به لبخندهاي برادرانه ات ميهمان ميكني . گاهي هم مثل روزهاي آخر باهم بودنمان درمانده و خسته از غبار اشتباه مرا به باد انتقاد ميگيري . گاهي ميخواهي خوشبختي و آرامش اين روزهاي من را از من بگيري و گاهي هم با لبخند ميگويي ديگر همه چيز تمام شد نگران نباش عزيز برادر .
همه اينها خواب است ميدانم . اما دلتنگي هاي من خواب و رويا نيست . دلم برايت تنگ است . براي خنديدنت ، براي صدايت و حتي براي اخم هايت كه زماني در ساليان دور نشان از عظمت و قدرت يك مرد داشت . دلم برايت تنگ است اما مي ترسم اين دلتنگي را حتي براي خود م مرور كنم .......
عشق در سايه ي ما عريان نيست