از رضا خیلی حرف زدم . از روزای خوبی که باهم داشتیم . از تصادفش و روزای تلخ ... داداش کوچیکه همیشه برای من یک حس غریب بوده . دوست داشتنش خیلی زیاده توی وجودم . وقتی میخنده قند توی دلم آب میشه ... وقتی خسته است و خوابش میاد دلم میخواد بمیرم برای اون همه خستگی ... وقتی هم که ناراحته حاضرم دنیا رو زیر و رو کنم و از بین ببرم اونایی که باعث ناراحتیش شدن .

رضا این روزا آرش نازنینش و توی بغل میگیره اما برای من هنوزم همون داداش کوچیکه است . یک مدتیه خیلی از ش دور شدم . هر دوتامون درگیر زندگی و مشکلاتش شدیم . دلم واسه اون روزایی که کنارم بشینه و باهاش  درد دل کنم حسابی تنگه . رضای من این روزا درگیر مسائل اقتصادی شده شدید کاری هم از دست من بر نمیاد جز دلگرمی و امید ....

دلم  میخواد زودتر همه مشکلات حل بشه و مثل قدیم  با هم بریم بیرون و یک کم قدم بزنیم . دلم میخواد مثل قدیم واسه لج در آوردن منم که شده اذیتم کنه و بعدش بلند بلند بخنده ... دلم واسه خنده های از ته دلش تنگ شده ... همه زندگی من همین یک برادره ......

خدایا مثل همیشه خیلی خیلی هواش و داشته باش . سهم منم بذار برای رضا . داداش خوشکل و مهربونم شاد باشه برای من کافیه . فقط میخوام بخنده و موفق باشه همین ....