+زخمه ای بر تار جان آمد  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:23  به

روزاي سختيه وقتي بين رفتن و موندن مي موني ................................................

 روزاي سختي وقتي با خودت حرف ميزني كه نكنه دروغ باشه اون حسي كه تو داري ؟..................

  لحظه هاي سختي وقتي شبا توي رختخواب به اين فكر ميكني كه نكنه بازم توي شناخت ادما اشتباه كرده باشي  ..........................................

روزاي سختي وقتي كسي رو دوست داشته باشي كه ميدوني هيچ وقت نمي توني كنارش بموني براي هميشه ..........................................

روزاي سختي وقتي كه نميدوني آينده چي ميشه ...............................

روزاي سختي وقتي به گذشته نگاه ميكني و مي بيني مبارزه كردي و موفق شدي ولي حالا ديگه توان مبارزه رو نداري و تسليم ميشي .........................................

روزاي سختي  وقتي كه حس ميكني راه رسيدن بخدا  برات هموار نيست و از پله هايي كه رفتي بالا داري ميوفتي پايين  ............................................

لحظه هاي سختي وقتي براي عشقت آرزوي خوشبختي ميكني كنار يكي ديگه ..........................

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!

 امروز هواي دلم مثل آسمون شهرم ابري ابري . چند شبه تا دير وقت بيدار مي مونم و  وقتي  نيمه هاي شب ميشه  مي بينم كه بالشتم خيس شده از اشك هاي چشمم . نميدونم واقعا چيه كه اين همه من و گاهي مي رنجونه . يك بار كه رفتم عكاسي  كه عكسام و بگيرم . عكاس وقتي عكسامو به دستم داد دوباره بهشون نگاه كرد و گفت خيلي ساله عكس ميگيرم ولي خيلي كم چشمهايي رو ديدم كه توي عمق نگاهشون غمه . شما هم جزء همون دسته اين . چرا كسي از من نمي پرسه چته ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حتي خودمم ديگه از خودم نمي پرسم چي شده . حس ميكنم خودم و گم كردم . يعني خيلي ساله كه خودم و گم كردم . دلم ميخواد با كسي حرف بزنم ولي چي بگم . اونايي كه دوستشون دارم و كه نبايد ناراحت كنم . خدارو شكر كه اين وب لاگ هست كه گاهي ميتونم اون غمي كه از عمق وجودم جاري هست و بريزم توش و كمي سبك شم . شايد .........

خسته ام از .......

خسته ام

خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانه این تنهایی.
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادثه صاعقه بودن در باد.
همه عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظه مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجع? نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من هم? عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همه عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همه عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همه عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد