داداش نازم 3
نميدونم از كجا شروع كنم . اين روزها دست به نوشتن ندارم و قدرت تفكر هم از من گرفته شده . اومدم تا عقده هاي ۱۵ روزه رو اينجا تخليه كنم تا شايد كمي آروم بشم .
ساعت ۱۰ روز ۱۰/۱۲/۸۸ بود . تازه رفتم وضو گرفتم تا هم آبي به صورتم زده باشم و هم آروم بشم . شب قبلش كشيك حرم بودم ولي نميدونم چرا بر خلاف هميشه آروم نبودم . تازه وارد اتاقم شدم و پشت ميز نشستم كه گوشي موبايلم زنگ خورد . اسمي كه روي گوشي حك شده بود من و متعجب كرد شوهر دختر خالم . گوشي رو جواب دادم بعد از احوال پرسي به من گفت ميخواد كمي با من صحبت كنه و نياز به مشورت داره بايد مرخصي بگيرم . عذرخواهي كردم و گفتم خيلي كار دارم ولي اصرار كرد و بلاخره به من گفت فاطي خانم آقا رضا يك تصادف جزيي كرده منتقلش كردن بيمارستان امداد. نميدونم چي به من گذشت . نميدونم چطوري از اداره بيرون اومدم و تاكسي گرفتم ولي الان همكارم ميگن فقط گريه ميكردي و ميدوييدي . تا به بيمارستان رسيدم مقنعه سرم خيش اشك شده بود پاهام ديگه رمق نداشت . به زور از ماشين پياده شدم . تا به درب بيمارستان رسيدم چند بار خوردم زمين . دنبال شوهر دختر خالم ميگشتم تا ديدمش صداي گريه من بلند تر شد سعي كرد آرومم كنه ولي من آروم نميشدم . سراسيمه رفتم سمت اورژانس بيمارستان . وووووووووا ي خداي من الهي مي مردم و اين صحنه رو نمي ديدم . رضا غرق خون روي تخت خوابيده بود . دست و پاهاش و به تخت بسته بودن . خداي من هر چند دقيقه يك بار بلند ميشد و اصرار ميكرد ولش كنن بره خونه . ميگفت سمانه منتظرمه . تا من و ديد گفت بيا دستام و باز كن . داشتم ديونه ميشدم . گريه امانم و بريده بود . زنگ زدم به همكارم تا يكي رو پيدا كنم اينجا معرفم باشه تا بيشتر به رضا برسن . هر كسي ميومد يك چيزي ميگفت سر جمع همه حرفها اين بود كه رضا ضربه مغزي شده و خونريزي مغزي كرده . اينا مثل پتك كوبيده مي شد توي سرم . تا ساعت ۵ بعد از ظهر كاري براي داداشم كه روي تخت بيمارستان بود انجام ندادن ساعت ۵ با آمبولانس برديمش يك بخش خصوصي براي سي تي اسكن اخه دستگاه سي تي اسكن بيمارستان كامياب خراب بود نميفهميدم اين حرفها يعني چي ؟ فقط زود منتقلش كرديم و بلاخره ساعت ۷ شب با جواب سي تي تازه درمان رضا شروع شد . نميدونستم چيكار كنم از خونه مدام تلفن داشتم كه كجايي ؟ با همكار تلفن خونه اداره مون هماهنگ كردم و گفتم به مامانم زنگ بزنه و بگه من امشب به علت كار زياد اداره مي مونم . كنار رضا بودم . صورت خوني رضا ، حالت بي هوشي و عدم كنترل رفتارش داشت ديونم ميكرد . نبايد جلوش گريه ميكردم خيلي سخت بود . سخت ترين و بدتري روزهاي زندگيم و داشتم مي گذروندم . بلاخره ساعت ۱۰ شب خاله رفتن خونه ما و به مامان گفتن چه اتفاقي افتاده . گوشيم زنگ خورد شماره خونه بود . قلبم به شمارش افتاد تا گفتم بله ديدم مامان با صداي بلند داره گريه ميكنه بايد آرومش ميكردم . گفتم مامانم حالش خوبه فقط گريه هاي مامان و مي شنيديم . نيم ساعت بعد مامان و عاطفه بيمارستان بودن با خاله و شوهر خاله و دختر خاله ها . خواهرم كه بيرجند بود هم ساعت ۱۱ شب رسيد . تا ساعت ۲ بيمارستان بوديم و با اصرار مردها چادرم و سرم كشيدم و به سمت خونه راهي شدم تمام مدت توي ماشين من و خواهرام گريه ميكرديم به خونه رسيدم . سرماي عجيبي همه وجودم و گرفته بود مي لرزيدم . فشار سنگيني از صبح تحمل كرده بودم كنار بخاري و چند تا پتو دورم كشيدم و اروم آروم اشك مي ريختيم . تا صبح خوابم نبرد . وحشت زده بودم و نگران . هنوز صداي اذون صبح بلند نشده بود كه از خونه زدم بيرون و رفتم بيمارستان . كنار تخت رضا نشستم . هر چند وقت يك بار ميگفت دستم و باز كنيد ميخوام برم . به من نگاهي كرد و با التماس گفت سمانه نگرانم ميشه . نمي فهميد كجاست و چي ميگيه فقط ميگفت سمانه و از حال مي رفت . نزديك ساعت ۸ بود كه سمانه به من زنگ زد . از حال رضا مي پرسيد به دروغ بهش گفتم من اداره ام و اونم خونه خوابه . نگران بود و ميگفت دارم از دلشوره مي ميرم سابقه نداشته رضا ۲۴ ساعت من و از حالش بي خبر بذاره . نزديك ظهر بود دكتر گفت حالا ميتونيد بهش مايعات بدين . هركاري كردم نميخورد . ميگفت سمانه بهم صبحانه داده ميل ندارم . به خاله زنگ زدم و گفتم به سمانه كه دخترشون و عروسمون بود بگه . ساعت ۳ بود خواهرم كه توي محوطه بيمارستان بود به من زنگ زد كه سمانه داره مياد بالا. رفتم جلوي راه رو . رنگ از صورتش پريده بود تا چشمش به من افتاد زد زير گريه . بغلش كردم و گفتم عزيزم گريه نكن حالش بدتر ميشه . به مامان رسيد سرش و گذاشت روي شونه مامانم . مامان هم به خاطر رعايت حالش كه حامله بود گريه نكرد و بوسيدش و گفت عزيز دل خاله حالش خوبه . چشمهاش و بست و خواست ببريمش روي سر رضا . وقتي به رضا رسيد اشك امانش نداد . از حال رفت با ليوان آبي به حال اومد . رضا چشماش و باز كرد و گفت سمانه سردمه يك چيزي بنداز روم كي خوابم برده نفهميدم . سمانه بوسيدش و اولين ليوان آب ميوه رو از دست سمانه خورد . روزها با سمانه بيمارستان بودم و شبها با اميد و سعيد . خيلي سخت بود . بلاخره از اون بيمارستان لعنتي خلاص شديم . بيمارستاني كه نه به بيمار بها ميدادن نه به خانواده بيمار . بيمارستاني كه براي جون ادمها به اندازه يك ارزن هم ارزش قائل نبودن . روزهاي آينده بايد توي خونه مراقبش باشيم . استراحت مطلق . فضاي آروم و اميدواري نياز داداش نازم هست . تمام تلاشمون و ميكنيم تا دوباره برگرده به زندگي طبيعي . خيلي سخته . دلم براي صداي خنده هاش تنگ شده . دلم واسه اذيت و آزار برادرانش تنگ شده ولي خوشحالم و مديون خدا هستم كه تا الان مواظبش بوده . ازش ميخوام كه بعد از اين هم به خير بگذره . هر كسي كه اين سطرها رو ميخونه خواهش ميكنم براي شفاي داداشم دعا كنه . رضا تنها داداشم نيست عشقمه . همه زندگيمه . براي سلامتيش دعا كنيد كه شايد دعايي كارساز باشه و دل خونواده من و شاد كنه .
عشق در سايه ي ما عريان نيست