نوشته هاي فرشته كوچولو - داستان فاصله ناتمام
هوا بهاري بود آسمان از خواب بيدار شد خورشيد ميخواست به سختي سرش را از لابه لاي ابرها بيرون بكشد و نورش را به تمام جهان هديه دهد . آسمان نگاهي به پرندگان كرد ، پرندگان شاد و خوشحال پرواز ميكردند ، ابرها و خورشيد و پرندگان به آسمان سلام كردند و صبح به خير گفتند . آسمان هم با لبخند جواب سلام انها را داد . ناگهان آسمان به زمين نگاهي كرد . ديد زمين به او لبخند مي زند ، آسمان سلام كرد و زمين هم جواب سلام او را با مهرباني داد . آسمان خجالت كشيد و سرش را پايين انداخت . او در حالي كه لبخند بر لب داشت زير چشمي به زمين نگاه مي كرد . زمين از سرخ شدن چهره آسمان لذت مي برد و لبخند مي زد . روز ها پس از يك ديگر مي گذشتند و آسمان به اميد عشق زمين صبح ها از خواب بيدار مي شد و تمام لحظات خود را به زمين خيره مي ماند. نه ديگر از آن لبخند هاي شيرين آسمان خبري بود و نه ديگرا از صحبت هاي محبت انگيزش. پرندگان ، ابرها و خورشيد دلشان گرفته بود ،آسمان هر روز بيدار مي شد و بي تفاوت به آنها ، فقط به زمين خيره مي شد . يك روز پرندگان و ابرها و خورشيد از آسمان پرسيدند : چه شده ؟ چرا اينقدر نسبت به ما بي تفاوت شده اي ؟ آسمان گفت من عاشق زمين شده ام . شما هم برويد من ميخوام خود را به زمين برسانم . به ابر گفت ديگر اينجا نمان ، به خورشيد گفت ديگر اينجا نتاب و به پرندگان هم گفت ديگر در هواي من پرواز نكنيد ......
آسمان همه را از خود بيرون كرد و تنها به يك چيز فكر ميكرد رسيدن به زمين !!!!!!!!!!
پرندگان ،خورشيد ابرها از آسمان دلگير شدند اما آسمان بي تفاوت دنبال زمين مي گشت اما هر چقدر دنبال او ميگشت پيدايش نميكرد . تا اينكه بلاخره چشمش به گوشه اي از زمين افتاد . خود را به او رساند اما ديد كه صورت زمين گريان است با بغض گفت چه شده عشق من ؟؟؟؟؟ چرا گريه ميكني ؟؟؟؟ مگر چه شده است ؟؟؟؟؟ زمين به آسمان گفت تو به خاطر رسيدن به من همه را از خانه خود بيرون كردي . انها تنها شده اند ! خانه اي ندارند ! از تو رنجيده و دلگير شده اند .... تو مهربان نيستي ! ديگر تو را دوست ندارم برو .......... زمين چند بار اين جمله را تكرار كرد و از آسمان به خاطر كار اشتباهش ناراحت شده بود . آسمان فهميد كه چه كار اشتباهي كرده و تصميم گرفت دوباره برگردد به جاي خود و ابرها و پرندگان و خورشيد را بار ديگر در خود جاي دهد . آسمان برگشت و بار ديگر همه ساكنانش هم به خانه اشان بازگشتند . آسمان و زمين فهميدند كه ديگر هيچ وقت به هم نمي رسند ، آسمان از آن روز به بعد فهميد كه هر كسي بايد سر جاي خودش باشد . از آن پس هر وقت آسمان از خواب بلند مي شد با صداي بلند و عاشقانه به زمين سلام ميكرد و زمين و اسمان مي دانستند هيچ گاه به هم نخواهند رسيد اما همچنان عاشقانه هم ديگر را دوست داشتند .
عشق در سايه ي ما عريان نيست