خستگی این روزهای من ....

یک پاییز دیگه .... مثل همیشه .... برگها به رنگهای مختلف می ریزن روی زمین و ادمها هم از روشون رد میشن مثل همیشه .... هوا ابری میشه و گاهی بارون می باره مثل همیشه ... سرمای هوا وارد تنمون میشه و نفوذ میکنه توی سلولهای بیچاره و باعث سرما زدگیشون میشه مثل همیشه .....

اصلا همه چی مثل همیشه است ... اما من تغییر کردم . هر چی یک سال به رقم سن شناسنامه ای من اضافه میشه اینگاری دلتنگی های منم بیشتر و بیشتر میشه ، دلم میخواد می تونستم با خیال راحت می رفتم یک جای دور و برای خودم زندگی میکردم احساس میکنم چقدر به سکوت و تنهایی و خلوت با خدا نیاز دارم این روزها .......

خسته ام ، نای راه رفتن ندارم ، دلم میخواد یکی باشه که بتونم کنارش بشینم و بدون هیچ خجالتی باهاش درد دل کنم ، دلم میخواد یکی باشه که بتونم به جای نقش بازی کردن راحت بهش بگم دیگه خسته شدم و بعد آروم و بی دغدغه اشک بریزیم ... اما میدونم هیچ وقت برای من یکی نخواهد بود چون همه میخوان من یکی باشم . من اون یک نفر باشم که حرفهاشون گوش میکنم ، من اون یک نفر باشم که بهش تکیه میکنند و من ..........

خیلی خسته ام خیلی زیاد ، دلم یک خواب راحت میخواد ، یک آرامش عجیب و یک سکوت .... اصلا فکر میکنم دلم یک مرگ میخواد . یک مرگ راحت . رفتنی به انتها و بدون بازگشت .... فقط میدونم الان وقتش نیست چون هنوزم باید یک تکیه گاه باشم ....

کاش زودتر همه چی تموم بشه و خدا من و راحت راحت بتونه ببره اونم  به یک راه بدون برگشت .....

من و پاییز ....

امروز یک حال عجیبی دارم . همیشه اتفاقهایی میوفته که باعث میشه من سر در گم بشم . هوا سرد شده . پاییز خودش و حسابی داره به رخ میکشه . لباس می پوشم و از خونه میزنم بیرون . دل آسمون هم مثل دل من گرفته است . داره نم نم می باره . بارونهای پاییزی برگهای ریخته شده توی خیابون و خیس خیس میکنن . وقتی زیر بارون قدم میزنم دیگه صدای خش خش برگها گوشمو نوازش نمیده . قطره های بارون روی صورتم تند تند میان . غرقم . غرق توی افکارم . اصلا نمیدونم به چی دارم فکر میکنم . همه چی میاد جلوی چشمم یک خودی نشون میدن و بعدش تند و تند از من دور میشن دور دور . اینگاری سرنوشت و تقدیر خوشش میاد با من بازی کنه . هر روز یک صحنه جدید . دلم به درد میاد . احساس میکنم قلبم میخواد از توی سینه در بیاد و بیوفته جلو پام و کم کم جون بده و من با چشمهام جون کندن شو تماشا کنم . اصلا حال خوبی ندارم . مشکلات و دغدغه های زندگی اینگاری نمیخوان دست از سر من بردارن . این روزا همه فکرم پر شده از رضا و عاطفه . رضا درگیر یک سری مشکلات شده که نمیدونم چطوری باید کمکش کنم تا حل بشه . عجیب سردر گمم .....

عاطفه یک خواستگار پر و پا قرص داره. همه مخالفن من از همه بیشتر نه به خاطر یاد گذشته . برای من خوشبختی خواهرم از هر چیزی مهم تره اما میدونم اون شایسته نازنین خواهر من نیست .خیلی می ترسم ترس از اینکه اصرار های احمقانه خودش و خونوادش همه ما رو وادار کنند بگیم بله ..

روزهای تلخی رو میگذرونم . خودمم بین رفتن موندن گیر کردم . دیگه مثل قدیما عاشق نیستم که بخوام بمونم ترس از تنهایی من و وادار میکنه به این شرایط فکر کنم . نمیدونم برم یا بمونم ؟؟؟؟؟؟؟؟

نمیدونم چند ساعته که دارم قدم میزنم . دیگه بارون من و حسابی خیس خیس کرده . اینگاری افتادم توی یک استخر پراز آب . یک کمی سردم شده باید برگردم خونه . نمیدونم آروم شدم یا نه هنوز هم بی تابم . اما ..... اما بی تابی این روزهای من فقط با حل شدن همه مسائل رفع میشه . نمیدونم حل میشه یا نه ؟ منتظر بازی جدید سرنوشتم !!!!!!!!!!!!