سكوت
يك وقتايي دلت ميخواد سكوت كني . سكوتي به بلنداي تاريخ . اما مي بيني تو هميشه سكوت كردي به بلنداي زندگي و عمري كه ازت گذشته ......
يك وقتايي رو به روي تو كسي نشسته كه باعث له شدن احساسات پاكت يك روزي شده و تو باز هم بايد سكوت كني . اينجا ديگه دلت ميخواد داد بزني . دلت ميخواد يك سيلي محكم بزني توي گوشش و همه اون چراهايي كه يك روز بي جوابشون گذاشت و رفت ازش بپرسي اما اينجا هم بايد سكوت كني ....
يك وقتايي اونقدر سكوت ميكني كه ديگه حرف زدن از يادت ميره و اون لحظه است كه دلت ميخواد مي تونستي با صداي بلند قفل سكوت و بشكني و حرفهاي تلنبار شده توي دلت و يك دفعه بريزي بيرون و بعدش آخيييييييييييييش يك نفس راحت بكشي و سبك بشي . سبك بال تر از پرنده ها اما حيف .... حيف كه بايد خيلي وقتها سكوت كني .....
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 13:19 توسط فاطمه
|

عشق در سايه ي ما عريان نيست