داداش نازم

ديشب تا دير وقت خوابم نمي برد . دلم ميخواست زودتر صبح بشه تا بتونم دوباره دستامو روي صفحه كليد بلرزونم و اوني كه توي دلم هست رو خالي كنم روي صفحه وبلاگم . ولي نميدونم چرا دستم به نوشتن نمي ره . دلم به اندازه دنيا گرفته . حس ميكنم توي يك زندانم كه هر چهار طرفش با ميله هايي  خيلي ضخيم محصور شده . دلم ميخواد ميله ها رو  از بين ببرم و پرواز كنم ولي نمي تونم . حس ميكنم يك بغض سنگين راه گلوم و بسته و بهترين راه براي برداشتن اين سد داد زدن و گريه كردن اما يك نفر جلوم ايستاده كه انگشتشو روي دهنش گرفته و ميگه حيس !!!!!! نميدونم چرا حالم اينطوريه . يك عزيز دارم كه ميخواد واسه زندگي بره يك شهر ديگه . عشقمه . همه وجودمه . روزهاي زيادي رو توي خونه پدري با هم گذروندونيم . شباي زيادي من و اون و ابجي كوچيكه كنار هم مي خوابيدم و تا دير وقت واسه هم ديگه حرف مي زديم و آخر سر هم ميديدم خوابش برده . يواشكي گونه شو مي بوسيدم  و اروم مي خوابيدم . يادمه وقتي كه رفت سربازي داشتم ديونه مي شدم . تا صبح خواب نداشتم . تقريبا دو سال تمام شبهايي كه نگهباني داشت تا صبح خوابم نمي برد . يا سر سجاده نماز بودم يا توي رختخواب براش دعا ميكردم . صبح اول صبح هم زنگ ميزدم پادگان . ديگه تلفن هاي من آشنا شده بود براي تلفنچي پادگان . ساعت ۶ صبح تا مي گفتم الو مي خنديد و سلام ميكرد ميگفت عليرضا الان نگهبانيش تموم شد رفت دوش بگيره ميگم باهاتون كه حرفش و قطع ميكردم و ميگفتم نه منتظر مي مونم اشكالي نداره . پشت خط مي موندم و با شنيدن صداي پاش انگاري دنيا رو بهم ميدادن . وقتي صداي مهربون و خسته شو مي شنيدم تمام دنيا ميشد مال من . روزي كه برگشت خونه و ميدونستم ديگه سربازيش تموم شده به شكرانه سلامتي بازگشتش آش نذري پختم  . عجب روزي بود . هزار بار بوسيدمش . بعدش هم يك كيك خريديم . و جشن ترخيص گرفتيم براش البته خيلي كوچيك و مختصر . من بودم و مامان بود و آبجي كوچيكه . وووووووووواي خداي من وقتي گفت مي خوام زن بگيرم تا صبح توي حرم امام رضا موندم و اشك ريختم نميدونم چه حسي بود . وقتي توي كت و شلوار دامادي هم ديدمش جلوي اشكم و نتونستم بگيرم . يك شب قبل از اين كه عروسي بگيرن و برن خونه خودشون ساعت ها كنار هم نشستيم و توي چشماش زل زدم و ازش خواستم كه خوشبخت بشه . شب داماديش بهترين شب زندگي من بود و غصه ها اون شب واسه اولين بار نيومدن سراغم . والان كه بهم گفته براي امرار معاش و زندگي بهتره  بايد بره يك شهر ديگه . حس غريبي دارم . دل تنگي و تنهايي . يك دلم ميگه بره يك دلم ميگه نره . تا صبح با خودم كلنجار ميرفتم . صبح كه از خواب بلند شدم توي مسير راه ميگفتم خدايا ياره من هر كجا رفت به سلامت دارش . الهي هر جا كه هست خوشبخت بشه . الهي كه به همه اون چيز هايي كه ميخواد دست پيدا كنه . مهم نيست كه ازم دور ميشه . مهم نيست كه توي دو تا شهر متفاوت بايد نفس بكشيم . مهم اينه كه ميدونم داداش كوچولوي من هر جا كه باشه خدا باهاش هست . خدا نگهش داره براي من . خدا الهي همه دادشا رو واسه خواهرشون نگه داره . امين

صبح كه از خواب بلند شدم و چشام و باز كردم ديدم همه جا روشنه به روشني بهشت . بوي گل همه اتاقم و پر كرده بود . ديواراي اتاق به رنگ ارغواني شده بودن . متعجب بودم . خداي من چي شده ؟؟؟ اهنگ ملايمي گوش من و نوازش ميداد . رو به روي آيينه ايستادم . باورم نميشد اين من بودم . لباس شب قشنگي تنم بود . موهام شونه كرده و مرتب . صورتم يك مقداري بزك شده بود حس ميكردم يك دختر  نوجوون هستم . اين چه حسي بود كه توي وجود خونه كرده بود . خوشحال بودم از ته دلم . مي ترسيدم همه اينا خواب باشه . رفتم سراغ تختم تا مرتبش كنم حس كردم يك چيزي زير پتو مونده و باعث شده پتو مثل موج دريا بالا و پايين باشه . پتو رو كنار زدم .ووووووووووووووواي خداي من اين چيه . از ترس داشتم زهر ترك ميشدم . يك موجودي مثل فرشته اروم دراز كشيده بود . با وحشت توي صورتش نگاه كردم . لبخند گرمي بهم زد .پاهام ناي راه رفتن و فرار كردن نداشتن . دستش و اورد سمتم دستاي سرد من و توي دستش گرفت و آروم منو كنار خودش نشوند . اروم توي گوشم زمزمه كرد ديشب تا صبح كنارت خوابيده بودم نترسيدي الان كه من و ديدي اين همه ترس و وحشت واسه چيه . يك مقداري افكارم و متمركز كردم . بريد بريده پرسيدم ش ش شمااااا؟ خنديد و گفت اي داد و بيداد منو نمي شناسي . گفتم نه بايد بشناسم ؟  گفت اون حسي كه توي دلت به خاطرش ديشب با خدا كلي حرف زدي و ازش سوال پرسيدي چي بود ؟؟؟؟؟؟؟ فكر كردم . يادم اومد قبل خواب لبه تخت نشسته بودم و خدا هم مثل هميشه مهربونانه كنارم نشسته بود و من براش حرف ميزدم . توي حرفام چند قطره اشك ريختم و از حس عاشقانه گفتم و يك كمي هم گلايه كردم . خدا منو بوسيد و گفت فاطمه چرا فكر ميكني عشق به سراغت نيومده . چرا فكر ميكني كه هر وقت خواستي عاشق بشي يك سدي توي راه دلت بوده كه به نتيجه عشق نرسيدي . تا اومدم حرف بزنم ديدم نگاه مهربونش داره با من حرف ميزنه . پس من چي هستم اين وسط . مگه از من بدي ديدي ؟ كجاي عشق بازيمون من بهت خيانت كردم ؟ ديدم راست ميگه . مگه رابطه عاشقانه اي بالاتر از اين رابطه دارم . هيچ وقت بهم بدي نكرده . دوستم داره . اگه بدي كردم لبخند زده . وقتي شاد بودم خنديده . وقتي غصه داشتم كنارم بوده و اشكام و پاك ميكرده . وقتي كم اوردم و خوردم زمين دستم و گرفته و بلندم كرده .و هزار تا نشانه ديگه از عشق واقعي . خجالت كشيدم . بوسيدمش و گفتم منو ببخش كه عشق تو رو به خودم نديده گرفته بودم . چشمام و بستم ولي بازم از عشق دلخور بودم . افكارم كه به اينجا رسيدن ديدم عشق دستشو گذاشت روي شونه من . بهم گفت فاطمه من به كسي بدي نكردم . من يك حسم واسه يك رابطه قشنگ . يك حس كه خداوند با هزار تا وسواس من و خلق كرد . اونقدر زيبا خلقم كرد تا كسي نتونه صورت قشنگ من و زشت كنه . ولي فاطمه اين وسط توي دنياي شما ادما يك جورايي بهم ظلم شد . هوس رو تعبير به عشق كردين و باعث شد خيلي از قديمي ها و متعصبا بگن كه زشتم و مخلوق شيطان . فاطمه خالق من خداست . هر وقت بهش گلايه ميكنم از بي مهري بنده هاش بهم ميگه همين بس كه تو احساس مني به اونا . باشه كه خودشون يك روزي بفهمن اشتباه كردن . فاطمه هيچ وقت راه دلت و نبستم و براي اذيت و آزارت نيومدم . ديشب از خدا خواستم يك بار بزار برات حرف بزنم . دلم نميخواست توي دلت محكوم به بي مهري بشم . اگه ديدي راه دلت بسته شده . اگه ديدي يك جايي كه ميخواستي عاشق بشي و شدي ولي به نتيجه نرسيدي واسه اين كه اون ادم لايق تو و عشق نبوده . عشق يك هديه الهي هست براي اونايي كه دركش كنن . پس اگه خدا يك وقتايي نذاشت از سر بي مهري به معشوقت برسي بدون لياقت عشق تو و محبت تو رو نداشته . آروم شدم . خوب سير نگاهش كردم . مهربون بود و صيمي . چقدر دوست داشتني بود . نفهميدم چي شد كه توي بغلم گرفتمش و بوسيدمش و ازش عذر خواستم كه بهش بدبين شده بود . آروم آروم داشت  مي رفت كه اين شعر و زمزمه كرد برام :

در جهان هرگز مشو مديون احساس كسي 

                                                                               ا نباشد رايگان مهرت گروگان كسي ،

           گوهر دل را نزن بر سنگ هر ناقابلي

                                                                     صبر كن گوهر شناس قابلي پيدا شود .

عشق رفت و هنوز فضاي اتاقم به همون زيبايي بود . چون نور خدا كه معشوق اصلي من بود هنوز جلوه گر بود.

قصه عشق مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

محكم همسرتان را بغل بگيريد(راز ماندگاري عشق)

عشق نیازمند اطمینان بخشی حاصل از نوازش است. اکثر دعواها اعتراض به عدم ارتباط احساسی است. در ناراحتی و سختی، زوج ها دوست دارند بدانند که طرفشان برای کمک کنارشان است.

من در رستوران والدینم بزرگ شدم که همیشه داستان های زیادی در آن اتفاق می افتاد. و همه این داستان ها—دعواها،اشک ها، ناراحتی ها—همه حول عشق می چرخیدند. حتی پدر و مادر خودم را هم می دیدم که عشقشان را به خاطر همدیگر نابود می کنند. از آن زمان به دنبال این بودم که ببینم عشق واقعاً چیست. مادرم آن را "5 دقیقه مضحک" تعریف می کرد. خیلی ها هم آنرا ادغام مرموز احساس و سکس تعریف می کردند، یا ترکیبی از شیفتگی و همراهی. اما مطمئناً خیلی بیشتر از این چیزهاست.

بینش شخصی من از تحقیق ها و مشاوره های گوناگون با بیش از هزار زوج طی 33 سال جمع آوری و اکنون با تحقیقات علمی ادغام شده است تا جایی که با جرات می توانم بگویم الان می دانم عشق چیست. پدیده ای کاملاً شهودی است اما چندان آشکار نیست: عشق، جستجویی مداوم برای یافتن ارتباطی بنیادی و مطمئن با کسی دیگر است. با این پیوند، زوج های عاشق از نظر احساسی به هم وابسته شده و نیازمند مراقبت، توجه و آرامش گرفتن از همدیگر هستند.

همه ما نیازمند برقراری ارتباط احساسی و پاسخدهی آن از طرف مقابل هستیم. این واکنش برای بقاء است درست مثل آن پیوند اطمینانی که کودک با مادر خود جستجو می کند. این مشاهده به نظریه وابستگی برمی گردد. شواهد زیادی نشان میدهد که نیاز به وابستگی مطمئن هیچوقت در انسان از بین نمی رود. این وابستگی در بزرگسالان به نیاز به برقراری ارتباط احساسی با همسر تبدیل می شود. مادر را تصور کنید که چطور با عشق به فرزند خود نگاه می کند، درست مثل دو عاشق که به چشمان هم خیره می شوند.

گرچه در فرهنگ ما وابستگی نوعی ضعف به شمار می رود اما واقعاً اینطور نیست. وابسته و دلبسته شدن به کسی بالاترین حس اطمینان و امنیت را به ما می دهد. این وابسته شدن یعنی هر زمان که بخواهید طرفتان با شما حرف بزند، بدانید که برای او اهمیت دارید، که مورد احترام او هستید و او به همه نیازهای احساسی شما پاسخ می دهد.

بزرگترین اصل در نظریه وابستگی این است که جدایی—نه فقط جدایی فیزیکی بلکه جدایی احساسی—برای انسانها وحشت آور است. مغز آن را یک خطر می شمارد.

داستان های عشقی که در بچگی هرشب می دیدم در رستوران اتفاق می افتد، همه درمورد ولع انسان به ارتباط احساسی بود. وقتی ما موفق شدیم با طرفمان ارتباط مطمئن بگیریم، آنوقت همه آزارها و ناراحتی هایی که به ما وارد می کند را می توانیم تحمل کنیم.

 ارتباطات از هم گسیخته

در شروع هر رابطه، ارتباط بسیار شدید است اما با گذر زمان این شدت کاهش پیدا می کند. بعد زمان هایی می رسد که احساس می کنیم ارتباطمان گسسته شده است، و خیلی وقت ها دیگر نیازهایمان به وضوح ابراز نمی شوند. مرد ناراحت است و واقعاً می خواهد که به آرامش برسد اما زن او را تنها میگذارد به تصور اینکه او دنبال تنهایی است. در هیچ رابطه ای نمی توان از این لحظات فرار کرد. اگر می خواهید با کسی برقصید، مطمئناً یک جاهایی از رقص پیش می آید که پایتان روی پای هم برود.

اما از دست رفتن ارتباط با کسی که دوستش داریم، حس امنیت ما را هم به خطر می اندازد. حس عمیقی از ترس ما را فرامی گیرد. زنگ خطری در مرکز ترس مغز به صدا در می آید. وقتی این زنگ خطر فرستاده می شود، دیگر فکر نمی کنیم، عمل می کنیم. این تهدید ممکن است از دنیای بیرون باشد یا از دنیای درون خودمان. این درک و احساس خودمان است که به حساب می آید نه واقعیت موجود. اگر در موقع نیاز احساس طردشدگی کنیم، در شُرُف وحشت قرار می گیریم.

آنچه که بعد از آن لحظات از هم کسیختگی ارتباط انجام می دهیم تاثیری عمیق بر شکل رابطه ما خواهد داشت. آیا می توانید برگردید و ارتباط را دوباره برقرار کنید؟ اگر نمی توانید، از این به بعد دعواها و مشاجره ها شروع خواهد شد و حس بسیار بدی از تنهایی احساسی به سراغتان خواهد آمد. رابطه تان دیگر محیطی امن برای شما نخواهد بود. دیگر تردید خواهید داشت که طرفتان همیشه کنارتان است و برایتان ارزش قائل است.

زوجی را تصور کنید که اولین فرزندشان به دنیا می آید. بچه دار شدن تجربه ای بسیار استرس زا است اما دقیقاً در زمانی اتفاق می افتد که احساس ترس از وابستگی و نیاز افراد بسیار قوی است. مرد ممکن است پیش خود تصور کند، "بااینکه می دانم غلط است اما احساس می کنم که زنم را از دست داده و جای آن این بچه نصیبم شده است." و زن هم ممکن است تصور کند، "وقتی باردار بودم  احساس شکنندگی شدید داشتم، از این بچه کوچک مراقبت می کردم و فقط به استراحت و آرامش بیشتری نیاز داشتم اما همسرم همیشه سرش به کار گرم بود." قصد و نیت آنها خوب است—زن از بچه مراقبت می کند و مرد هم سخت تلاش می کند تا بتواند پشتوانه خوبی برای خانواده جدید خود باشد-- اما نتوانستند آنچه که واقعاً نیاز داشتند را به همدیگر بدهند.

یا مردی را تصور کنید که در کارش متوسط جلومی رود اما همسرش به سرعت در حال پیشرفت در کار خود می باشد. زن ساعت ها طولانی را روی پروژه های جالب می گذراند درحالیکه مرد هیچ محبت، مراقبت، توجه و حتی سکسی دریافت نمی کند. هر شب مجوبر است تنها در تحتخواب دراز کشیده منتظر او بماند، از اینکه اینقدر به او نیاز دارد احساس حماقت و همچنین عصبانیت کند و زن هیچوقت نبیند که چقدر غیابش بر مرد تاثیر منفی دارد.

اما ما هیچوقت درمورد این تعارض ها به عنوان نیازهای عمیق وابستگی یاد نمی کنیم. همیشه درمورد احساسات ظاهری، عصبانیت یا بی تفاوتی حرف می زنیم و دیگری را متهم می کنیم. هرکدام از طرفین به گوشه ای می خزد و ابراز احساسات، نیازها و گرفتن اطمینان دوباره از هم، برای هر دو طرف سخت تر و سخت تر می شود.

خانم ها معمولاً نسبت به آقایون در تشخیص اولین علائم گسستگی ارتباط حساس تر هستند و واکنش آنها شروع آن چیزی است که من آن را رقص قطع ارتباط می نامم. آنها سعی می کنند که همسرانشان را وادار به واکنشی آرامش بخش کنند اما آنرا به طریقی انجام می دهند که نیاز اصلیشان هیچوقت برآورده نمی شود—همسرانشان را متهم می کنند که در یک زمینه خاص خوب عمل نکرده است.

از طرف دیگر مردها آموخته اند که واکنش ها و نیازهای احساسی خود را سرکوب کنند و این باعث می شود که از مشاجره فرار کنند. اما عصبانیت زن و عقب کشیدن مرد بر آنچه که در درون آنها است سرپوش می گذارد—نیاز به ارتباط که اکنون با ناراحتی، خجالت و از همه اینها بیشتر، ترس عجین شده است.

خیلی اوقات آنچه اکثر زوج ها نمی بینند این است که اکثر مشاجرات اعتراض به عدم ارتباط است. پشت همه آن ناراحتی ها، زوج ها عمیقاً دوست دارند بدانند که همسرشان در کنار آنها است، به آنها نیاز دارد یا نه و آیا می تواند به آنها اتکاء کند؟

 ترمیم پیوندها

سالها روانشناسان و مشاوران سعی بر این داشتند که مشاجرات و دعواهای زوج ها را با آموزش مهارت های حل مشکل به آنها برطرف کنند. اما این درست مثل دادن کلینکس برای سرماخوردگی است. این راهکار مسائل مربوط به وابستگی را نادیده می گیرد. مشکل از دیدگاه وابستگی، فاصله احساسی است.

آنچه برای افراد خسته کننده  و زجرآور است این است که نمی دانند که چطور فاصله احساسی را از بین ببرند. گاهی اوقات در محل کار، مردها به من می گویند، "من هر کاری که باعث شود همسرم مطمئن شود که برایم اهمیت دارد را انجام می دهم. درآمد خوبی خانه می آورم، در کارهای خانه به او کمک می کنم، مشکلات را حل می کنم و شیطنت هم نمی کنم. اما چرا هیچکدام از این کارها به چشم همسرم نمی آید و همه آنچه که برای او مهم است که است که درمورد مسائل احساسی با هم حرف بزنیم و عشق بازی کنیم؟" جواب من به آنها این است، "چون ما زن ها اینطور ساخته شده ایم. ما به کسی نیاز داریم که توجه واقعی به ما نشان دهد و محکم در آغوشمان بگیرد. فراموش کرده ای که تو هم به آن نیاز داری؟"

ناامید شدن همیشه بخشی از زندگی زناشویی است. اما همیشه این خودتان هستید که انتخاب می کنید، چطور با آن برخورد کنید. آیا حالت تدافعی می گیرید، با ترس رفتار می کنید یا با درک و فهم؟ تصور کنید همسرتان می گوید، "امشب حس سکس ندارم" شما می توانید یک نفس عمیق بکشید و به این فکر کنید که چقدر دوستتان دارد و بگویید، "اِ، این خیلی بده چون من واقعاً می خواستم." یااینکه با طعنه بگویید، "باشه! پس دیگه هیچوقت سکس نخواهیم داشت، درسته؟"

البته وقتی آن وحشت به دلتان می افتد و احساساتتان قَلَیان می کند، شاید احساس کنید که چاره دیگری ندارد. اما می توانید با خودتان فکر کنید، "اینجا چه اتفاقی می افتد؟ من دارم داد می زنم. اما از درون واقعاً احساس حقارت می کنم." بعد می توانید به همسرتان بگویید، "من واقعاً ترسیدم، احساس ناراحتی می کنم".

اگر با این روش پاسخ دهید و دنبال برقراری دوباره ارتباط باشید، می توانید امیدوار باشید که همسرتان هم در پی همین است. این همان بخش رابطه است که به کمی ذکاوت نیاز دارد: اینکه رقص را تغییر دهید. هر دو طرف باید قدم هایشان را تغییر دهند.

اولین قدم بزرگ این است که خیلی ساده نیاز خود به وابستگی را قبول کنید و از آن خجالت نکشید. این مسئله درمورد افراد مجرد هم صدق می کند. افراد مجرد ممکن است بگویند، "من افسرده ام چون تنهام و میدانم که نباید تنها باشم. می دانم که باید مستقل باشم." البته اگر احساس تنهایی می کنید باید هم افسرده باشید و آنوقت است که به دنیال راه چاره می گردید. اما وقتی از این حس خجالت بکشید، سعی می کنید آنرا از بقیه پنهان کنید و کم کم تصور خواهید کرد که هیچکس نمی تواند نیاز شما به ارتباط را برآورده کند.

 

نوازش های التیام بخش

مردها معمولاً به من می گویند، "بااینکه می دانم همسرم واقعاً به من نیاز دارد یا احساس ترس می کند، اما نمی دانم چه باید بکنم. " به خاطر همین تنها فکری که به نظرشان می رسد این است که یک فنجان چای برای همسرشان می ریزند و بااینکه کار بسیار قشنگی است اما آن کاری نیست که باید انجام می دادند. اگر دستش را دور گردن او می انداخت و او را به سمت خودش می کشید مطمئناً بهتر می توانست به نیاز او برای برقراری ارتباط پاسخ دهد.

مردها می گویند که نمی دانند در چنین موقعیت هایی چه بایدب کنند درحالیکه تسکین دادن را بلد هستند—اینکار را با فرزندانشان انجام می دهند وقتی که شب ها به آرامی آنها را در آغوش گرفته و در گوششان لالایی زمزمه می کنند. تفاوت آن در این است که آنها آسیب پذیری فرزندانشان را می بینند و به آن واکنش می دهند اما وقتی به همسرانشان نگاه می کنند فقط شخصی را می بینند که درمورد آنها قضاوت میکند. اما او هم آسیب پذیر است.

لمس کردن یکی از راه های اصلی برقراری ارتباط با انسانی دیگر است. گرفتن دست همسرتان وقتی نگران است یا نوازش کردن شانه های او در وسط مشاجره می تواند فوراً اضطراب و ناراحتی او را از بین ببرد.

دنیای مشاوره و روانشناسی در سالهای اخیر شدیداً به دنبال حفظ حریم ها بوده است. اما نظر من این است که یکی از مشکلات اصلی دقیقاً مخالف این است—همه ما از هم جدا شده ایم.

وقتی دو عاشق را نگاه می کنید، همیشه در حال لمس کردنو نوازش کردن همدیگر هستند. دو نفر دیگر که می خواهند بعد از مشاجره دوباره به رابطه عاشقانه خود برگردند را هم اگر نگاه کنید، آنها هم مدام همدیگر را نوازش می کنند. این علامت ملموس از میل به برقراری رابطه است.

 سکس بی خطر

یک باور نادرست درمورد عشق این است که اغلب تصور می کنند عشق یک تب سوزاننده است که باید فروکش کند. این واقعاً احمقانه است. من واقعاً هیچ دلیل علمی یا انسانی نمی بینم که چرا افراد نمی توانند در طولانی مدت از روابط خود لذت ببرند.

افرادی که سکس بیرون از رابطه دارند، به این دلیل اینکار انجام می شود که زندگی جنسیشان با همسرانشان بسیار کسالت بار شده است. اینکار را می کنند چون تنها هستند، چون نمی توانند از نظر احساسی با طرف مقابلشان ارتباط بگیرند. بعد وقتی کس دیگری به آنها لبخند می زند و باعث می شود که احساس خاص بودن کنند و فکر کنند که برای کسی ارزش دارند، آنوقت خودشان را در موقعیت عجیبی می یابند که به یک نفر متعهد هستند اما به فرد دیگری پاسخ می دهند.

عشق مثل همه چیزهای دیگر است: جزر و مد دارد. اما سکس اگر یک بعدی باشد و با احساسات مرتباط نشود همیشه کسالت بار خواهد شد. از طرف دیگر، اگر از نظر احساسی درگیر باشید، آنوقت سکس صدها بعد پیدا می کند و مثل عشق بسیار لذت بخش خواهد بود.

من این نوع سکس ایمن و بی خطر را "سکس متقارن" می نامم که در آن آزادی احساسی و پاسخدهی، نوازشهای عاشقانه، و شهوت همه در کنار هم می آیند. وقتی طوج یک ارتباط احساسی مطمئن با هم داشته باشند، صمیمیت جسمی هم در پی آن به وجود خواهد آمد. این زوج ها می توانند با آزادی بیشتری نیازها و اولویت های خود را ابراز کنند و میل بیشتری هم به تجربه جنسی با هم خواهند داشت.

 عشق ماندگار

وقتی توانسید دوباره با همسرتان ارتباط برقرار کنید و نیاز هر دو شما به وابستگی تامین شود، باید سعی کنید همیشه از نظر احساسی به هم پاسخ دهی داشته باشید. می توانید با کمک به همدیگر برای شناخت مسائل مربوط به وابستگی که در مشاجرات شما پدید می آید، اینکار را انجام دهید.

مثلاً اگر همیشه از کوه نوردی های خطرناک دوست دخترتان عصبانی می شوید، با او صحبت کنید و بکویید که این عصبانیتتان به خاطر ترس از دست دادن اوست و ببینید که چطور او می تواند احتیاط های بیشتری انجام دهد. یا اگر با کوهی از کارها و مسئولیت های بچه داری تنها گذاشته می شوید، برنامه ریزی کنید که چطور شما و شوهرتان می توانید در کنار هم والدین بهتری باشید تا دیگر فکر نکنید که او شما را با مشکلات بچه ها تنها گذاشته است.

همچنین باید لحظات خوب را در کنار هم جشن بگیرید. همیشه و همه جا، وقتی از خوب بیدار می شوید، وقتی خانه راترک می کنید، وقتی برمی گردید، یا وقتی می خواهید بخوابید، همدیگر را در آغوش بگیرید و ببوسید.

این داستان ها هستند که زندگی های ما را شکل می دهند و داستان هایی که ما از زندگیمان می گوییم خودِ ما را شکل می دهند. یک داستان عشقی برای خودتان و همسرتان بسازید که بیانگر آینده رابطه شما مثلاً در 5 یا 10 سال آینده باشد. اینکار باعث می شود همیشه پیوند بینتان را مستحکم نگه دارید.

 آغوشتان را باز کنید

چون وابستکی یک نیاز عمومی است، نگاه کردن به عشق از دیدگاه وابستگی می تواند به والدین برای شناخت مشکلات با فرزندانشان کمک کند. حالا که فهمیدید عشق چیست، دیگر باید بدانید که آنرا چطور حفظ کنید. این به خود ما بستگی دارد که از این دانش استفاده کرده و به مراقبت از همسر و خانواده مان بپردازیم. و با همدلی و شجاعتی که به ما یاد می دهد، می توانیم به دنبال راهی برای منتقل کردن آن به دنیا و انجام کاری مفید باشیم.