امروز یک حال عجیبی دارم . همیشه اتفاقهایی میوفته که باعث میشه من سر در گم بشم . هوا سرد شده . پاییز خودش و حسابی داره به رخ میکشه . لباس می پوشم و از خونه میزنم بیرون . دل آسمون هم مثل دل من گرفته است . داره نم نم می باره . بارونهای پاییزی برگهای ریخته شده توی خیابون و خیس خیس میکنن . وقتی زیر بارون قدم میزنم دیگه صدای خش خش برگها گوشمو نوازش نمیده . قطره های بارون روی صورتم تند تند میان . غرقم . غرق توی افکارم . اصلا نمیدونم به چی دارم فکر میکنم . همه چی میاد جلوی چشمم یک خودی نشون میدن و بعدش تند و تند از من دور میشن دور دور . اینگاری سرنوشت و تقدیر خوشش میاد با من بازی کنه . هر روز یک صحنه جدید . دلم به درد میاد . احساس میکنم قلبم میخواد از توی سینه در بیاد و بیوفته جلو پام و کم کم جون بده و من با چشمهام جون کندن شو تماشا کنم . اصلا حال خوبی ندارم . مشکلات و دغدغه های زندگی اینگاری نمیخوان دست از سر من بردارن . این روزا همه فکرم پر شده از رضا و عاطفه . رضا درگیر یک سری مشکلات شده که نمیدونم چطوری باید کمکش کنم تا حل بشه . عجیب سردر گمم .....

عاطفه یک خواستگار پر و پا قرص داره. همه مخالفن من از همه بیشتر نه به خاطر یاد گذشته . برای من خوشبختی خواهرم از هر چیزی مهم تره اما میدونم اون شایسته نازنین خواهر من نیست .خیلی می ترسم ترس از اینکه اصرار های احمقانه خودش و خونوادش همه ما رو وادار کنند بگیم بله ..

روزهای تلخی رو میگذرونم . خودمم بین رفتن موندن گیر کردم . دیگه مثل قدیما عاشق نیستم که بخوام بمونم ترس از تنهایی من و وادار میکنه به این شرایط فکر کنم . نمیدونم برم یا بمونم ؟؟؟؟؟؟؟؟

نمیدونم چند ساعته که دارم قدم میزنم . دیگه بارون من و حسابی خیس خیس کرده . اینگاری افتادم توی یک استخر پراز آب . یک کمی سردم شده باید برگردم خونه . نمیدونم آروم شدم یا نه هنوز هم بی تابم . اما ..... اما بی تابی این روزهای من فقط با حل شدن همه مسائل رفع میشه . نمیدونم حل میشه یا نه ؟ منتظر بازی جدید سرنوشتم !!!!!!!!!!!!