دوست

 

من و سرنوشت

يك وقتايي از اين كه وب لاگ دارم خيلي خوشحالم . يك جايي كه ميتونم حرف دلم و بزنم . همون حرفايي كه به هيچ كس نمي تونم بگم . همون حرفايي كه حتي به خدا هم  نميگم  . اما پنهان كردن حرف دل از هر كي ممكن باشه از خدا غير ممكنه . اخ چقدر دوست داشتم گاهي ميتونستم حرفهاي دلم و از خدا هم پنهان كنم . آخه يك وقتايي دلم ازش ميگيره و يك حرفايي مي زنم كه ميدونم شايسته بندگي من نيست . ولي خوب چيكار كنم وقتي دل ميگيره  اين حرفا حاليش نيست به زمين و زمان  بد و بيراه ميگه . يك وقتايي به خودم ميگم دختر خدا به اين مهربوني خجالت بكش ولي وقتي خيلي خيلي دلم گرفته است به اون نگم پس به كي بگم .

امروز هم از همون روزاست كه خيلي دلم گرفته . دلم از همه چيز اين دنيا گرفته .  احساس ميكنم دلم ميخواد يك چند روزي برم سفر . برم يك جاي دور كه خودم باشم و خودم . دور از همه هياهو هاي زندگي ، دور از دل بستن ها و دل بريدن ها ، دور از  همه نگاههايي كه فكر ميكنن تو خوشبختي و................

يادمه يك روز توي دانشگاه وقتي بچه ها  دور هم نشسته بودن و مثل همه  دختراي و پسراي ديگه از عشقشون و علاقه مندي هاشون به يك نفر حرف ميزدنند من ساكت نشسته بودم و  گوش ميكردم . يك دفعه  زدم زير  خنده و كلي اذيتشون كردم كه اي بابا  ولش كنيد اين حرفا رو . چرا ذهنتون مشغول ميكنيد . بذاريد ازاد باشه بدون تفكر به اين كه عشق كيه و عاشق چيه ؟ يادمه اون روز يكي از دوستام خنديد و گفت به جون خودم فاطمه كم كم من دارم به تو شك ميكنم تو اصلا دل داري يا يك تيكه سنگ گذاشتي  وسط سينه و اسمش و گذاشتي دل . يكي ديگه هم گفت شايدم اصلا اين  فاطمه خانم  دختر نيست الكي  و هزار تا حرف و حديث ديگه . اون روز كلي خنديدم و راستش به خودم كلي باليدم كه چه خوب توي خونه دل من به غير از عشق خونوادم عشق ديگه اي نيست . خوشحال بودم  كه نگران اين نيستم چرا زنگ نزد ، چرا اس ام اس نداد ، چرا اخلاقش عوض شده و هزارتا چراي ديگه . قشنگ يادمه اون روز به خدا گفتم خدايا يا عاشقم نكن يا اگر كردي نذار دلواپس رفتنش باشم . اون روز ۲۶ سالم بود و  نه تنها براي دوستام كه براي خودمم گاهي جالب ميشد كه چرا  هيچ مردي نميتونه محبت من  و سمت خودش  جلب كنه ؟ . ولي راستش روي هم رفته خيلي خوشحال  اين قضيه بودم . تا اين كه يك روز اولين  روزنه عشق خودش و به من نشون داد . قلبم صاف و بي آلايش بود . تا حالا تجربه نكرده بود عشق  چه شكليه ؟ تا حالا  هر وقت كسي گفته بود دوستت دارم منم لبخند زنان ميگفتم منم دوست دارم اصلا من همه ادماي دنيا رو دوست دارم و گوينده اين جمله از گفته خودش پشيمون ميشد و مي فهميد فاطمه اصلا توي اين  حرفا نيست . اما يك روز به خودم اومدم و ديدم اي داد و بيداد فاطمه خانم بد جوري شيفته رفتار مردي شده كه وقار و متانت  از سر و روش ميباره . مودب و محجوب . ولي حيف شد اون سعي در نشون دادن عشق و علاقه داشت و من  به خيال خام خودم بايد صبوري ميكردم و ادب نجابت حكم ميكرد كه به روي خودم نيارم تا يك روز  ناغافل از خواب پريدم و ديدم كه به خيال اين كه من علاقه اي بهش ندارم و  برام اصلا اهميتي نداره  مرغ خوشبختي  از بوم خونه من پريده و به بوم خونه ديگه اي نشسته . اون و مقصر نميدونستم تقصير خودم بود براش آرزوي خوشبختي كردم و دعاي خيرم و بدرقه راه زندگيش . اون جا بود تصميم گرفتم كمي دخترونه تر عمل كنم و اجازه بدم دل من هم معني عشق و عاشقي رو بفهمه . رفتن اين مرغ سعادت و به حساب تقدير و سرنوشت و كوتاهي خودم گذاشتم . چيز از  تموم شدن درسم توي دانشگاه نمونده بود كه يكي با جمله دوست دارم اين بار تمام وجودم و لرزوند . تصميم گرفتم اين بار اشتباه نكنم . با اين كه تفاوت هاي زيادي از نظر فرهنگي و اجتماعي و علمي داشتيم تصميم گرفتم بذارم دلم باور كنه عاشقي رو . اون روزا من  بساطم و توي بازار عاشقي پهن كرده بودم و گرما و سرماي هوا برام مهم نبود . هر  كدوم از كسايي كه دوستم داشتن سعي ميكردم چتري به من بدن تا  توي اين  آشفته بازار و باد و بارون و آفتاب  صورتم رنگ ماتم به خودش نگيره ولي من هيچ كدوم از چترهاي محبتشون نميخواستم و چتر كهنه و رنگ و رو رفته معشوق برام عزيز بود . ولي يك روز ناغافل فهميدم چتر اون از جنس محبت نبوده  بلكه از حريز دروغ و نيرنگ و كينه  نسبت به دخترا  ساخته شده  بود. سخت بود جمع و جور كردن خودم و دلم سخت شكسته بود . اگه كمكهاي خونواده نبود و من  ندونسته سر سفره عقد مردي مي نشستم كه  ارتباط هاي متعدد با دخترا و زناي متعدد ، دعوا و جنگ و جدال جزء افتخارات خانوادگيشون بود  نميدونم الان هم مي تونستم  صفحات وب لاگم و سياه كنم  يا نه ؟ البته نه ........ مطمئن بودم الان با يك بچه بايد به ساده باوري خودم توي دادگاه خانواده  بد و بيراه ميگفتم . خونواده كمكم كردن و با جواب رد به خواستگاري اونا و  روشن شدن  واقعيت براي من به ظاهر همه چيز تموم شده بود . ولي توي خودم شكستم و خورد شدم . و باز اينجا هم خودم و مقصر دونستم  . اين بار رفتم حرم و از خدا خواستم كمكم كنه . كمكم كنه تا ديگه دل به كسي نسپرم كه بخواد اخرش اينجوري با آه و افسوس تموم بشه . يادمه دعاي كميل بود . زمزمه الهي و ربي من لي غيرك تمام وجود من و مي لرزوند . با خدا عهد بستم و ازش خواستم مواظبم باشه تا ديگه اينجوري نشكنم  . ازش خواستم همين دوبار رو براي زندگي من كافي بدونه . ولي اينگاري خدا اون شب حرفهاي من و نشنيد يا شايدم شنيد به روي خودش نياورد . بار سوم وقتي كه  با عزم راسخ  سعي داشتم محبت هيچ مردي رو توي مزرعه دلم نكارم دوباره  اين اتفاق افتاد .  توي دنياي مجازي با هم آشنا شديم . گفت تنهاست . منم اون روزها تنها بودم و تنها هم صحبت من كه داداشم رضا بود به خونه بخت رفته بود و من غريبانه روزها رو سپري ميكردم . گفت دنبال يك هم صحبت ميگرده و گفتم فقط در حد يك خواهر حاضرم هم صحبتش بشم . ماجراي  زندگي و عشق هاي شكست خورده  اون هم تا حدودي مثل من بود . اون هم از يك رابطه  عاشقانه دوري ميكرد . شديم خواهر و برادر .الحق و الانصاف  كه  برادري رو هم در حقم تمام كرده بود . ۱۲ سال بزرگتر از من بود . مهربون و صميمي . هم صحبت روزهاي تنهاييم بود و ياور روزهاي سخت زندگيم . يادمه اولين بار  اون بود كه تولدم و تبريك گفت . اولين بار اون بود كه براي  تولدم هديه خريد  اون روز  من قشنگترين كادوي زندگي مو از مردي گرفتم كه شده بود داداشم .نفهميدم چي شده كه مجذوب محبت هاي اون شدم . محبت هاي مردي كه ايمانش  به قد آسمون بود . هر چيزي رو كه ديگران توي من  باور نداشتن اون باور داشت . اعتقادهاي مذهبي و اخلاقي و اجتماعي من  . شده بود سنگ صبورم و راهنماي همه  اهدافم . يك وقتايي تندروي ميكردم ولي اون ارومم ميكرد .  راهش از من دور بود و ديدارهامون خيلي محدود . بار اول و دوم احساس ميكردم كنار برادرم هستم . با هم بحث ميكرديم . تبادل نظر ميكرديم و از زندگي  و مشكلاتش حرف ميزديم . راستي اولين مردي هم بود كه قطرات اشك  و روي صورت من ديد . ولي دفعه سومي كه ميخواست بياد ديدنم  بي تاب لحظه اومدنش بودم . باورم نميشد اين همه دلم بي قراره بكنه براي روز ديدار .  اما ميدونم كه اون مال من نيست و من بايد تا آخر عمرم يك خواهر بمونم .  ازدواج كرد  ولي حيف كه داداش به اين مهربوني تن به ازدواج اجباري سپرد .  ازدواجي كه همه نگران  آينده اون هستن و من نگران تر از همه . چون براي من  داشتن  اون مهم نيست مهم اينه كه خوشبخت باشه وسعادتمند . ولي........

دلم از خدا گرفته . ميگم من كه داشتم زندگي مو ميكردم . من و تو كه باهم قرار گذاشته بوديم . چرا تو عهدت و شكستي . يا شايدم  اون شب  موقع دعاي كميل اصلا به من قولي ندا ده بودي .؟؟؟؟؟شايدم اينقدر سرت شلوغ بوده كه من و نديدي ولي كاش بيشتر حواست به من بود . كاش سر راهم نميذاشتيش  يا كاش مواظبم بودي  بهش دل نبدم . اين روزا  توي خودم مي شكنم و خورد ميشم  ولي بايد لبخند بزنم  و برادر خطابش كنم . از كسي دلم نگرفته راستش اين بار هم نميتونم گناه رو بندازم گردن خدا . چون بازم  مثل هميشه خودم و مقصر ميدونم ولي كاش خدا بيشتر حواسش به من بود . اون كه من  و خوب مي شناسه . سختي و مشكلات من و ديده . احساسات من و بهتر از هر كسي مي تونه  ببينه اون چرا من و توي اين بازيهاي سخت  قرار ميده . شايد همه اينا به خاطر خنده هاي اون روزي باشه كه با دوستام توي  دانشگاه نشسته بوديم و من به جاي احترام به دل عاشقشون خنديدم و گفتم همه اينا حرف . يك تلقين كه شماها بزرگ و بزرگترش ميكنيد .

ولي ديشب تا دم دماي صبح سر سجاده نماز وقتي كه اشك صورتم  و خيس كرده بود اول از همه براي اوني كه دوستش دارم آرزوي خوشبختي كردم . دوم از خدا خواستم مهرش و به اين شكل از دلم بيرون كنه و بذار مثل يك خواهر دوستش داشته باشم  و سوم ازش خواهش كردم و التماس كرد ديگه مردي رو سر راه زندگي من قرار نده و بذاره مثل دوران دانشجويي پاك و بي آلايش زندگي كنم . شما هم برام دعا كنيد.

عجب روزگاري .......

روزگار غريبي شده است . دل مي سپاري  و در جواب دل مشكنن .

روزگار  عجيبي است محبت ميكني ، مي گويند براي جلب نظر است .

روزگار عجيبي است  ايثار ميكني و مسئوليت به دوش ميكشي به تنهايي و غربت ميگويند رياست طلب است .

روزگار غريبي است ميگويند رازي بر دل بگير و به كس نگو  و تو راز داري ميكني و زماني كه فاش ميشود وانمود ميكنن تو قصد دروغگويي داشتي و  پنهان كاري .

روزگار عجيبي است : تو  براي عزيزانت جان مي سپاري و آنها فقط از دور جان دادنت را تماشا ميكنن .

واقعا روزگار عجيبي شده است

 

چهل روز گذشت

امروز چهل روز مي گذرد كه چشمانت را به روي ديدگان منتظر من بسته اي . امروز چهل روز است كه صداي  مهربانت فضاي خانه كوچكمان را  معطر نمي كند . امروز دلم به اندازه سي سال زندگي گرفت كه كنارت بودم و قدر  تو را ندانستم . امروز دلم ميخواهد بر مزارت به اندازه دل تنگي هاي سي ساله براي گفتگو و درد دل با تو حرف بزنم و امروز چهل روز است كه حسرت آخرين بوسه از  صورت مردانه ات بر دلم جاي مانده و چه غريبانه چهل روز گذشت پدر . يادت گرامي و سراي آخرتت گلباران .