چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!

 امروز هواي دلم مثل آسمون شهرم ابري ابري . چند شبه تا دير وقت بيدار مي مونم و  وقتي  نيمه هاي شب ميشه  مي بينم كه بالشتم خيس شده از اشك هاي چشمم . نميدونم واقعا چيه كه اين همه من و گاهي مي رنجونه . يك بار كه رفتم عكاسي  كه عكسام و بگيرم . عكاس وقتي عكسامو به دستم داد دوباره بهشون نگاه كرد و گفت خيلي ساله عكس ميگيرم ولي خيلي كم چشمهايي رو ديدم كه توي عمق نگاهشون غمه . شما هم جزء همون دسته اين . چرا كسي از من نمي پرسه چته ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حتي خودمم ديگه از خودم نمي پرسم چي شده . حس ميكنم خودم و گم كردم . يعني خيلي ساله كه خودم و گم كردم . دلم ميخواد با كسي حرف بزنم ولي چي بگم . اونايي كه دوستشون دارم و كه نبايد ناراحت كنم . خدارو شكر كه اين وب لاگ هست كه گاهي ميتونم اون غمي كه از عمق وجودم جاري هست و بريزم توش و كمي سبك شم . شايد .........