مي دانم روزي مي آيي به همين زودي ها ، غبار غم از قلب شكسته ام خواهي زودود ، مي دانم روزي دستان پر از انتظار من را در دستان پر مهرت خواهي گرفت و به من خواهي اموخت دوست داشتن بدون منت را .....

در همين نزديكي باغچه اي خواهيم خريد وگل هاي اطلسي را به نشان عشق و ايمان در آن بارور خواهيم كرد . پيراهني به رنگ عشق بر تنم مي نمايي تا از روزگاران سخت و بي مهر گذشته فاصله بگيرم و به آينده اي پر از اميد و نشاط نزديك گردم  اما......

روزي هزار بار با خود تكرار ميكنم كه روزي خواهي آمد و انتظار ديدنت به سر خواهد رسيد . اما ترس آن دارم آن روز كه تو بيايي ديگر اثري از من نباشد . شايد كه كوله بار سفر را بسته باشم و به دور دستها مهاجر ت كرده باشم و تو  فقط نجواهايي را بشنوي كه زمزمه مي كنند : دختر ايران زمين بود و عاشق محبت و صداقت و صفا ،  آنقدر آزرده بود كه روزي بار سفر بست و سفر كرد تا شايد به شهري برسد كه بهاء دل شكستن آدمها آنقدر گران قيمت باشد  تا كسي جرات دل شكستن را نداشته باشد .

ميدانم روزي خواهي آمد به همين زودي ها ........ نميدانم دلم ديگر تاب انتظار دارد ؟