ماه رمضان در راه است . با همه خوبي ها و زيبايي هايش . ماهي كه  روزگار من با همه روزگاران متفاوت ميشود . اخم هاي صورتم جاي خود را به لبخند ها مي دهند . بغض هاي  سنگين و از سر نااميدي جاي خود را به زمزمه هاي شبانگاهي  مي دهند . نااميدي رخت مي بندد و اميد جاي آن را ميگيرد . براي من ماه رمضان يك ماه نيست يا يك زمان محدود ، هميشه احساسم اين بوده كه ماه رمضان يك فرد است ، يك عزيز سفر كرده كه سالي يك بار به سراغ دلم مي آيد . آن را از گرد و غبار  مي زدايد و مي رود . با امدنش موجي از شادي تمامي زندگيم را فرا ميگيرد و از رفتنش دلگير و دلتنگ مي  شوم . سحرهاي ماه رمضان لحظه هاي عشقبازي است براي من .زودتر از همه بيدار شدن و مهيا كردن سفره سحري چه لذتي دارد . در حال  اماده كردن چاي و غذا با خدا حرف ميزنم . احساس ميكنم خدا كنار من است در آشپزخانه . با لبخند به من نگاه ميكند . گاهي ياد گذشته ها ميكنم و قطراتي بر روي صورتم از شرم اشتباهات گذشته جاري مي شود و گاهي لبخند مهمان لبهايم  چون ميدانم خدا ميداند كه پشيمانم . صبح كه از خواب بيدار ميشوم به  همه لبخند مي زنم و سلام ميكنم به همه به خانواده ام ، به رفتگر محله مان كه  مشغول تلاش  است ، به مغازه دار سر كوچه مان كه پيرمردي خسته از روزگار است . و......... . وقتي رمضان هست براي من آرامش هست . عصباني نميشوم حتي در سخت ترين شرايط ، همه ميگويند رمضان مي شوم يك انسان ، يك آدم ديگر و...... نميتوانم پاسخ سئوالهايشان را بگويم چون ميدانم همه اين طور مي شويم . وقتي خدا را در يك قدمي مي بينيم مي شويم خدايي . مي شويم مهربان و مردم دوست ، مي شويم كار راه انداز و  سنگ صبور ديگران ..... اصلا مي شويم انسان . سفره افطاري با بوي آش رشته حال و هواي ديگري دارد . سفره پهن است و صداي ربنا  فضاي خانه را عطر آگين ميكند . به هنگام اذان ابتدا شروع ميكنم به دعا ، دعا براي همه ، خواهرم ، برادرم ، همسايه مان كه بيمار است ، دوستم كه روزگاري است دلتنگ است و........ گاهي يادم مي روم كه خودم هم حضور دارم و نيازهايي . نميدانم چه مي شود كه رمضان همه براي من مهم تر مي شوند .  اولين لقمه افطار را كه ميخورم ياد لباني مي افتم كه شايد روزگاران بسياري را گرسنه سر كرده باشن ...... ياد دختران و پسران وطنم  كه روزگار سختي را ميگذرانند . روزگاري كه در ان زمان به نظر من سخت تر از روزگار من است . تمام وجودم پر مي شود از كمك به ديگران حتي اگر دستانم خالي باشد به پاشيدن مقداري نان برا ي گنجشك هاي خانه ام قناعت ميكنم و دست نياز به سوي معبود مي برم براي ياري رساند به كساني نيازمند او هستند . و دوباره رمضان با همه زيبايي هايش از راه مي رسد و من نيامده از حضورش سرمست شده ام ، سر تا پا شوق و اميد . اميد به بخشش از سوي پروردگارم ، اميد به شروع دوباره براي رسيدن به آرزوها  و هدف ها و .........

رمضان در راه است . 

و اما سحر امسال يك صدا كم دارم . صداي مردانه پدرم كه بارها و بارها اصرار به بيدار نمودن من داشت و گاهي با ناله و التماس ميگفتم هنوز يك ساعتي مانده تا سحر دير نمي شود ........ امسال صداي مهربانش كه گاهي باعث رنجش خاطر خامم ميشد را كم دارم و مي فهمم كه طنين صدايش چه دل نشين بود در روزگاراني كه داشتمش و قدرش نمي دانستم . ولي ميدانم كه امسال هم صدايش را خواهم شنيد . به خوابم خواهد آمد و بر سفره سحري من و خواهرم و مادرم مهمان خواهد شد تا بدانيم كه هست مثل هر سال روحش شاد ........