صبح كه از خواب بلند شدم و چشام و باز كردم ديدم همه جا روشنه به روشني بهشت . بوي گل همه اتاقم و پر كرده بود . ديواراي اتاق به رنگ ارغواني شده بودن . متعجب بودم . خداي من چي شده ؟؟؟ اهنگ ملايمي گوش من و نوازش ميداد . رو به روي آيينه ايستادم . باورم نميشد اين من بودم . لباس شب قشنگي تنم بود . موهام شونه كرده و مرتب . صورتم يك مقداري بزك شده بود حس ميكردم يك دختر  نوجوون هستم . اين چه حسي بود كه توي وجود خونه كرده بود . خوشحال بودم از ته دلم . مي ترسيدم همه اينا خواب باشه . رفتم سراغ تختم تا مرتبش كنم حس كردم يك چيزي زير پتو مونده و باعث شده پتو مثل موج دريا بالا و پايين باشه . پتو رو كنار زدم .ووووووووووووووواي خداي من اين چيه . از ترس داشتم زهر ترك ميشدم . يك موجودي مثل فرشته اروم دراز كشيده بود . با وحشت توي صورتش نگاه كردم . لبخند گرمي بهم زد .پاهام ناي راه رفتن و فرار كردن نداشتن . دستش و اورد سمتم دستاي سرد من و توي دستش گرفت و آروم منو كنار خودش نشوند . اروم توي گوشم زمزمه كرد ديشب تا صبح كنارت خوابيده بودم نترسيدي الان كه من و ديدي اين همه ترس و وحشت واسه چيه . يك مقداري افكارم و متمركز كردم . بريد بريده پرسيدم ش ش شمااااا؟ خنديد و گفت اي داد و بيداد منو نمي شناسي . گفتم نه بايد بشناسم ؟  گفت اون حسي كه توي دلت به خاطرش ديشب با خدا كلي حرف زدي و ازش سوال پرسيدي چي بود ؟؟؟؟؟؟؟ فكر كردم . يادم اومد قبل خواب لبه تخت نشسته بودم و خدا هم مثل هميشه مهربونانه كنارم نشسته بود و من براش حرف ميزدم . توي حرفام چند قطره اشك ريختم و از حس عاشقانه گفتم و يك كمي هم گلايه كردم . خدا منو بوسيد و گفت فاطمه چرا فكر ميكني عشق به سراغت نيومده . چرا فكر ميكني كه هر وقت خواستي عاشق بشي يك سدي توي راه دلت بوده كه به نتيجه عشق نرسيدي . تا اومدم حرف بزنم ديدم نگاه مهربونش داره با من حرف ميزنه . پس من چي هستم اين وسط . مگه از من بدي ديدي ؟ كجاي عشق بازيمون من بهت خيانت كردم ؟ ديدم راست ميگه . مگه رابطه عاشقانه اي بالاتر از اين رابطه دارم . هيچ وقت بهم بدي نكرده . دوستم داره . اگه بدي كردم لبخند زده . وقتي شاد بودم خنديده . وقتي غصه داشتم كنارم بوده و اشكام و پاك ميكرده . وقتي كم اوردم و خوردم زمين دستم و گرفته و بلندم كرده .و هزار تا نشانه ديگه از عشق واقعي . خجالت كشيدم . بوسيدمش و گفتم منو ببخش كه عشق تو رو به خودم نديده گرفته بودم . چشمام و بستم ولي بازم از عشق دلخور بودم . افكارم كه به اينجا رسيدن ديدم عشق دستشو گذاشت روي شونه من . بهم گفت فاطمه من به كسي بدي نكردم . من يك حسم واسه يك رابطه قشنگ . يك حس كه خداوند با هزار تا وسواس من و خلق كرد . اونقدر زيبا خلقم كرد تا كسي نتونه صورت قشنگ من و زشت كنه . ولي فاطمه اين وسط توي دنياي شما ادما يك جورايي بهم ظلم شد . هوس رو تعبير به عشق كردين و باعث شد خيلي از قديمي ها و متعصبا بگن كه زشتم و مخلوق شيطان . فاطمه خالق من خداست . هر وقت بهش گلايه ميكنم از بي مهري بنده هاش بهم ميگه همين بس كه تو احساس مني به اونا . باشه كه خودشون يك روزي بفهمن اشتباه كردن . فاطمه هيچ وقت راه دلت و نبستم و براي اذيت و آزارت نيومدم . ديشب از خدا خواستم يك بار بزار برات حرف بزنم . دلم نميخواست توي دلت محكوم به بي مهري بشم . اگه ديدي راه دلت بسته شده . اگه ديدي يك جايي كه ميخواستي عاشق بشي و شدي ولي به نتيجه نرسيدي واسه اين كه اون ادم لايق تو و عشق نبوده . عشق يك هديه الهي هست براي اونايي كه دركش كنن . پس اگه خدا يك وقتايي نذاشت از سر بي مهري به معشوقت برسي بدون لياقت عشق تو و محبت تو رو نداشته . آروم شدم . خوب سير نگاهش كردم . مهربون بود و صيمي . چقدر دوست داشتني بود . نفهميدم چي شد كه توي بغلم گرفتمش و بوسيدمش و ازش عذر خواستم كه بهش بدبين شده بود . آروم آروم داشت  مي رفت كه اين شعر و زمزمه كرد برام :

در جهان هرگز مشو مديون احساس كسي 

                                                                               ا نباشد رايگان مهرت گروگان كسي ،

           گوهر دل را نزن بر سنگ هر ناقابلي

                                                                     صبر كن گوهر شناس قابلي پيدا شود .

عشق رفت و هنوز فضاي اتاقم به همون زيبايي بود . چون نور خدا كه معشوق اصلي من بود هنوز جلوه گر بود.