ديشب تا دير وقت خوابم نمي برد . دلم ميخواست زودتر صبح بشه تا بتونم دوباره دستامو روي صفحه كليد بلرزونم و اوني كه توي دلم هست رو خالي كنم روي صفحه وبلاگم . ولي نميدونم چرا دستم به نوشتن نمي ره . دلم به اندازه دنيا گرفته . حس ميكنم توي يك زندانم كه هر چهار طرفش با ميله هايي  خيلي ضخيم محصور شده . دلم ميخواد ميله ها رو  از بين ببرم و پرواز كنم ولي نمي تونم . حس ميكنم يك بغض سنگين راه گلوم و بسته و بهترين راه براي برداشتن اين سد داد زدن و گريه كردن اما يك نفر جلوم ايستاده كه انگشتشو روي دهنش گرفته و ميگه حيس !!!!!! نميدونم چرا حالم اينطوريه . يك عزيز دارم كه ميخواد واسه زندگي بره يك شهر ديگه . عشقمه . همه وجودمه . روزهاي زيادي رو توي خونه پدري با هم گذروندونيم . شباي زيادي من و اون و ابجي كوچيكه كنار هم مي خوابيدم و تا دير وقت واسه هم ديگه حرف مي زديم و آخر سر هم ميديدم خوابش برده . يواشكي گونه شو مي بوسيدم  و اروم مي خوابيدم . يادمه وقتي كه رفت سربازي داشتم ديونه مي شدم . تا صبح خواب نداشتم . تقريبا دو سال تمام شبهايي كه نگهباني داشت تا صبح خوابم نمي برد . يا سر سجاده نماز بودم يا توي رختخواب براش دعا ميكردم . صبح اول صبح هم زنگ ميزدم پادگان . ديگه تلفن هاي من آشنا شده بود براي تلفنچي پادگان . ساعت ۶ صبح تا مي گفتم الو مي خنديد و سلام ميكرد ميگفت عليرضا الان نگهبانيش تموم شد رفت دوش بگيره ميگم باهاتون كه حرفش و قطع ميكردم و ميگفتم نه منتظر مي مونم اشكالي نداره . پشت خط مي موندم و با شنيدن صداي پاش انگاري دنيا رو بهم ميدادن . وقتي صداي مهربون و خسته شو مي شنيدم تمام دنيا ميشد مال من . روزي كه برگشت خونه و ميدونستم ديگه سربازيش تموم شده به شكرانه سلامتي بازگشتش آش نذري پختم  . عجب روزي بود . هزار بار بوسيدمش . بعدش هم يك كيك خريديم . و جشن ترخيص گرفتيم براش البته خيلي كوچيك و مختصر . من بودم و مامان بود و آبجي كوچيكه . وووووووووواي خداي من وقتي گفت مي خوام زن بگيرم تا صبح توي حرم امام رضا موندم و اشك ريختم نميدونم چه حسي بود . وقتي توي كت و شلوار دامادي هم ديدمش جلوي اشكم و نتونستم بگيرم . يك شب قبل از اين كه عروسي بگيرن و برن خونه خودشون ساعت ها كنار هم نشستيم و توي چشماش زل زدم و ازش خواستم كه خوشبخت بشه . شب داماديش بهترين شب زندگي من بود و غصه ها اون شب واسه اولين بار نيومدن سراغم . والان كه بهم گفته براي امرار معاش و زندگي بهتره  بايد بره يك شهر ديگه . حس غريبي دارم . دل تنگي و تنهايي . يك دلم ميگه بره يك دلم ميگه نره . تا صبح با خودم كلنجار ميرفتم . صبح كه از خواب بلند شدم توي مسير راه ميگفتم خدايا ياره من هر كجا رفت به سلامت دارش . الهي هر جا كه هست خوشبخت بشه . الهي كه به همه اون چيز هايي كه ميخواد دست پيدا كنه . مهم نيست كه ازم دور ميشه . مهم نيست كه توي دو تا شهر متفاوت بايد نفس بكشيم . مهم اينه كه ميدونم داداش كوچولوي من هر جا كه باشه خدا باهاش هست . خدا نگهش داره براي من . خدا الهي همه دادشا رو واسه خواهرشون نگه داره . امين