ساعت ۱۲:۵۰ دقيقه است . امروز يك دوست قديمي اومد ديدنم . از ديدنش خيلي خوشحال شدم تقريبا ۵ سال پيش با هم همكار بوديم روزاي اولي بود كه من مي يومدم سر كار بهتر از هر كسي منو درك ميكرد توي يك مدت كوتاه يك مقدار كار بهم ياد داد تا تونستم توي محل كار جايي براي خودم باز كنم . كم كم متوجه شدم امنيت روحي توي محل كار نداره . بعدا فهميدم از شوهرش طلاق گرفته و به همين دليل هر كسي يك پيشنهادي بهش ميده . آروم بود و بي صدا . خيلي وقتا غرق در افكار خودش بود يك روز به همه گفت داره ازدواج ميكنه و شوهرش تمايل نداره ديگه بياد سركار . بلاخره با خوبي و خوشي عروسي كرد و لي مجلس نگرفتن و من هم شوهرشو نديدم . يك روز هم همكاراي خانم و دعوت كرد و رفتيم خونش . خدا رو شكر خونه مرتبي داشت و............. بعد از اون تماس هاي ما تلفني بود و گاهي از حال هم با خبر مي شديم . يكي دوباري هم اومد اداره كه خدا رو شكر ديگه همكارامون جز احترام و نگاه شرافتمندانه كار ديگه اي انجام ندادن . هميشه ته دلم خوشحال بودم كه زندگيش سر و سامون گرفته و از حرف مردم و جسارتهاي آقايون راحت شده . اما...............
امروز اومد پيشم و گفت درخواست وام كرده منم براش آرزو كردم كه حتما بتونه اين وام و بگيره . از شوهرش و دخترش پرسيدم . اشك توي چشماي مهربونش جمع شد و گفت : يك چيزي ميگم بين خودم و تو و خدا بمونه منتظر شنيدن حرفش بودم يك مقدار نگران شدم و اين طوري گفت :
من اصلا ازدواج نكردم روزاي آخر محيط كار برام ديوانه كننده شده بود از هر چي آدم بود حالم بهم مي خورد . مردا با هم رقابت داشتن تا بتونن من و به عنوان همسر موقتشون انتخاب كنن و خانم ها هم حرفهاي بي ربط . بلاخره يك شب كه ديگه طاقتم تموم شده بود يك تصميم گرفتم صبح با شادي اومدم اداره و كم كم ذهن ها رو اماده كردم كه يك خواستگار اومده و ميخوام عروسي كنم . بعد از چند روز هم گفتم عروسي كردم تا اينجا ماجرا خوب پيش رفت حالا بايد نقشه هاي بعدي رو پياده ميكردم از كار استعفاء دادم . خونه رو عوض كردم چون همه خونه من و بلد بودن و بعد هم توي خونه جديد كه مثلا خونه نو عروس بود يك مهموني ترتيب دادم كه خانم هاي همكار اومدن بعد از اون مهموني همه مطمئن شدن كه من عروسي كردم حتي توي محيط كار جديد هم نذاشتم كسي متوجه بشه كه من مجردم و الان ۶ ساله دارم با شوهر خيالي كه ساختم براي خودم جلوي ديگران زندگي ميكنم و كسي هم كاري به من و دخترم نداره .
نميدونستم بايد چي بگم . گيج شده بودم . داشتم ديونه مي شدم . اين همه تنهايي ، اين همه زجر ، براي يك زن خيلي زياده . يك زن وقتي بخواد توي اجتماع ما سالم زندگي كنه بايد حتما سايه يك مرد روي سرش باشه و اگر سايه يك مرد نباشه حضرت مريم هم كه باشه همه به يك چشم ديگه نگاهش ميكنن . پس مجبوره براي حفظ حرمتش يك سري نقشه ها بكشه خوب اين هم يك راهش بود .
چند وقت پيش با دختر خانمي صحبت ميكردم كه براي راحتي از شر مردهاي گستاخ ايران زمين با تيپ پسرونه توي اجتماع ظاهر ميشد وقتي علت و پرسيدم گفت تا بفهمن دخترم و پدر و مادر ندارم و توي اين دنياي بزرگ خودم و خودم هستم هزار تا پيشنهاد بي شرمانه مياد سراغم خوب اين طوري راحت ترم .
وقتي اين دو تا رو كنار هم مي ذارم يك سوالي ذهن من و درگير ميكنه تا كي و تا كجا بايد خانم هاي اجتماع من به خاطر ترس از دست نرفتن شخصيتشون بايد مبارزه كنن ؟؟؟؟؟؟؟ تا كجا بايد به همه دروغ بگن تا بتونن راحت به راه زندگي سالم ادامه بدن ؟؟؟؟؟؟؟؟
كجا هستن اون آدمهايي كه شعار امنيت و آسايش زنان سرپرست خانواده رو توي بوغ و كرنا كردن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امروز خيلي دلم گرفته . دلم واسه خودم ، واسه هم جنساي خودم مي سوزه . شخصيتشون توي اجتماع با حضور يك مرد به تاييد ميرسه . البته اين و هم بگم بعضي مرداي سرزمين آريايي من خون داريوش و آرش توي وجودشون و غيرت اونا رو دارن و ايمان مولامون علي رو . اونا حسابشون جداي از همه ادمهاست .
عشق در سايه ي ما عريان نيست