دلنوشته هاي يك رها شده
دلنوشته هاي يك رها شده
به ياد خدايي كه داده هايش نعمت ،گرفته هايش قسمت و نداده هايش حكمت است .
اسمم وحيد . متولد سال 70 به خاطر تنبلي و يك مقدار شرايط زندگي ديپلم نگرفتم . يك كار بزرگ توي زندگيم انجام دادم البته بعد از يك خطاي بزرگ ميخوام خاطره اون روز ها رو بنويسم اميدوارم نظرتون و بگيد .
اسم من وحيد . يك معتاد به مواد مخدر : به خودم ميگم معتاد تا غرور نگيردم حالا كه روزهاي پاكي و سلامتي رو دارم .... از زندگي خسته شده بودم . اميدي به فردا نداشتم صبح ها كه از خواب بيدار ميشدم دهانم از چشمانم زودتر باز مي شد و خماري به سراغم مي آمد . خلاصه نابودي دور و برم پرسه مي زد تا اينكه خداي مهربون دستهاي گرمش و به سمت من دراز كرد . فكرم و ذهنم و جسمم يك دفعه خدايي شد . دستهاي مهربون خدا دستهاي پر از قدرت و مهربون برادرم كه حكم پدر و برام داره رو توي دستهام گذاشت . برادرم شد وسيله اي از طرف خدا براي رهايي من از مرگ و نيستي و ذلت .....
13/12/89 به كمپ اعتياد يا خانه رهايي رفتم . بار اولم بود كه به كمپ مي رفتم . شب اول از مصرف زياد به محض ورورد خوابيدم و اصلا نفهميدم كه كجا هستم و چرا هستم . صبح روز 14/12/89 از خواب بيدار شدم . طبق معمول خماري همه وجودم را گرفته بود . هنوز سرم و از زير پتو بيرون نياورده بودم به اولين چيزي كه فكر كردم اين بود : مواد امروزم را به چه صورتي تهيه كنم ؟ توي همين حال و هوا بودم كه سرم و از زير پتو اوردم بيرون . با تعجب به اطراف نگاه كردم تقريبا بيست نفر اونجا بودن . با تعجب پرسيدم اينجا كجاست ؟ شماها كي هستين ؟ صدايي اومد گه گفت : اينجا كمپ است و ما هم معتاديم . دهانم باز مانده بود ؟ با همون تعجب پرسيدم چرا اينجاييم ؟ دوباره همون صدا گفت خوب واسه اين كه ترك مصرف كنيم و يك راه درست و حسابي واسه ادامه زندگيمون پيدا كنيم . يكي ديگه گفت واسه اين كه ياد بگيريم چطوري زندگي كنيم . اخه بابا ما هم ادميم . الكي زندگي رو براي خودمون و ديگران زهر كرديم . نا اميدي همه وجودم و گرفته بود . از جا بلند شدم خواستم برم توي حياط كه ديدم در سالن قفله عصباني شدم و گفتم مگه ما زنداني هستيم كه در و از رومون بستن . من كه خلافي نكردم . يكي خنديد و گفت ما مجرميم . ميدوني جرم ما چيه اعتياد ، نابودي زندگي خودمون و اونايي كه دوستمون دارند . خدا حفظش كنه يك نفر به اسم پاس كليد توي كمپ بود و مراقب تازه وارد ها و اونايي كه دوست داشتن برن بيرون بود . همراهيشون ميكرد تا نكنه فكر فرار به سرشون بزنه . منم تصميم داشتم فرار كنم تمام وجودم غرق تمناي مواد مخدر شده بود . پاس كليد متوجه اين نيت پليدم شد براي همين دست و پاهام و با زنجير بست به ستوني كه وسط اتاق بود . نا اميد از همه جا و همه كس سرم و زير پتو كردم و چشمام پر از اشك شد . خودم و لعنت ميكردم و فكر ميكردم خونوادم ازمن خسته شدن كه من و به اينجا اوردن . توي همين افكار بودم كه نفهميدم كي خوابم برد . از خواب كه بيدار شدم حالم خيلي بد بود . ساعت حدود 4 بعد از ظهر و نشون ميداد . يكي از خدمت گزارهاي كمپ به طرفم اومد و گفت نماز ميخوني ؟ سرم و انداختم پايين و با عصبانيت گفتم من برادرم و ميخوام . دوست دارم برم خونه . گفت دوست داري بري خونه كه مصرف كني . دوست داري خودت و نابود كني ؟ اون صحبت ميكرد و من به اطراف نگاه ميكردم . يك پنجره كوچيك كه با ميليه هاي متفاوت محصور شده بود توجه من و به خودش جلب كرد . خورشيد داشت غروب ميكرد . از همون غروب هايي كه پر از دلتنگي ميشه و دل من هم تنگ بود اما براي ...... . به اين فكر ميكردم كه چطوري از اينجا فرار كنم . حالم خيلي بد بود . درد زيادي داشتم به خودم مي پيچدم و فكر مواد بودم . انگاري ساعت حركت نميكرد . بعد از سه چهار ساعت درد و رنج من و به حدي رسوند كه داد و بيداد ميكردم و به قول بچه مشهد ي ها عربده مي كشيدم . به همه بد و بيراه ميگفتم . يك دفعه ديدم چهار نفر اومدن طرفم و پاهام و باز كردن . چهار نفري بلندم كردن و من به داخل محوطه بردن و يك دفعه پرتم كردن توي يك استخر پر از آب . بعد از بيرون اومدن يك مقداري قرص بهم دادند و بعد هم دوباره من و به زنجير بستن . سرم و زير پتو كردم و به يك خواب عميق رفتم . خوابم اونقدر راحت بود كه شب 15/12/89 از خواب بيدار شدم . اينگاري عمري بود نخوابيده بودم . از خواب كه بيدار شدم حسابي گرسنه بودم و دل ضعفه عجيبي داشتم يكي از خدمتگزارها در حال سرويس دادن به بيماران بود . يادم اومد شب قبل كلي بهش توهين كرده بودم روم نشد بهش بگم گرسنه شدم ولي اينگاري از چشمام خوند كه چي ميخوام با مهربوني دست من و گرفت و گفت بيا بريم رفيق . اينقدر هم اخم نكن به صورتت نمياد ها . لبخند زد و من به سمت آشپزخونه برد گفت بيا بريم سر سفره شام حاضره . وقتي به سفره رسيديم با يك لبخند گفت يا علي . دلم لرزيد . اسم علي رو كه اورد ياد مردونگيش افتادم يك انرژي خاص گرفتم از خجالت داشتم آب ميشدم ازش عذرخواهي كردم و اون هم با لبخند منو بخشيد . بعد از خوردن شام تا صبح خوابم نبرد . تمام زندگي كوتاهم و مرور كردم . به گذشته ها و اشتباهاتي كه كرده بودم . به خواهرم كه اندازه همه وجودم دوستش داشتم و به برادرم كه عاشقانه دوستش داشتم . اون شب و روزهاي ديگه پشت سر هم ميومدن و ميرفتن تا صبح روز 19/12/89 زنجير از پاهام باز كردن و گفتن از امروز از نظر جسمي سالم هستي حالا بايد از لحاظ روحي و فكري هم خودت و اماده يك زندگي جديد بكني . دغدغه مواد هنوز دست از سرت بر نداشته حالا بايد با اون هم مبارزه كني . حرفشون درست بود . خوشحال بودم چون ديگه نيازي به مصرف مواد نداشتم . روزهاي رو يكي پس از ديگري با شادي سپري ميكردم تا رسيدم به روز هشتم . دلتنگي خانواده ازارم ميداد و فكر دوري از اونها رهايم نميكرد . بد جوري حالم گرفته بود لب استخر داخل محوطه نشسته بود كه يك دفعه صداي زنگ در اومد . حس غريبي داشتم . در كه باز شد چهره دوست داشتني برادرم و ديدم كه با قدم هاي محكمش وارد حياط شد . اول فكر ميكردم دارم خواب مي بينم ولي واقعي بود سعيد بود كه داشت ميومد طرفم . وقتي بهش رسيدم محكم بغلش گرفتم . اشك توي چشمام حلقه زد . دلم ميخواست با صداي بلند داد بزنم و بگم داداشي عاشقتم به مولا ولي خوب ما مردا اينجوريم ديگه سعي ميكنم خيلي چيزها رو به روي خودمون نياريم يكيش هم همينه ......
بعد از كلي احوال پرسي به سعيد گفتم : اومدي دنبالم داداش لبخند زد و گفت نه داداشي چند روز ديگه هم بايد اينجا باشي واسه بيرون رفتن هنوز زوده . ديگه برام بيرون رفتن اهميتي نداشت چون برادرم رو ديده بودم . با لبخند گفتم باشه داداشي صبر ميكنم . ار برادرم خداحافظي كردم و به داخل اتاق رفتم. قوت قلب عجيبي پيدا كرده بود. روزها ميگذشت و من حالم روز به روز بهتر ميشد . روز پانزدهم فرا رسيد . منتظر بودم تا برادرم بيايد . و مثل همه انتظارها انتظار من هم بر سررسيد و دوباره گام هاي محكم و مطمئن برادرم به داخل كمپ گذاشته شد و باز هم از ديدنش سرتا پا شادي شدم بعد از احوال پرسي با لحن پدرانه اي گفت : داداشي اگه پانزده روز ديگه هم اينجا باشي خيلي بهتره . نگاه كردن به چشم هاي مهربون سعيد برام سخت بود . دلم ميخواست برم بيرون ولي ميدونستم سعيد هر حرفي ميزنه به خاطر خودمه . من و اون يك سال با هم اختلاف سن داريم ولي هميشه براش احترام خاصي قائل بودم براي همين بدون معطلي گفتم هر جور تو صلاح بدوني . ته دلم ناراحت بودم ولي ميدونستم كه به خاطر خودم ميگه . سعيد گفت بيا يك چند ساعتي با هم بريم بيرون و يك سري هم از خونه بزنيم منم از خدا خواستم و سريع آماده شدم . تقريبا دو روز به سال جديد مونده بود . با سعيد رفتيم بازار . سعيد برام لباس خريد . خوشحالي رو مي تونستم توي نگاهش ببينم . طفلكي داداشم ذوق كرده بود كه من و كنار خودش صحيح و سالم ميديد. يادمه يك مدتي خيلي از هم دور شده بوديم ولي خوب الان باز كنار همديگه ، شونه به شونه هم راه مي رفتيم و از اين بابت خيلي خوشحال بودم . وقتي به خونه رسيديم همه اعضاء خونوادم يكي يكي من و توي بغل گرفتن و صلوات مي فرستادن و با گفتن هزار الله اكبر و ماشاءا.. شادي خودشون نشون ميدادن . بعد از چند روز تخريب براي اولين بار فهميدم كه من هم ادمم . بعد از ظهر همون روز دوباره با سعيد برگشتيم كمپ . بچه هاي كمپ از بيرون مي پرسيدند . من هم با انرژي تازه اي كه گرفته بودم خودم و واسه پانزده روز جديد ديگه اماده ميكردم . روزها ميومدن وميرفتن و من سعي ميكردم بيكار نمونم . آشپزي ميكردم ، صحن حياط و نظافت ميكردم و....... وقتي به چهره هاي دوستانم در كمپ نگاه ميكردم از ته دلم آرزو ميكردم كاش ريشه اعتياد به صورت دائم از كشورم پاك بشه اصلا از كشورم نه از كره زمين پاك بشه و همه معتادين به زندگي روشن و زيبا برگردن . بلاخره روز موعود فرا رسيد .14/1/90 يعني سي روز از رهايي من مي گذشت . منم همچنان در انتظار ، يك روز باراني ، از پشت بنجره به بيرون نگاه ميكردم . چشمانم را به در دوخته بودم و منتظر حضور سعيد برادرم . صبح گذشت و ظهر هم تمام شد . از آمدن سعيد نا اميد شده بودم . روي تخت دراز كشيدم . بچه هاي كمپ سعي ميكردن دلداريم بدن . سرمو زير پتو كردم و سعي كردم بخوابم . يك دفعه پاس كليد ار در وارد شد و گفت وحيد پاشو كه داداشت اومده.... تو مرخصي . از جا پريدم . با بچه ها خداحافظي كردم و همون طور كه دستهاي همديگه رو فشار مي داديم و همديگه رو توي بغل ميگرفتيم آروز كرديم و عهد بستيم ديگه هيچ وقت هيچ وقت سراغ مواد نريم . عهد كرديم به جاي پر كردن جوبهاي خيابان باشگاه هاي ورزشي رو پركنيم و .......از مسئولين كمپ هم خداحافظي كردم وقتي پا به بيرون گذاشتم نفس عميقي كشيدم . و توي دلم خدا رو هزاران بار شكر كردم . سعيد با لبخند گفت داداشي حالا كه اومدي بيرون و سلامتي تو دوباره به دست اوردي بهم قول بده پشتم باشي اونقدر كه بتونم بهت تكيه كنم ، قول بده ديگه هيچ وقت تنهام نذاري ، قول بده آينده رو بسازيم با تلاش و همت . از كمپ دور ميشديم و من به خونه رهاييم نگا ه ميكردم . خدا رو شكر كرد م كه رها شدم و ازش خواستم كمكم كنه تا قدرتي پيدا كنم كه براي هميشه به مواد مخدر يك نه به بزرگي آسمون بگم . كمكم كنه تا اعتماد به نفس از دست رفته رو دوباره به دست بيارم براي ساختن يك آينده قشنگ و كمكم كنه تا پشت خواهر و برادرم باشم و مايه افتخار اونها و مابقي اعضاء خونواده م .
الان كه اينا رو مي نويسم تقريبا 40روز از سلامتي و رهايي من ميگذره و الان معتقدم تا زماني كه درونم را نسازم آباديهاي بيرون افسانه است . از برادرم كه حامي من بود و بقيه كساني كه براي سلامتي من زحمت كشيدن متشكرم . به اميد آن روزي كه همه معتادين با يك يا علي با ديو سياه اعتياد مبارزه كنند و اون و براي هميشه از زندگيشون بيرون كنند آمين
تجربه از ديروز – استفاده از امروز – اميد به فردا مساوي است با خوشبختي ......
عشق در سايه ي ما عريان نيست