روزهاي سرد
روزها پي در پي مي آينده و مي روند و من همچنان مات و مبهوت به روزهاي گذشته مي نگرم . قديم تر ها هر وقت دلم به اندازه زمين در بين كهكشانهاي بي نهايت كوچك مي شد با نوشتن آرام مي گرفتم ولي اين روزها ديگر نوشتن هم براي آرامشم كافي نيست . روزهاي رفته را به ياد مي اورم كه هر روز صبح با اميد به آينده به صبح سلام ميكردم و امروز كه همان آينده ديروز هست با خاطراتي نه چندان خوشايند رو به روي من ايستاده و خيره خيره به چشمان منتظرم مي نگرد . ميخواهم ديگر به آينده نگاه نكنم تا وقت رسيدن به ان افسوس آرزوهاي بر ملا شده را نخورم . در خيابانهاي سرد شهرم گام بر ميدارم و ساعت ها مي روم و مي روم اما نه مقصد مشخص است و نه افكار . ذهنم به همه جا پر ميكشد الا به دلم كه اين روزها بي قرار تر از هميشه منتظر است . خاطرات را مرور ميكنم . ياد روزهايي كه ارام آرام گام بر مي داشتم كه نكند راه به اتمام برسد و من غزل خداحافظي را با تو بخوانم . اما امروز راه به پايان رسيده است و تو غزل را خواندي بي انكه بداني گوشهايم طاقت شنيدن دارد يا نه ؟؟؟؟؟؟ اضطراب و دلهره روزهاي بي تو بودن كم بود كه روزهاي سرد هم به آن اضافه شد . اين روزها غرق شده در اشتباهات ديگران هستم كه از دست دادن تو را فراموش كردم . گاهي دلم ميگيرد و قطراتي اشك از آن سرازير مي شود و زمزمه ميكنم شايد اگر بودي اين همه احساس تنهايي نميكردم......
عشق در سايه ي ما عريان نيست