نازنین آمدودستی به دل مازدورفت

اين روزا دلم ميخواد مي تونستم كوله بار سفر ببندم و برم يك جاي دور . جايي كه خودم باشم و خدا . اون وقت برم روي يك قله با صداي بلند سر خدا داد بزنم  و چراي سوالهام و بپرسم ازش .  سوالهايي كه عمريه بي جواب مونده و هر روز دارن بهشون اضافه ميشه . ولي يك چيزي  نميذاره به اين سفر برم چشمهاي مهربون مامان و خواهرم . كاش ميتونستم چشمم و روي اين مهربوني ها ببندم و يك مدتي خودم باشم و خدا . ولي اينگاري فرصتش نيست و بايد توي اين غوغاي روزگار و سر و صداهاي كوبنده چرخ دنده هاي زندگي زير لب با خدا زمزمه كنم . مي ترسم از اين كه صداي من و از وسط اين همه هياهو نشنوه مي ترسم . اصلا خدايا صدام به تو مي رسه . چي ؟؟؟؟؟ بذارم واسه يك وقت ديگه ؟ الان  بنده هايي كه ميخوان باهات حرف بزنن زيادن ؟ اونا واجب ترن ؟ قدم به عقب مي ذارم و زير سايه روشن ديواري مي ايستم و پامو مي زنم به ديوار و دستامم گره ميكنم توي هم . باشه خدا عقب مي ايستم هر وقت كارت تموم شد نگاهي هم به من بنداز . اصلا نه نگاه نكن بذار تا سير من نگاهت كنم . دلم چقدر تنگ شده براي اون روزايي كه  همه جاي دنيا رو با تو مي ديدم و زيبا . ميشه دوباره دست من و بگيري و با خودت ببري به اون روزگار . اون روزايي كه تو بودي و من بودم . خدايا كاش هيچ وقت  كس ديگه اي بين ما ظاهر نميشد . بذار دوباره من و تو با هم تنها بشيم . بذار دوباره عاشق خود خودت باشم و بس . كمكم كن .