تبليغاتX
بهونه زندگی

بهونه زندگی

امسال سال تحويل متفاوتي داشتيم . يك خونه آروم با مديريت من . سال كه تحويل شد عين همه بزرگترهاي فاميل بدون هيچ غصه اي منتظر حضور رضا برادرم و خونوادش و مهلا دختر برادرم وشوهرش شديم . نهار هم دور هم بوديم . يك نوروز آروم و ايده آل . بدون حضور داداش و غصه هاش و بد قلقي هاش و ......

ديروز روز خوبي بود . تنهايي رفتم واسه خودم خريد . دلم از صبح واسه داداش محمد تنگ شده بود . شب نزديك ساعت 8 بود كه سعيد زنگ زد . سعيد پسره محمد . مدتيه خودش و برادرش دارن تنها زندگي ميكنن و پدر و مادرشون و رها كردن . ازش پرسيدم از بابا خبر داري . بغض داشت گلوش . گفت آره ديدمش . عمه خيلي داغون شده . ببنيش باورت نميشه . كارتون خوابه كارتون خواب . موهاي سرش همش سفيد شده . قد بلند كشيده اش خميده شده . چشمهاي قشنگش ديگه ناي ديدن نداره . اون ميگفت و من گريه ميكردم . دستم و محكم جلوي دهنم گرفتم تا مامان متوجه گريه من نشه . وووووواي اگه مامان بفهمه سر عزيز دردونه اش چي اومده .

چند ماه قبل بود كه اذيت و ازارهاي محمد به اوج رسيد . خودش يك طرف خانمش كه 5 سال پيش ازش جدا شده بود يك طرفه ديگه . امان همه ما رو بريده بودند . خونه پدري و بعد از هزارتا مصيبت فروختيم سهم محمد و براش يك خونه خريديم . خودمون هم ازدست اون و خانم سابقش رفتيم يك شهرستان . ارمغان محمد براي خونواده مادريش و سه تابچه هاش رنج بود و سختي و بدبختي و در به دري و اذيت و آزار . ارمغان محمد واسه من كه عاشقانه دوستش داشتم و دارم شد به دوش كشيدن مسئوليت هاي پدرانه اون براي دخترش كه حالا هم مادرش شدم هم پدرش ، رفت و آمد 4 ساعته هر روز از شهري به شهري براي اومدن به سركار و از همه مهمتر يك قلب خسته كه عشقش و از دست داده و.......

ديشب برگشتم به اون قديما . عكس محمد  و توي بغلم گرفته بودم و ريز ريز اشك مي ريختم . واي يادش به خير . 5 ساله بودم محمد مرد غصه هاي بچگي هاي من بود . يادمه جنگ بود و محمد هم عين همه بچه هاي با غيرت اون زمان كه الان اكثرشون روزگار خوشي ندارند لباس رزم پوشيد و رفت جبهه . هيچ وقت يادمه نميره . برف از زمين و زمان مي باريد . هوا سرد بود . دلم واسه محمدم يك ذره شده بود . خوابم نمي برد . از صبح دلم گواهي ميدادكه امشب مياد . چادر سفيد  گل گلي مو سرم كرده بودم و توي رختخوابم نشسته بودم . بابا چند بار چشمهاش و باز كرد ديد بيدارم . گفت بگير بخواب . گفتم خوابم نمياد دلم واسه داداشم تنگ شده . مثل هميشه سرد و بي روح گفت خوش داداش باشي . گلوم و بغض گرفت . ميدونستم مامان و رضا و زري هم دلشون واسه داداش خيلي تنگ شده . ساعت و دقيق يادم نيست ولي يادمه نزديك اذان بود ديدم يكي پريد توي حياط . از پشت پنجره بيرون و نگاه كردم . ديدم يك مرد قد بلند داره مياد سمت پنجره .ترسيده بودم . ولي كنجكاوي من و از پنجره دور نكرد . نزديك كه شد ديدم چراغ قوه انداخت نورش خورد توي چشمم و سريع چشمام و بستم . هنوز زنگ صداش توي گوشمه گفت

دخمل سياه داداش تو بيداري ؟؟؟؟؟؟؟؟ صداي محمد و كه شنيدم سريع چشمام و باز كردم چنان جيغي كشيدم كه همه سرا سيمه بيدار شدن . داد ميزدم به خدا داداشم اومده منتظر نموندم در ورودي رو كه مامان هر شب بعد از رفتن محمد به جهبه قفل ميكرد و باز كنه پنجره رو باز كردم و پريدم توي بغلش  .يادم نيست چقدر ولي ميدونم تا صبح يك لحظه از بغلش نيومدم بيرون . يك بغلش من بودم يك بغلش رضا و.......

ديشب وقتي ياد بچگي هامون افتادم گفتم كاش ميمونديم تو بچگي  . ديشب مدام چهره محمد با حرفهايي كه سعيد زده بود تصور ميكردم . نميدونم اصلا دوباره مي بينمش يا نه چون مي ترسم از ديدن دوباره اش ، اذيت و آزارهاش و...... . ولي فكر كنم اگه روزي ببينمش از غصه بميرم .

خدايا دلم واسه داداش محمد خودم تنگ شده . نه اون محمدي كه مدام يا خمار بود يا نئشه . واسه محمدي كه توي لباس نيروي انتظامي مثل يك رستم مي موند .قد بلند و خوش هيكل .

خدايا دلم واسه داداش محمدم تنگ شده . واسه اوني كه از بچگي كار ميكرد تا خرج خونه رو بده و تنبلي هاي بابا رو جبران كنه نه اون داداش محمدي كه ميدونست يك نفري دارم خرج خونه رو ميدم و دوا و دكتر عاطفه هم هست ولي بازم از توي كيفم يواشكي پول بر مي داشت .

خدايا دلم واسه داداش محمدم تنگ شده . اون داداش محمدي كه خرج دو سه تا از هم محلي هامون و ميداد كه مرد روي سرشون نبود نه اون داداش محمدي كه بچه هاي نازنينش و دست مادر معتادشون سپرد تا هر بلايي كه دلش ميخواد سرشون  بياره .

خدايا دلم واسه داداش محمدم تنگ شده . اون محمدي كه وقتي مي ديد رضا توي كوچه تيله بازي ميكنه يك كتك حسابي زد و بهش گفت ميخواي بري بازي برو فوتبال بازي كن نه تيله بازي نه اون محمدي كه وقتي فهميد وحيد پسر كوچيكش توسط مادرش معتاد شده جواب گريه هاي من و رضا و سعيد و عاطفه رو داد كه بابا دو تا دود كريستال ميكشه مهم نيست كه ....

خدايا دلم براي محمد خودم تنگ شده . خدايا كجاي زندگي دستش و از دستهاي مهربون تو بيرون كشيد كه اينطوري گم شد . طوري كه ديگه هيچ كسي نتونست پيداش كنه . خدايا ما هر كاري كرديم نتونستيم پيداش كنيم . تو رو به بزرگيت پيداش كن . نذار توي اين زباله دوني ها بمونه . يا ببرش پيش خودش تا از سرما و گرما و خماري راحت بشه يا برش گردون به ما همون محمد قديمي مون .

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 8:12 توسط فاطمه | |

سال 90 و با استرس شروع كردم .استرسي كه داشت خفم ميكرد . سر سفره هفت سين حتي از استرس زياد اشك از چشمام جرات سرازير شدن و نداشت . نماز خوندم ، قرآن خوندم اما آروم نشدم . هر سال موقع سال تحويل حس دلتنگي عجيبي داشتم اما سال تحويل 90 حس دلتنگي به ترس مبدل شده بود . ترسي كه فشار روحي زيادي رو به من وارد كرد . روزهاي سال 90 سرشار بود از اتفاقهاي متفاوت . اتفاقهاي بدي كه حتي ياد آوريش تن من و مي لرزونه . باورم نميشد سال 90 با خوبي و آرامش تموم بشه . چند روزه ديگه بيشتر به پايان اين سال نمونده . سالي كه با سختي و تلخي و ترس و استرس شروع شد و با لطف خدا با يك آرامش داره تموم ميشه .

روزهاي سخت توي زندگي ما هميشه هست . گاهي اينقدر اين سختي ها زياد ميشه كه باوري به تموم شدنش نداري و حتي بعضي وقتها به اين نتيجه مي رسي كه مرگ تنها راه حل خاتمه دادن به اين همه مشكلاته . اما اگه يك ذره اميد به خداي مهربون داشته باشي عجيب و غريب همه امور درست ميشه مثل اون طوري كه توي زندگي ما درست شد . امسال وقتي داشتم كارهاي نوروز 91 و انجام ميدادم باورم نميشد كه همه چي تغيير كرده باشه . از اين به بعد منم و تلاش و كوشش بيشتر براي خوشبختي و رفاه مامان و خواهرم و برادر زادم . حالا منم و منم و خدا  واسه حل همه موانع زندگي . ترس از سختي راه ندارم ، نگران مشكلات مالي هم نيستم  چون آرامش هست و ميدونم با يك برنامه ريزي و دقت و تدبير و مديريت مي تونم اون طور كه خدا دلش ميخواد زندگي رو اداره كنم .

اينا رو گفتم تا به خدا بگم

قربون مهربوني هات تازه دارم ميفهمم وقتي ميگن خدا بزرگه يعني چي

نازنينم نميدونم به خاطر اين همه لطف  و تغيير بايد چه جوري ازت تشكر كنم

خدايا به خاطر همه روزهايي كه كنارم بودي ازت ممنونم

خدايا به خاطر همه روزهايي كه ازت دور بودم معذرت ميخوام

خدايا به خاطر همه چي ازت ممنونم .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 9:46 توسط فاطمه | |
چند روز پيش واسه اولين بار مامان اومدن محل كارم . خيلي ذوق زده شدم  . اخه من هر چي دارم از مامانم دارم . مامان من يك زن واقعيه .يك مادر كه با تمام مشكلات زندگي دست و پنجه نرم كرده  . يك صورت خسته و مهربون ........

توي اتاقم ارباب رجوع بود كارم  كه تموم شد نميدونم چه حسي به من دستور دارد دستهاي مهربون مامان و بگيرم توي دستم و محكم ببوسمشون . چشمهاي خسته اش خيس اشك بود . ميگفت مادر الهي خير از جوونيت ببيني . مادر الهي روزگارت سبز باشه و تنت سالم . گفت من بهت افتخار ميكنم . خنديدم و گفتم مامان من كه چيزي ندارم . يك ليسانس الكي و يك كارمند  ساده . مامانم گفت مادر همين كه هستي ، همين كه سالمي ، همين كه مهربوني واسه من كافيه . خوشحالم كه يك عمر زحمت كشيدنم واسه تو هدر نرفت .

 ميدونم ا ين روزها دل مهربونش غوغايي داره به خاطر وضعيت زندگي داداش بزرگم . توي بي خبري از اون داره دست و پا ميزنه . يك وقتايي دلش كه خيلي تنگ ميشه به من و عاطفه گير ميده . ميدونم اين روزها وقتي خونه نيستم اينقده گريه ميكنه كه صداي مهربونش ميگيره و جواب تلفن من  ونميده تا متوجه نشم . ميدونم اين روزها مثل خيلي از مادرها نابود شدن پسر بزرگش داره عذابش ميده اما .... اما خوشحالم كه من مايه آرامشش شدم . خوشحالم كه از من راضيه . خوشحالم كه  كنارش هستم ....

الهي سايه مهربونش هميشه روي سرم باشه .

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 8:28 توسط فاطمه | |

يك وقتايي دلت ميخواد سكوت كني . سكوتي به بلنداي تاريخ . اما مي بيني تو هميشه سكوت كردي به بلنداي زندگي و عمري كه ازت گذشته ......

 يك وقتايي رو به روي تو كسي نشسته كه باعث له شدن احساسات پاكت يك روزي شده و تو باز هم بايد سكوت كني . اينجا ديگه دلت ميخواد داد بزني . دلت ميخواد يك سيلي محكم بزني توي گوشش و همه اون چراهايي كه يك روز بي جوابشون گذاشت و رفت ازش بپرسي اما اينجا هم بايد سكوت كني ....

يك وقتايي اونقدر سكوت ميكني كه ديگه حرف زدن از يادت ميره و اون لحظه است كه دلت ميخواد مي تونستي با صداي بلند قفل سكوت و بشكني و حرفهاي تلنبار شده توي دلت و يك دفعه بريزي بيرون و بعدش آخيييييييييييييش يك نفس راحت بكشي و سبك بشي . سبك بال تر از پرنده ها اما حيف .... حيف كه بايد خيلي وقتها سكوت كني .....

گروه اینترنتی ایران سان

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 13:19 توسط فاطمه | |

يك بار ديگه من و تو تنها شديم . يك بار ديگه اينقده غصه همه جاي نگاهم و گرفته كه بغض داره خودش و به در و ديوار ميزنه تا نتركه و جلوي همه اشك از چشمام سرازير نشه . يك بار ديگه من موندم و تو و يك دنيا حرف ناتمام .

روزها پشت سر هم ميان و ميرن و هر روز سخت تر و پر دردسرتر از ديروز ميشه . يك جورايي صبرم تموم شده . يك جورايي فكر ميكنم ديگه از عهده هيچ كاري بر نميام . ترس همه وجود و گرفته و من مثل يك پر كاه توي طوفان مي مونم . خيلي سعي ميكنم قوي باشم و استوار اما واقعا ديگه توان ندارم . بديهاي اين زن به اوج رسيده . ديگه باور ندارم يك مادر كه نه يك زن كه نه حتي يك انسان باشه . اين همه بدي و خيانت يك مادر اونم براي بچه هاش توي ذهنم نميگنجه . توي اين مدت كه اومدم سركار مادرهاي زيادي رو ديدم كه صرفا اسم مادر و يدك ميكشن اما به اين شكل مادر نديدم . هر روز راز تازه اي از زندگي اين سه تا بچه بي گناه آشكار ميشه . چند روز پيش از خونمون بيرونش كرديم . بعد از يك دعواي حسابي و يك بي آبرويي ديگه طاقتم تموم شد و از خونمون بيرونش كردم . وحيد هم رفت . ميدونستيم كه ميره ولي ديگه طاقت نداشتم حضورش و اين همه خيانت و جنايتش و در مقابل بچه هاش و شوهرش كه اونم به نابودي كشونده بود رو ببينم . حالا هم كه تيشه برداشته به ريشه خونواده ما ميزنه . به من و عاطفه و مامان و رضا كه سختي هاي زيادي كشيديم تا تونستيم از طوفان بلا و ناكامي خودمون و نجات بديم و به ساحل آرامش برسيم . اما مثل طوفان اومد و همه چيز و بهم ريخت . قبل از اومدنش همه به من هشدار دادند كه اين زن خطرناكه ولي خوب به خاطر بچه ها خواستم كه بياد . خواستم اونا رو نجات بدم اما اين طاعون نمي ذاره . وحيد بعد از اون همه خوبي دوباره به بدي رفت اونم اينقدر بد كه حضورش باعث عذاب و درد سر شده . اما من نميذارم سعيد و مهلا رو هم دوباره به نابودي بكشونه .

ديروز خبري شنيدم كه از سر درد دارم مي ميرم . مهلا نازنين من . خانم كوچولو خوشكل من كلي از دست اين زن عذاب كشيده ولي به خودت خدا قسم كه نميذارم ديگه حتي يك لحظه لحظه با زندگي برادر زاده من بازي كنه .

خدايا خسته ام . ديگه ناي راه رفتن ندارم . فقط بايد خودت كمك كني وگرنه كم ميارم . نذار شكست بخورم . نذار اين زن به اهداف پليدش برسه . خدايا ميدوني كه هيچ وقت الكي حرفي نزدم ، الكي كسي رو نفرين نكردم ولي مرگ اين زن باعث ميشه سه تا از بنده هاي بي گناهت نجات پيدا كنند خودت كمكم كن .

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 9:50 توسط فاطمه | |

چرا اصلا اون بالا نشستي . پاشو بيا پايين . بيا ميخوام باهات حرف بزنم . از بس از من دور نشستي صدا مو نشنيدي . چي وقتي بچه بودم چي حالا كه شده سي و يك سالم . خسته ام . از دست تو ، از دست حكمتهات ، از دست امتحاناتت ، از دست قضا و قدرت . چرا من و به اين دنيا آوردي هااااااااااااااااااااااااان . يك تو سري خور بد بخت ميخواستي ، يك زجر كشيده دائمي ، يك صدا كه روزي هزار بار صدات بزنه و تو بهش بي توجهي كني . ببين قرار نيست عصباني بشي چون من خيلي عصباني تر از توام امروز . بيا يك كمي زندگي من و با هم مرور كنيم . وقتي بچه بودم غصه هام و ديدي ؟ فقر و نداري و بي پولي هام و ديدي ؟ شبهايي كه گرسنه خوابيديم و چي اونام رو ديدي ؟ وقتايي كه بابا بي توجه از كنارمون رد ميشد و مامان هم دنبال كار خودش بود و چي ؟ لحظه هايي كه توي اتاق عقبي اشك مي رختم و از رضا و عاطفه نگهداري ميكردم تا شاهد خيلي چيزها نباشن و چي ؟ نديدي به خودت قسم نديدي كه اگر ميديدي يك بارهم كه شده فقط براي يك بار به التماس هاي كودكانه من گوش ميكردي . وقتي بزركتر شدم و كه خوب يادت هست مگه نه . بابام كه بي مسئوليت بود و بي تعهد همه اوميدم شد داداش بزرگم . آخه بي انصاف چرا اون و ديگه از من گرفتي ؟ كاش جونش و ميگرفتي نه اين كه تبديلش كني به يك سوهان روح واسه من . چقده التماست كردم . چند تا دعاي كميل به نظر اشك ريختم و ازت خواستم كمكش كني تا اعتيادش و ترك كنه و دوباره كارش و بهش برگردونند . حساب شبهاي ماه رمضون و التماس هاي نصف شبم كه تو دستت هست يا نه ؟ نكنه اينا رو هم نديدي . همه عشقم شده بود خواهر و برادرم و بچه هاي داداش . يادته زمان دانشجويي . هم كار ميكردم هم درس ميخوندم اونم با چه بدبختي . چقدر تحقير شدم محل كارم . چقدر از درسم عقب موندم . ولي خوب همون مقدار كم درآمد و چند بار خرج ترك داداش كردم . خودت بگو ؟ اخه بي انصاف اگه بنده ات رحم و مروت نداشت تو كه داشتي . چرا همون روزا جلوش و نگرفتي ؟ چرا گذاشتي اين همه دورم بزنه . من كه با تو صادق بودم . دلم مثل آيينه پاك بود . هر كاري ميكردم واسه رضاي تو بود چرا حتي يك بار فقط واسه يك بار به حرف دلم گوش نكردي ؟ وقتي داداشم از خانمش جدا شد و بچه ها رفتن چي اونم يادته ؟ يادته چقده غصه خوردم . چقده دوييدم و نتونستم بهشون برسم . توي اون سالهاي دوري با حداقل درآمدم سعي ميكردم گه گداري نيازهاي كوچيكشون و براورده كنم . هر روز التماست ميكردم كه خدايا كارم درست بشه ، حقوقم خوب بشه تا بتونم كمك حال سعيد برادر زاده م باشم . اخه بي انصاف 5 سال طول كشيد تا اوضاع كاريم يك مقداري بهتر شد . ديدي كه به محض 100 تومن افزايش حقوقم دست به كار شدم . بچه ها رو پيدا كردم  . زندگيشون داغون بود . نه اينكه فكر كني من خواستم ها نه تو ازم خواستي . خواستي و توان مبارزه رو هم بهم دادي . من كه فهميدم اون روزا اينا هم دستورات خودته . اخه نازنين مگه روي حرفت حرفي زدم . نرفتم توي دل شير . اون شب كه رفتم خونه بچه ها يادته چقده ترسيده بودم . توي اون منطقه ناجور . وحيد معتاد . مامانشم معتاد ولي رفتم رفتم چون تو خواستي كه بنده هاي تنها تو تنها نذاريم . چقده سختي كشيدم . يادته ؟ شبي كه وحيد و باباش دعوا كردن و چي يادته ؟ چقده اين ور و اون ور زدم و هيچ كس كمكم نكرد. وحيد داد مي كشيد . چاقو خورده بود از باباش . سعيد سعي ميكرد كنترلش كنه . منم عين اين جوجه هايي كه همه چيزشون و از دست دادند به اين طرف و اون طرف مي رفتم . هر وقت يادم مياد براي مظلوميت اون شب خودم  دلم خيلي مي سوزه . يادته چقدر اضطراب و دلهره و استرس داشتم . يادته وقتي سعيد مريض شد . دو هفته تموم . توي تب مي سوخت . عين يك مادر روي سرش بودم تا حالش بهتر شد . يادته بچه ها و مامانشون اومدن خونه ما مثل قديما طبقه پايين زندگي كردن ؟ ووووووووووواي خدايا ميدوني توي اين شش ماه چي كشيديم ؟ چقدر داداش و خانمش با هم دعوا كردن . چند بار حال سعيدم بهم خورد . اون شب توي بيمارستان يادته سعيدم زير سرم بود . خودمم از استرس و سردي هوا اينقده صرفه كردم كه خون بالا اوردم . اون شب تنها بودم . تنهايي توي بيمارستان يك طرف . نگران اوضاع خونه بودن يك طرف ديگه . چقده سخت بود . تا نزديك عيد شد . سعيد وحيد و برد كمپ براي ترك اعتياد . روزها پشت سر هم گذشت . وحيد سالم و شاداب اومد بيرون . يادته چقده التماست كردم و قسمت دادم به بزرگي خودت تا ضامن سلامتي وحيدم خودم باشي . اخه اين بچه ها واقعا غير تو كسي رو ندارند . اينم يادته كه با چه تلاشي براش كار پيدا كردم . پس چرا همه چي خوب نموند . چرا بايد چند روز پيش از محل كارش زنگ بزنند و بگن بهش مشكوك شدم . خدايا من كه هر چي گفتي گفتم چشم  پس چرا يك بار تو به حرفم گوش نميكني . قضيه داداش و خانمش و خوب ميدوني . تقريبا 17 روزه برديمشون كمپ براي ترك اعتياد . مثل هميشه استرس داشتم و دارم . حالا چرا بايد ديشب از كمپ فرار كنه . شب تا صبح من و سعيد و عاطفه و حيد و مامانم بلرزيم . بترسيم كه الان مياد و داد و بيداد راه ميندازه . ديشب ديدي چطوري مي لرزيدم . چقده حالم بد بود . يك لحظه فكر كردم قلبم داره از دهنم مياد بيرون . تا صبح پلك روي هم نذاشتنم . شب تا صبح التماست كردم كه اگه قراره بد باشه عمرش و بگير و نذار بياد خونه و سر و صدا راه بندازه . صبح ديدي با چه حالي اومد خونه . داشتم مي مردم از ترس . من و كه اصلا نگاه نكرد . ميدونم يك روزي ، يك جايي با تمام كينه و نفرتي كه از من داره تلافي ميكنه . ولي خوب چرا با سعيدم اينجوري حرف زد . عمه براش بميره كه اينقده بچه م درد كشيده است . حالا يعني بعدش چي ميشه . امروز به زور اومدم سركار . ناي راه رفتن نداشتم . ميدوني از روزهاي اينده مي ترسم . تازه وقتي مامان شون از كمپ بياد چه حال و روزي داره . حتما اونم بدتر عصبانيه . اين كه نزديكترين عضو به خونوادمون بود اينجوري كرد مامانشون كه بلاخره عروسمون حساب ميشه . خدايا چرا يك بار هم كه شده به دعاهاي من جواب نميدي . تا كجا بايد از زندگي و حوادثش بترسم . كنار همه اين مشكلات ، مريضي خواهرم و تصادف برادرم رضا هم بوده كه فاكتور گرفتم ازشون . چرا دوستم نداري ؟ چرا دل تنهام  و پر از ترس و نگراني كردي ؟ خدايا كجايييييييييييييييييييي . بيا پايين . بيا كنارم به خودت قسم مي ترسم . از اتفاقهاي بد مي ترسم . ديگه تحمل ندارم . ديگه تاب اين همه استرس و غصه رو ندارم به خودت قسم بريدم . دستهام بهت نياز داره . دلم واسه مهربوني هات تنگ شده . خدايا كي ميخواي تمومش كني . اگه امتحان بوده بسه ، اگه تقدير بودم هم بسه . به خودت قسم احساس ميكنم يك پره كاهم كه باد اين و ر و اون ورم ميبره . ديروز يك شعري خوندم در مورد تو . خيلي خوشكل بود . نوشته بود .

منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور

آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی

به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات اوردم

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کرد

سهراب سپهری

 

به لطافت همين شعر بيا پيشم . خودت گفتي يك قدم با تو تمام گام هاي مانده اش با من

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:3 توسط فاطمه | |

دلنوشته هاي يك رها شده

به ياد خدايي كه داده هايش نعمت ،گرفته هايش قسمت  و نداده هايش حكمت است .

اسمم وحيد . متولد سال 70  به خاطر تنبلي و يك مقدار شرايط زندگي ديپلم نگرفتم . يك كار بزرگ توي زندگيم انجام دادم  البته بعد از يك خطاي بزرگ ميخوام خاطره اون روز ها رو بنويسم اميدوارم نظرتون و بگيد .

اسم من وحيد . يك معتاد به مواد مخدر : به خودم ميگم معتاد تا غرور نگيردم حالا كه روزهاي پاكي و سلامتي رو دارم .... از زندگي خسته شده بودم . اميدي به فردا نداشتم صبح ها كه از خواب بيدار ميشدم دهانم از چشمانم زودتر باز مي شد و خماري به سراغم مي آمد . خلاصه  نابودي دور و برم پرسه مي زد تا اينكه خداي مهربون دستهاي گرمش و به سمت من دراز كرد . فكرم و ذهنم و جسمم يك دفعه خدايي شد . دستهاي مهربون خدا  دستهاي  پر از قدرت و مهربون برادرم كه حكم پدر و برام داره رو توي دستهام گذاشت . برادرم شد وسيله اي از طرف خدا براي رهايي من از مرگ و نيستي و ذلت .....

13/12/89 به كمپ اعتياد يا خانه رهايي رفتم . بار اولم بود كه به كمپ مي رفتم . شب اول از مصرف زياد به محض ورورد خوابيدم و اصلا نفهميدم كه كجا هستم و چرا هستم . صبح روز 14/12/89 از خواب بيدار شدم . طبق معمول خماري همه وجودم را گرفته بود . هنوز سرم و از زير پتو بيرون نياورده بودم به اولين چيزي كه فكر كردم اين بود : مواد امروزم را به چه صورتي تهيه كنم ؟ توي همين حال و هوا بودم كه سرم و از زير پتو اوردم بيرون . با تعجب به اطراف نگاه كردم تقريبا بيست نفر اونجا بودن . با تعجب پرسيدم اينجا كجاست ؟ شماها كي هستين ؟ صدايي اومد گه گفت : اينجا كمپ است و ما هم معتاديم . دهانم باز مانده بود ؟ با همون تعجب پرسيدم چرا اينجاييم ؟ دوباره همون صدا گفت خوب واسه اين كه ترك مصرف كنيم و يك راه درست و حسابي واسه ادامه زندگيمون پيدا كنيم . يكي ديگه گفت واسه اين كه ياد بگيريم چطوري زندگي كنيم . اخه بابا ما هم ادميم . الكي زندگي رو براي خودمون و ديگران زهر كرديم . نا اميدي همه وجودم و گرفته بود . از جا بلند شدم خواستم برم توي حياط كه ديدم در سالن قفله عصباني شدم و گفتم مگه ما زنداني هستيم كه در و از رومون بستن . من كه خلافي نكردم . يكي خنديد و گفت ما مجرميم . ميدوني جرم ما چيه اعتياد ، نابودي زندگي خودمون و اونايي كه دوستمون دارند . خدا حفظش كنه يك نفر به اسم پاس كليد توي كمپ بود و مراقب تازه وارد ها و اونايي كه دوست داشتن برن بيرون بود . همراهيشون ميكرد تا نكنه فكر فرار به سرشون بزنه . منم تصميم داشتم فرار كنم تمام وجودم غرق تمناي مواد مخدر شده بود . پاس كليد متوجه اين نيت پليدم شد براي همين دست و پاهام و با زنجير بست به ستوني كه وسط اتاق بود . نا اميد از همه جا و همه كس سرم و زير پتو كردم و چشمام پر از اشك شد . خودم و لعنت ميكردم و فكر ميكردم خونوادم ازمن خسته شدن كه من و به اينجا اوردن . توي همين افكار بودم كه نفهميدم كي خوابم برد . از خواب كه بيدار شدم حالم خيلي بد بود . ساعت حدود 4 بعد از ظهر و نشون ميداد . يكي از خدمت گزارهاي كمپ به طرفم اومد و گفت نماز ميخوني ؟ سرم و انداختم پايين و با عصبانيت گفتم من برادرم و ميخوام . دوست دارم برم خونه . گفت دوست داري بري خونه كه مصرف كني . دوست داري خودت و نابود كني ؟ اون صحبت ميكرد و من به اطراف نگاه ميكردم . يك پنجره كوچيك كه با ميليه هاي متفاوت محصور شده بود توجه من و به خودش جلب كرد . خورشيد داشت غروب ميكرد . از همون غروب هايي كه پر از دلتنگي ميشه و دل من هم تنگ بود اما براي ...... . به اين فكر ميكردم كه چطوري از اينجا فرار كنم . حالم خيلي بد بود . درد زيادي داشتم به خودم مي پيچدم و فكر مواد بودم . انگاري ساعت حركت نميكرد . بعد از سه چهار ساعت درد و رنج من و به حدي رسوند كه داد و بيداد ميكردم و به قول بچه مشهد ي ها عربده مي كشيدم . به همه بد و بيراه ميگفتم . يك دفعه ديدم چهار نفر اومدن طرفم و پاهام و باز كردن . چهار نفري بلندم كردن و من به داخل محوطه بردن و يك دفعه پرتم كردن توي يك استخر پر از آب . بعد از بيرون اومدن يك مقداري قرص بهم دادند و بعد هم دوباره من و به زنجير بستن . سرم و زير پتو كردم و به يك خواب عميق رفتم . خوابم اونقدر راحت بود كه شب 15/12/89 از خواب بيدار شدم . اينگاري عمري بود نخوابيده بودم . از خواب كه بيدار شدم حسابي گرسنه بودم و دل ضعفه عجيبي داشتم يكي از خدمتگزارها در حال سرويس دادن به بيماران بود . يادم اومد شب قبل كلي بهش توهين كرده بودم روم نشد بهش بگم گرسنه شدم  ولي اينگاري از چشمام خوند كه چي ميخوام با مهربوني دست من و گرفت و گفت بيا بريم رفيق . اينقدر هم اخم نكن به صورتت نمياد ها . لبخند زد و من به سمت آشپزخونه برد  گفت بيا بريم سر سفره شام حاضره . وقتي به سفره رسيديم با يك لبخند گفت يا علي  . دلم لرزيد . اسم علي رو كه اورد ياد مردونگيش افتادم يك انرژي خاص گرفتم از خجالت داشتم آب ميشدم ازش عذرخواهي كردم و اون هم با لبخند منو بخشيد . بعد از خوردن شام تا صبح خوابم نبرد . تمام زندگي كوتاهم و مرور كردم . به گذشته ها و اشتباهاتي كه كرده بودم . به خواهرم كه اندازه همه وجودم دوستش داشتم و به برادرم كه عاشقانه دوستش داشتم . اون شب و روزهاي ديگه پشت سر هم ميومدن و ميرفتن تا صبح روز 19/12/89 زنجير از پاهام باز كردن و گفتن از امروز از نظر جسمي سالم هستي حالا بايد از لحاظ روحي و فكري هم خودت و اماده يك زندگي جديد بكني . دغدغه مواد هنوز دست از سرت بر نداشته حالا بايد با اون هم مبارزه كني . حرفشون درست بود . خوشحال بودم چون ديگه نيازي به مصرف مواد نداشتم . روزهاي رو يكي پس از ديگري با شادي سپري ميكردم تا رسيدم به روز هشتم . دلتنگي خانواده ازارم ميداد و فكر دوري از اونها رهايم نميكرد . بد جوري حالم گرفته بود لب استخر داخل محوطه نشسته بود كه يك دفعه صداي زنگ در اومد . حس غريبي داشتم . در كه باز شد چهره دوست داشتني برادرم و ديدم كه با قدم هاي محكمش وارد حياط شد . اول فكر ميكردم دارم خواب مي بينم ولي واقعي بود سعيد بود كه داشت ميومد طرفم . وقتي بهش رسيدم محكم بغلش گرفتم . اشك توي چشمام حلقه زد . دلم ميخواست با صداي بلند داد بزنم  و بگم داداشي عاشقتم به مولا ولي خوب ما مردا اينجوريم ديگه سعي ميكنم خيلي چيزها رو به روي خودمون نياريم يكيش هم همينه ......

بعد از كلي احوال پرسي به سعيد گفتم : اومدي دنبالم داداش لبخند زد و گفت نه داداشي چند روز ديگه هم بايد اينجا باشي واسه بيرون رفتن هنوز زوده . ديگه برام بيرون رفتن اهميتي نداشت چون برادرم رو ديده بودم . با لبخند گفتم باشه داداشي صبر ميكنم . ار برادرم خداحافظي كردم و به داخل اتاق رفتم. قوت قلب عجيبي پيدا كرده بود. روزها ميگذشت و من حالم روز به روز بهتر ميشد . روز پانزدهم فرا رسيد . منتظر بودم تا برادرم بيايد . و مثل همه انتظارها انتظار من هم بر سررسيد و دوباره گام هاي محكم و مطمئن برادرم به داخل كمپ گذاشته شد و باز هم از ديدنش سرتا پا شادي شدم بعد از احوال پرسي با لحن پدرانه اي گفت : داداشي اگه  پانزده روز ديگه هم اينجا باشي خيلي بهتره . نگاه كردن به چشم هاي مهربون سعيد برام سخت بود . دلم ميخواست برم بيرون ولي ميدونستم سعيد هر حرفي ميزنه به خاطر خودمه . من و اون يك سال با هم اختلاف سن داريم ولي هميشه براش احترام خاصي قائل بودم براي همين بدون معطلي گفتم هر جور تو صلاح بدوني . ته دلم ناراحت بودم ولي ميدونستم كه به خاطر خودم ميگه . سعيد گفت بيا يك چند ساعتي با هم بريم بيرون و يك سري هم از خونه بزنيم منم از خدا خواستم و سريع آماده شدم . تقريبا دو روز به سال جديد مونده بود . با سعيد رفتيم بازار . سعيد برام لباس خريد . خوشحالي رو مي تونستم توي نگاهش ببينم . طفلكي داداشم ذوق كرده بود كه من و كنار خودش صحيح و سالم ميديد. يادمه يك مدتي خيلي از هم دور شده بوديم ولي خوب الان باز كنار همديگه ، شونه به شونه هم راه مي رفتيم و از اين بابت خيلي خوشحال بودم . وقتي به خونه رسيديم همه اعضاء خونوادم يكي يكي من و توي بغل گرفتن و صلوات مي فرستادن و با گفتن هزار الله اكبر و ماشاءا.. شادي خودشون نشون ميدادن . بعد از چند روز تخريب براي اولين بار فهميدم كه من هم ادمم . بعد از ظهر همون روز دوباره با سعيد برگشتيم كمپ . بچه هاي كمپ از بيرون مي پرسيدند . من هم با انرژي تازه اي كه گرفته بودم خودم و واسه پانزده روز جديد ديگه اماده ميكردم . روزها ميومدن  وميرفتن و من سعي ميكردم بيكار نمونم . آشپزي ميكردم ، صحن حياط و نظافت ميكردم و....... وقتي به چهره هاي دوستانم در كمپ نگاه ميكردم از ته دلم آرزو ميكردم كاش ريشه اعتياد به صورت دائم از كشورم پاك بشه اصلا از كشورم نه از كره زمين پاك بشه و همه معتادين به زندگي روشن و زيبا برگردن . بلاخره روز موعود فرا رسيد .14/1/90 يعني سي روز از رهايي من مي گذشت . منم همچنان در انتظار ، يك روز باراني ، از پشت بنجره به بيرون نگاه ميكردم . چشمانم را به در دوخته بودم و منتظر حضور سعيد برادرم . صبح گذشت و ظهر هم تمام شد . از آمدن سعيد نا اميد شده بودم . روي تخت دراز كشيدم . بچه هاي كمپ  سعي ميكردن دلداريم بدن . سرمو زير پتو كردم و سعي كردم بخوابم . يك دفعه پاس كليد ار در وارد شد و گفت وحيد پاشو كه داداشت اومده....  تو مرخصي . از جا پريدم . با بچه ها خداحافظي كردم و همون طور كه دستهاي همديگه رو فشار مي داديم و همديگه رو توي بغل ميگرفتيم آروز كرديم و عهد بستيم ديگه هيچ وقت هيچ وقت سراغ مواد نريم . عهد كرديم به جاي پر كردن جوبهاي خيابان باشگاه هاي ورزشي رو پركنيم و .......از مسئولين كمپ هم خداحافظي كردم وقتي پا به بيرون گذاشتم نفس عميقي كشيدم . و توي دلم خدا رو هزاران بار شكر كردم . سعيد با لبخند گفت داداشي حالا كه اومدي بيرون و سلامتي تو دوباره به دست اوردي بهم قول بده پشتم باشي  اونقدر كه بتونم بهت تكيه كنم ، قول بده ديگه هيچ وقت تنهام نذاري ، قول بده آينده رو بسازيم با تلاش و همت . از كمپ دور ميشديم و من به خونه رهاييم نگا ه ميكردم . خدا رو شكر كرد م كه رها شدم و ازش خواستم كمكم كنه تا قدرتي پيدا كنم كه براي هميشه به مواد مخدر يك نه به بزرگي آسمون بگم .  كمكم كنه تا اعتماد به نفس از دست رفته رو دوباره به دست بيارم براي ساختن يك آينده قشنگ و كمكم كنه تا پشت خواهر و برادرم باشم و مايه افتخار اونها و مابقي اعضاء خونواده م .

الان كه اينا رو مي نويسم تقريبا 40روز از سلامتي و رهايي من ميگذره و الان معتقدم تا زماني كه درونم را نسازم آباديهاي بيرون افسانه است . از برادرم كه حامي من بود و بقيه كساني كه براي سلامتي من زحمت كشيدن متشكرم . به اميد آن روزي كه همه معتادين با يك يا علي با ديو سياه اعتياد مبارزه كنند و اون و براي هميشه از زندگيشون بيرون كنند آمين

تجربه از ديروز – استفاده از امروز – اميد به فردا مساوي است با خوشبختي ......

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 12:4 توسط فاطمه | |

از خونه اومدم بيرون . سردي هوا صورتم و نوازش مي داد .  به ايستگاه اتوبوس رسيدم ، اتوبوس مورد نظر به محض رسيدن من حركت كرد و رفت . خواستم با تاكسي مسير و طي كنم تا به مقصد برسم . اما مثل هميشه هواي سرد و زمستوني وبرفي من و تشويق كرد يك كمي پياده روي كنم .  هوا تاريك بود و همه مردم  با عجله به سمت خونه هاشون مي رفتن . سعي كردم امشب يك مسئله جديد رو حلاجي كنم . هميشه همين طوري هستم وقتي پا به خيابون مي ذارم يك موضوعي رو انتخاب ميكنم و  تا رسيدن به مقصد  به حلاجي اون توي ذهنم مشغول ميشم . توي همين فكرا بودم كه يك دفعه  يك مغازه تايپ و تكثير با نوشته هاي روي درب ورودي توجه من و جلب كرد . نوشته ها حاكي از داشتن تحقيقات و پايان نامه هاي دانشجويي داشتن . يك نگاهي به ساعتم انداختم هنوز يك ساعتي وقت داشتم . براي همين وارد  مغاز شدم و پرسيدم يعني چي اين تحقيق دانشجويي و پايان نامه . صاحب مغازه واسم توضيح داد كه هر تحقيقي در هر زمينه اي بخواين مي تونيم براتون تهيه كنيم . البته قيمت ها فرق ميكنه  . تحقيقات و پايان  نامه هاي آماري يك مقداري پر هزينه تره . مات و مبهوت به حرفهاي آقا گوش ميكردم . البته زمان دانشجويي شنيده بودم ولي خوب باورم نميشد . كسي بره تحقيق و پايان نامه بخره . زير لب غرو لند كردم . صاحب مغازه متوجه تعجبم شد و گفت : خانم الان اين مسئله خيلي عادي شده . يك عده هوش دارن پول ندارن يك عده پول دارن و هوش ندارن . خوب اين ميشه كه با هوششون كار ميكنن و پول درميارن . بدون اين كه حرف ديگه اي بزنم از مغازه بيرون اومدم . با خودم فكر ميكردم  چه  تاسف بار...... زماني كه من دانشجو بودم كه البته روزهاي چندان دوري هم نيست با تمامي مشغله هاي كاري و گرفتاري هايي كه داشتم تمام تحقيقات دانشگاهي رو خودم انجام ميدادم . پايان نامه  رو هم  با دقت تمام انجام دادم . يادم اومد روزها تا ساعت ۲ سركار بودم و بعد مستقيم كتابخونه و محل هاي تحقيق  بعدشم تا نيمه هاي شب تايپ نوشته ها .  با خودم گفتم چي شده و به كجا رسيديم كه  كمتر جووني ميل و اشتياق به تحقيق و بررسي داره ؟ چي شده كه عده اي  كار ميكنن تا پول در بيارن  بدون اين كه بخوان مطلبي رو كشف كنن ؟ همين سئوالها توي ذهنم رژه مي رفت كه نگاهم به گوشه اي از خيابان افتاد و جواني كه شايد به سختي ۳۰ سال داشت . با التماس شيشه هاي ماشين ها را مي شست تا شايد ريالي پول به دست بياره  براي تهيه مواد مخدري كه نياز داشت . با خودم گفتم ووووووووواي به آينده اين سرزمين ... جواناني معتاد ، جواناني باهوش و پر استعداد اما بدون جايگاه و  جواناني داراي پول كه به زودي موقعيت خوب شغلي هم به دست مي آورند همانهايي كه مدارك دانشگاهي را با پول خريدند و حتي از عهده انجام يك كار تحقيق ساده دانشجويي هم بر نيامده اند ....... 

نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 13:23 توسط فاطمه | |

روزها پي در پي مي آينده و مي روند و من همچنان مات و مبهوت به روزهاي گذشته مي نگرم . قديم تر ها هر وقت دلم به اندازه  زمين در بين كهكشانهاي بي نهايت  كوچك مي شد  با نوشتن  آرام مي گرفتم ولي اين روزها ديگر نوشتن هم براي آرامشم كافي نيست .  روزهاي رفته را به ياد مي اورم كه هر روز صبح با اميد به آينده  به صبح سلام ميكردم و امروز كه همان آينده ديروز هست با خاطراتي نه چندان خوشايند  رو به روي من ايستاده و خيره خيره به چشمان  منتظرم  مي نگرد . ميخواهم  ديگر به آينده  نگاه نكنم تا  وقت رسيدن به ان افسوس  آرزوهاي بر ملا  شده را نخورم .  در خيابانهاي سرد شهرم گام بر ميدارم  و ساعت ها مي روم و مي روم اما نه مقصد مشخص است و نه افكار . ذهنم به همه جا پر ميكشد الا به دلم كه اين روزها بي قرار تر از هميشه  منتظر است . خاطرات را مرور ميكنم . ياد روزهايي كه ارام آرام گام بر مي داشتم كه نكند راه به اتمام برسد و من غزل خداحافظي را با تو بخوانم .  اما امروز راه به پايان رسيده است  و تو غزل را خواندي بي انكه بداني گوشهايم طاقت شنيدن دارد يا نه ؟؟؟؟؟؟ اضطراب و دلهره روزهاي بي تو بودن كم بود كه روزهاي سرد هم به آن اضافه شد . اين روزها غرق شده در  اشتباهات ديگران هستم كه   از دست دادن تو را فراموش كردم . گاهي دلم ميگيرد و قطراتي اشك از آن سرازير مي شود و زمزمه ميكنم شايد اگر بودي اين همه احساس تنهايي نميكردم......

نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت 12:59 توسط فاطمه | |

هوا بهاري بود آسمان از خواب بيدار شد خورشيد ميخواست به سختي سرش را از لابه لاي ابرها بيرون بكشد و نورش را به تمام جهان  هديه دهد . آسمان نگاهي به پرندگان كرد ، پرندگان شاد و خوشحال  پرواز ميكردند ، ابرها و خورشيد و پرندگان به آسمان سلام كردند و صبح به خير گفتند . آسمان هم با لبخند جواب سلام انها را داد . ناگهان آسمان به زمين نگاهي كرد . ديد زمين به او لبخند مي زند ، آسمان سلام كرد و زمين هم  جواب سلام او را با مهرباني داد . آسمان خجالت كشيد و سرش را پايين انداخت . او در حالي كه لبخند بر لب داشت زير چشمي به زمين نگاه مي كرد . زمين  از سرخ شدن چهره آسمان لذت مي برد  و لبخند مي زد . روز ها پس از يك ديگر مي گذشتند و آسمان به اميد عشق زمين  صبح ها از خواب بيدار مي شد و تمام لحظات خود را به زمين خيره مي ماند. نه ديگر از آن لبخند هاي شيرين آسمان خبري بود و نه ديگرا از صحبت هاي محبت انگيزش. پرندگان ، ابرها و خورشيد دلشان گرفته بود ،آسمان هر روز بيدار مي شد و بي تفاوت به آنها ، فقط به زمين خيره مي شد . يك روز پرندگان و ابرها و خورشيد از آسمان پرسيدند : چه شده ؟ چرا اينقدر نسبت به ما بي تفاوت  شده اي ؟ آسمان گفت من عاشق زمين شده ام . شما هم برويد من ميخوام خود را به زمين برسانم . به ابر گفت ديگر اينجا نمان ، به خورشيد گفت ديگر اينجا نتاب و به پرندگان هم گفت ديگر در هواي من پرواز نكنيد ......

آسمان همه را از خود بيرون كرد و تنها به يك چيز فكر ميكرد رسيدن به زمين  !!!!!!!!!!

پرندگان  ،خورشيد ابرها از آسمان دلگير شدند اما آسمان بي تفاوت دنبال زمين مي گشت  اما هر چقدر دنبال او ميگشت پيدايش نميكرد . تا اينكه بلاخره  چشمش به گوشه اي  از زمين افتاد . خود را به او رساند اما ديد كه صورت زمين گريان است با بغض گفت چه شده عشق من ؟؟؟؟؟ چرا گريه ميكني ؟؟؟؟ مگر چه شده است ؟؟؟؟؟ زمين به آسمان گفت تو به خاطر رسيدن به من همه را از خانه خود بيرون كردي . انها تنها شده اند ! خانه اي ندارند ! از تو رنجيده و دلگير شده اند  .... تو مهربان نيستي ! ديگر تو را دوست ندارم برو .......... زمين چند بار اين جمله را تكرار كرد و از آسمان به خاطر كار اشتباهش ناراحت شده بود . آسمان فهميد كه چه كار اشتباهي كرده و تصميم گرفت دوباره برگردد به جاي خود و ابرها و پرندگان و خورشيد را بار ديگر در خود جاي دهد . آسمان برگشت و بار ديگر همه ساكنانش هم به خانه اشان بازگشتند . آسمان و زمين فهميدند كه  ديگر هيچ وقت به هم نمي رسند ، آسمان از آن روز به بعد فهميد كه هر كسي بايد سر جاي خودش باشد . از آن پس هر وقت آسمان از خواب بلند مي شد با صداي بلند و عاشقانه به زمين سلام ميكرد و زمين و اسمان مي دانستند هيچ گاه به هم نخواهند رسيد اما همچنان عاشقانه هم ديگر را  دوست داشتند .

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 9:45 توسط فاطمه | |